۱۶ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

عدس پلو را بچسب،‌ میز که چسبیدنی نیست!

البته اگر سن و سال کمتری داشتم و اگر به حد کفایت هفت دنده بازی در نیاورده بودم و کک به تنبان رییس بزرگ نینداخته بودم.
امروز برای موقعیتی که از دست داده ام افسرده می شدم و تمام تلاشم را برای دوباره به دست آوردنش انجام می دادم.
اما با تجربه و موقعیتی که من دارم دیگر حتی داشتن یک اطاق بزرگ و شیک  و انبوه پرونده های روی میز و مسئولیت کاری بی اندازه و چند کارمند ریز و درشت که زیر دستم باشند،‌ جاذبه ای ندارد.
امروزمی دانم که وضعیت اقتصادی خوابیده است. بنابراین تمام تلاش من برای جذب سرمایه بیشتر برای شرکت باد فناست!
در عین حال حداقل کاری هم که می توانم انجام دهم جز از طریق دروغ و ریا و فریب کاری به انجام نمی رسد. و تازه در این رکود اقتصادی کمر شکن حقوق و مزایایی هم که از شرکت خواهم گرفت ارزش این همه خاک بر سرشدن را ندارد. 
برای خودم تعجبی ندارد که کنار کشیده ام،‌ تا در حاشیه امن باشم، اما در عین حال آن خصلت های خارخاسکی غیر قابل اجتنابم مانع می شود که رییس بزرگ را به حال خود رها کنم.
من به شیوه خود او را آرام نگذاشته ام. مرحله به مرحله و فاز به فاز! تمام آنچه از زیاده خواهی ها و زد و بندهایش جمع کرده بودم برای مدیران ارشد شرکت و سهامداران اصلی فرستاده ام. و آن ها فشار های سنگینی بر رییس بزرگ وارد کرده اند.
حالا رییس شک کرده است که نکند این ها کار من باشد، و نکند من چیزهای بیشتری هم دارم و می خواهد با من معامله کند.
به همین دلیل حالا و در این ساعت فرار کرده ام و آمده ام خانه،
 در عوض برای بچه ها یک عدس پلوی خوشمزه درست می کنم.
گور پدر همه اشان.

ته نوشت: البته این اواخر در کنار انبارداری یک مسئولیت کوچک بی دردسر هم در بخش سرمایه گذاری شرکت به من داده بودند. منتهی چون من ماخوذ به حیا هستم!  و خوش ندارم مدام موفقیت های ناچیز این دنیایی ام را جار بزن. چیزی ننوشته بودم. اما حالا که دیگر هم  انبارداری را از من گرفته اند وهم آن مسئولیت کوچک را! نوشتنش اشکالی ندارد.

 

۷ نظر:

نوروتیک گفت...

«بنابراین تمام تلاش من برای جذب سرمایه بیشتر برای شرکت باد فناست»
مگه مسئول انبار نبودی خارخاسک خانم، چجوری میتوانی با انبار کسب سرمایه کنی؟؟

قاتل حرفه ای گفت...

بالاخره تورو اخراج میکنن خار خاری..

sabmordeh گفت...

ای بابا...فردا هم که مجبور میشی فرار کنی چی درست می کنی؟

پیام دوستی گفت...

انگار دارم نوشته های احمد محمود مخصمصا در شعرش رو با ترجمه و از زبان یک شیر زن میخونم.زنده باشی و پاینده.صراحت و قدم استوارت الگوی خیلی از به ظاهر مردان.

دارا گفت...

سلام
ببینید این یه تله هست ت ت ت.
داره یادم میاد که به من هم قبل از اخراجم کلی التفاط می شد. بعدش با یه استراتژی باحال از شر من راحت شدند. چون شرکتی که من اونجا کار میکردم در نوع خودش تک بود و بسیار بزرگ. برای همین قلدری نمی تونستن بکنن و نیاز به تاکتیک داشتند.

البته حالا شکایتمو کردم تا ببینم واقعی رسیدگی می کنند یا نه. چون مدارکی که از رئیس دارم مو لای درزش نمیره.

مراقب ضبط صدا و اینا هم باشین. (البته یکی از مدارک من از ایشون صدای ضبط شده است ;)

حالا بازم میگم این یه تله هست. همونجا که الان هستین باشید تا هیئت مدیره و مدیر عامل عوض شه. من همیشه گفتم مدیران رفتنی اند و کارمندان ماندنی


smartis گفت...

ایول. هیچ کدوم اینا به یه قاشق عدش پلو نمی ارزه. به جان عزیزت

sara salimi گفت...

دم را خوش است،خارخاری جون!