۱۳ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

شاهزاده خانم های کوچک

بالاخره شاخ غول را،‌ فلان غول را،‌ یک جای غول را که خیلی هم سخت و پر مشقت به دست می آید و شکستنش کار هر کسی نیست شکستم!
برای بیزقولک تولد گرفتم، وقتی دیدم قیمت دلار همین طور افسار گسیخته می رود بالا، به آقای خانه گفتم: من تسلیم هستم، برای این بچه جشن تولد می گیرم. شاید هم این آخرین جشن تولدی است که استطاعت گرفتنش را داریم، با این اوضاع و احوال که هر سال می گوییم دریغ از پارسال چه کسی می داند سال دیگر اوضاع و احوالمان چطور باشد؟
اصلا به این نتیجه رسیده ام نیاکان بخت برگشته امان یک چیزی می دانسته اند که گفته اند "کار امروز را به فردا مفکن"،  در این سرزمین باری به هرجهت که در هر موسم یک نفر را از دم دروازه پیدا می کنند با تاج و ردا می نشانند بر سریر سلطنت  تا با فرامین تخماتیک و محیر العقول شیرازه زندگی امان را روزی هزار بار از از این رو به آن رو کند. خدا می داند فردای ما،‌ آدم های معمولی که راه دزدی را هم خوب نمی دانیم چطور باشد؟
خلاصه برایش تولد گرفتم. 15 نفر از دوستان بیزقولک بودند. به بیزبیز هم گفتم به جای آن  دوره پنج شنبه ها با دوستانش که سرگردان این خیابان و آن خیابان و دید زدن مغازه ها  و رفتن به کافی شاپ می شوند و کلی هم خرج روی دستمان می گذارد دوستانش را دعوت کند  خانه خودمان تا هم بگویند و بخندند و هم بخوانند و برقصند و انرژی اشان را  تخلیه کنند (اگر خدا بخواهد! )،‌ دو نفر را هم من دعوت کردم،‌ از دوستانم تا کمکم کنند  بچه ها را جمع و جورشان کنیم.
راستش را بخواهید بچه ها از آن چیزی که  فکر می کردم ( تجربه ای که از زمان بیزبیز داشتم)‌  منظم تر،  مودب تر و برنامه ریزی شده تر بودند. طور به خصوصی هماهنگی داشتند که ما حیران می ماندیم. انتظار داشتم بچه ها یک نفر یک نفر و بعد از یک ربع نیم ساعت از زمان مقرر سر و کله اشان پیدا شود اما  همه تقریبا به فاصله پنج دقیقه قبل و بعد از ساعت 4 رسیدند.
دوستان بیزبیز البته با تاخیر زیاد و یکی یکی آمدند.  یکی از آنها نیامد،  حتی یادش رفته بود خبر دهد که نمی تواند بیاید.
دوستان بیزقولک  را توی سالن نشاندیم. همه آرام بودند با وقار و ساکت،‌ هرچه اصرار کردم که خودشان می توانند از این همه اطعمه و اشربه که روی میزها چیده ام بردارند و از خودشان پذیرایی کنند افاقه نکرد. خودم پذیرایی کردم.  بهشان می گفتم: می توانند مشتشان را ببرند توی ظرف چس فیل! و یک مشت بزرگ بردارند. اما آنها ترجیح می دادند یک دانه بردارند و بگویند: مرسی،  دیگر میل نداریم. و بعد با چنان قیافه ای من را نگاه کنند که من شک کنم، "ای وای نکند مشت زدن و  چس فیل برداشتن به این ترتیب کار بد و بی کلاسی باشد و ای کاش ملاقه ای،  قاشقکی چیزی توی ظرف می گذاشتم."
چیپس ها را خودم توی پیش دستی هایشان ریختم، برنجک و گندمک را فقط ناخونک زدند!
 حتی ترفندهای پیش دستانه ی صرفه جویانه ام جلوی این شازده خانم های کوچک لنگ انداختند.
 مثلا چون قیمت میوه سرسام آور بود و من نمی توانستم برای تک تکشان از چهار نوع میوه بگذارم،  از هر میوه سه چهار تا خریدم و همه را خرد کرده و تکه تکه مثل جوجه کباب یکی در میان به سیخ چوبی یک بار مصرف کشیدم و جلویشان گذاشتم.  این سیخ های چوبی هم اکثر نیم خورده یا نخورده باقی ماندند! یعنی سرجمع دو نوع میوه هم نخوردند.
ساندویج هایشان نیمه خورده بود،‌ من چقدر ناشی بودم که فکر کردم این ها علی القاعده چون بچه هستند باید نوشابه نارنجی دوست داشته باشند و وقتی بیزبیز مجبورم کرد دلستر بخرم چقدر دلخور بودم که این بچه چیزی نمی داند و به من خط می دهد.
در واقع هیچ کدام نوشابه زرد نخوردند همه دلستر می خواستند و دلستر کم آمد! چون من فقط یک بطری خریده بودم. 
باور کردنی نبود این ها حتی به کیک توت فرنگی زیبایی هم که سفارش داده و خریده بودم بی تفاوت بودند. اکثراً  گفتند:  نمی خوریم،‌ سیر هستیم،‌ میل نداریم یا الان می خواهیم برقصیم. وقتی قرار شد بیزقولک شمع های روی کیک را فوت کند حتی یک نفر دهانش را به حالت فوت کردن غنچه نکرد همه با صبر و بردباری نشستند تا فرصت فوت کردن شمع ها برای بیزقولک محفوظ بماند.
وقتی خواستم به زور از رقصیدن منصرفشان کنم تا کیکشان را بخورند. هیچ کدام تمایلی به خوردن نشان ندادند.  
 بیزقولک  گفت: مامان وقتی بچه ها دارند می رقصند نباید سینی به دست بینشان بچرخی و التماسشان کنی که کیک بخورند،‌ چون وقت رقصیدن کسی به کیک خوردن فکر نمی کند. اگر هم دوست داشته باشند بخورند خودشان می خورند. تو فقط ظرف های کیک را بگذار روی میز و خودت را اذیت نکن.
 من خودم را اذیت نکردم اما آنها هم کیک نخوردند.
دوستان بیزبیز اما همان بی نظمی های ده سالگی خود را نشان می دادند با این که هیچ کدامشان همان دوستان قدیمی نبودند اما انگار نوع بچه ها در هر دوره و سنی با بچه های دوره وسن  دیگر فرق می کند. آنها همان واکنش ها را نشان می دادند که در ده سالگی نشان داده بودند.  دیر آمدند و نیم ساعت توی اطاق به سر و پزشان رسیدند. وقت رقصیدن ناشی بازی در می آوردند یا خجالتی بودند و سرخ می شدند و شیطنت های زمخت داشتند. یا به صورت افراطی می خوردند،  یا به صورت افراطی می رقصیدند.
اما دوستان بیزقولک هماهنگی عجیبی داشتند یک لحظه همه  توی سالن دست می زدند و ناگهان قطار کش همه با هم دوان دوان می رفتند توی اطاق بیزقولک،‌ حتی یک نفر توی سالن باقی نمی ماند!  اگرچه حتی یک بار هوس نکردند به اطاق من و آقای خانه سرک بکشند اما برای دیدن داکت لوله کشی های خانه که پایین دیوار توالت قرار دارد هر 15 نفرشان با هم در یک لحظه رفتند توی توالت  و یک نفر یک نفر  داخل  داکت را نگاه کردند.
و ناگهان همه چیز عوض شد، یکی از آن ها یک فلش در آورد و گفت که تمایل دارند با آهنگ های دیگری غیر از آنچه ما داشتیم و دوستان بیزبیز آورده بودند برقصند. به قول خودشان آهنگ روز آمریکا( خدا می داند که وقتی  دخترهای شهرستانی کوچک در ده سالگی چنین سلیقه ای دارند، دخترهای تهرانی و شهرهای بزرگ چطور از آب در آمده اند؟)‌ فلش خودشان را زدند و با آهنگی که فکر می کنم اسمش گام گام استایل یا شاید هم گام گان یا گام کان یا گام قان بود هر 15 نفر با هم رقصیدند. با هم  بالا و پایین  پریدند و خارجکی خواندند و جیغ  کشیدند و هوپ هوپ کردند و سرهایشان را تکان دادند و دانه های درشت عرق را روی سرو صورتشان نشاندند.
وقت رقصیدن ایرانی لااقل 5 نفرشان چنان زیبا و حرفه ای می رقصیدند که شک ندارم حتما کلاس رقص رفته بودند. وقتی به بیزقولک اصرار کردند تا برایشان گیتار بزند آن قدر دقیق و با احساس گوش  دادند و موسیقی را باور کرده بودند که عجیب بود.
البته چیزهای مجهولی هم بینشان بروز کرد یکبار وقتی همه اشان توی اطاق رفتند یک نفرشان گریه می کرد. وقتی رفتم تا علت را بپرسم گفتند: مشکلی نیست خودمان حلش می کنیم و تقریباً من را بیرون کردند. بعد از چند لحظه که همدیگر را بغل کردند و بوسیدند فهمیدم کدورتشان برطرف شده است.
خلاصه من متحیر هستم این هیولاهای کوچک چطور توانستند خودشان را پشت  نقاب  بزرگ منشی انه،‌ مینشانه ای،‌ منشیانیه ای، منشاااانه ای  یک شاهزاده خانم مرفه و سیر مخفی کنند.
 فکر می کنم شناختن این نسل یعنی نسل بیزقولک ها  به سادگی میسر نباشد. پیش بینی من این است که این نسل به هر چیز که برایش دیکته می کنند قانع نیست و همان کاری را بکند که خودش دوست دارد. این ها نسل یکی یک دانه های ناز پرورده ای هستند که پدران و مادرانشان  تمام آرزوهای برآورده نشده خود  را برایشان میسر کرده اند. نسلی که در خانواده های کم جمعیت و تقریباً تحصیل کرده  رشد کرده اند. ابن ها واقعاً شاهزاده خانم های کوچکی هستند که در آینده دردسرهای بزرگ درست می کنند.


۱۱ نظر:

خواننده گفت...

همیشه می خونم. فوق العاده و بسیار خوب روایت شده بود. می دانی خارخاسک این متن را که می خواندم یاد دو نوشته دیگرت افتادم یکی آنکه خواسته بودی با ادا و اطوار دل رییس را بدست بیاوری و دیگری آنکه گفتی در جلسه بلند شدی و با ناشی گری در مقابل رییس ایستاده ای و حرف زده ای. البته حمل بر بی ادبی نباشد روی سخنم کلی است و به سرکار دلالت ندارد. نسل شما و پدران ما همیشه ینطور رفتار کرده اند. به نظرم شما می شوید نسل یک و نیم در مقایسه با انها. همیشه تند، عجول و با تفکر لجظه ای برای خراب کردن هر انچه هست. من متولد نیمه های دهه شصت هستم. هر چند که همدوره ای های من هم در اثر بسیاری عوامل دچار گسست های عجیبی هستند اما پدران ما زاده و پرورده یک دوره رشد سریع و نا متوازن همیشه در فکر آباد کردن نا کجااباد ذهنشان بوده اند. از طریقی که نمی انستند. انها اول خراب می کردند بعد به فکر ساختن می افتادند آنهم چیزی که سر در نمی اوردند. نسل من همانطور که گفتی و من برای خودم تئوریزه کرده ام. والدینی هستند با بی نهایت عقده های سر بسته. که تمیل عجیبی دارند بر جبران ان در کودکانشان. تحصیلات عالیه در بستری خالی از توسعه یافتگی. نسل آتی فوقالعاده ای خواهیم داشت. برای اینکه در میان همنسلانت جایگاه ثابتی داشته باشی سعی کن بیشتر از انها بفهمی ولی به رویشان نیاوری. خواهی دید که سال اینده همین آقای رییس تو را تا معاونت ارتقا بدهد. بیشتر به درد بخور باشی و کمتر دردسر ساز. نسل تو دردسر را اول خراب می کند و بعد می فهمد ای وای جایش چیزی نداریم بگذاریم.

بالهای رنگی یک پروانه گمشده گفت...

چقدر زیبا می نویسی و توصیف می کنی، واقعا آدم لذت می بره از خوندن

نیر گفت...

چقدر لذت بردم از خوندنش. مرسی :)

امیر حسین - گاهشنود قاصدک گفت...

اینایی که گفتی چند سالشون بوووود ؟

ناشناس گفت...

خیلی عالی بود...دو سه دور خوندم
هدیه واسش چی گرفتید آخر ؟ باربی ؟ تلسکوب ؟!!!!

madox گفت...

سلام،
این از اون دست نوشته هاییه که دوست داشتم یعنی بعدِ مدت ها که تو گوگل ریدر نوشته هاتو می خوندم، حس کردم سر این باید بیام نظر بدم. چون به نظرم این داستان جدای از مناخیم و ایران و چندتا از نوشته هات بود که به نظرم می خواستی پاپ بنویسی.
چون سر بحث مناخیم و ایران باز شد، اینو بگم که اگه من گاوی به اسم مناخیم و گربه یی به اسم ایران داشتم، تو داستان اسمشونو یه چیز دیگه می ذاشتم. به نظر من اون دو شخصیت کیفیت کارتو خیلی پایین آورده بودن.
راستی از وقتی که برگشتی نگفتم که چقدر خوشحالم که برگشتی. :)

علی گفت...

سلام. سرکشی اين نسل نوپا احترام‌برانگيز است و دردسرهایی که در آينده ايجاد خواهند کرد باعث اميدواری.
متشکرم که عالی می‌نويسيد.

ناشناس گفت...

لازم به توضيح نيست كه بسيار زيبا وقايع رو شرح ميدين و شيرين مينويسيد. من هميشه فكر ميكردم تهران باشيد نميدونم چرا ولي الان نوشتيد شهرستاني كمي گيج شدم .
مرجان

دارا گفت...

خب به خیر گذشته انگار

باور کنید یکی دو بار توی پارک که قدم میزدم و خیلی از این بیزقولک ها داشتند ورجه وورجه می کردن یاد این افتادم که خارخاری با جشن تولد چیکار میکنه یعنی

راست میگین شما. منم با پسرم که البه از وروجک های شما کمی بزرگتره همین شگفت زدگی رو گاهی پیدا می کنم که نمی دونم در پوسته روشنفکرمابانه فرو رفته و یا خود واقعیشه

علی گفت...

فقط و فقط باید گفت دست مریزاد، الحق و الانصاف که خواندنی بود و باعث شد که من در دفتر کارم میون همکاران آمریکایی ام از ته دل قهقهه بزنم.
اما از این که بگذریم، بابت تاثیرپذیری بی قید و شرط نسلی که شما از اون صحبت کردید واهمه دارم. ویدئو کلیپ gangnam style که با بیش از 1 میلیارد hit در youtube رکوردار شده، یک فاجعه ی تمام عیار موسیقیایی، choreography، و ساخت موزیک ویدئو بود. امیدوارم نوجوانان مهمان منزل شما صرفا به خاطر شهرت این کار باهاش نرقصیده باشند. موفق باشید

خوشبین گفت...

شهد و شکر است که درباره ایران عزیزمان در آینده نه چندان دور می نویسید.

اگر بدانید سه چهار سال پیش در ایران برای این حرف ها چقدر فحش شنیدم.

متاسفانه برای بخشی از طبقه متوسط ایران که دنیا را فقط از دریچه VOA می بیند، تفکر و اندیشه را به صندوق خانه ای انداخته، هفت قفل بر درش زده و کلیدها را هم دور انداخته، مشاهداتی از این دست بدتر از کفر ابلیس است.

شاید تجربه ای که جامعه ایران در سی وچهار سال سهمگین گذشته در این فشرده ترین روند روشنگری بدست آورده، در دنیا بی بدیل باشد.

اتفاقا فکر می کنم در این روزهایی که گرگ ها عنان از کف داده و آشکارا شروع به دریدن هم کرده اند، تاریکترین ساعت های این شب دهشتناک را پش سر گذاشته ایم و آفتاب دیگر پنهان کردنی نیست.

مخصوصا که تشت هایی از رسوایی که حضرات در روزهای آینده متقابلا از بام ها خواهند افکند، ماشین سرکوب را از درون بی خاصیت خواهد کرد.

فقط هوشیار باشیم که شیرازه کار را از هم نپاشانند.

در این میان تولد بیزقولک خانم مبارک باشد. آینده از آن ایشان است.