۲۹ بهمن ۱۳۹۱

تارموی تو تار و پود من

بعد از عروسی خواهرم از سالن آمده ایم خانه،‌ عموها،‌ زن عموها، بچه هایشان (تک و توک)، ما خواهرها و برادرها (بعضی هایمان)، مادرم و پدرم (که  آن وقت ها زنده بود هنوز) و بلافاصله بی خیال مهمان و مهمان بازی پیراهنش را درآورده، با یک زیرپوش آبی و شلوار کردی (که همیشه باب طبعش بود)،
همه  پخش و پلا توی خانه،
عموی کوچک یک کیسه گردوی تازه دست گرفته دور می زند به همه گردو می دهد. 
من دوربین به دست دور می گردم و به همه اصرار می کنم که چیزی بخوانند، حرفی بزنند،
به عموی بزرگ می گویم: خوب آقای نقره کار( مثلا) شما به عنوان مرد بزرگ خانواده نقره کارها چیزی بخوانید. دنیا باید بفهمه که نقره کارها چه صدایی دارن!
عمو می گوید: خانم دیگه از دوران نقره کاری ما گذشته، اون زمان هایی که ما چیزی می کاشتیم! تموم شد.
 موهای سپید بلندش را از پشت با کش سیاه بسته، دستی به سبیل از بنا گوش در رفته اش می کشد و پوزخندی می زند.
زن عموی کوچکم ریسه می رود از خنده،‌ چادر نماز گل دار سرش کرده، برو بازوهای لخت را جلوی دهانش  می گیرد، چادر تا فرق سرش عقب رفته،‌ زلف های سیاه پرکلاغی از سیاهی برق می زنند.
عمویم نگاهش می کند و بی پروا تر می شود و رو به دوربین  می گوید: خانوم جون دیر اومدی دوران بکار بکار ما تمام شد. الان دیگه آردهامون رو ریختیم و الک هامون رو آویختیم!
زن عموی کوچک باز هم  ریسه می رود،
زن عموی بزرگ روی صندلی نشسته، دامن زرشکی اش را صاف می کند،  انگشتانش را مثل شانه لای موهای قهوه ای رنگ کرده اش می کشد  و دنبال حکایت شوهر را می گیرد و خیلی جدی  می گوید: ابی! بیا بریم باغ نادر اونجا کاشتن بهت یاد می دم.
عموی بزرگ خودش را صاف و صوف می کند و می گوید: هر چی تا به حال بهم یاد دادی بسه مهین خانوم،‌ الان دیگه قطار ما رسیده به ایستگاه و ایستاده!
زن عموی کوچک باز هم ریسه می رود.
من حوصله نمی کنم می گویم :  زود باش عمو!
همه اصرار می کنند و همهمه می شود. عاقبت عمو ابراهیم می زند زیر آواز؛
گشته خزان نوبهار من؛ بهار من،
 رفت و نیامد نگار من، نگار من، 
سپری شد شب جدایی به امیدی که تو نیایی!
صدای پدرم که می زند زیر خنده و داد می زند: به به، دااااش ابراهیم،  از وقتی قطارت واستاده نگارت نیومده !
عمویم خنده سنگینی می کند و می گوید: نیومدنش کمتر دردسر داره تا اومدنش مرتضی،  همین که می آد می خواد آدم رو ببره باغ و راغ!
زن عموی کوچک باز هم ریسه می رود و به شانه زن عموی بزرگ می زند، زن عموی بزرگ قهقه می زند و گردوی پوست کنده اش  را  به دهان می گذارد و می گوید: توکه هی بهانه می آری و نمیای!
رهایشان می کنم.
روی صورت پدرم زوم می کنم و می گویم: حالا می ریم که داشته باشیم مرتضی نقره کار را (بعد ریز تر می گویم) بابا،  جان من زود یه  چیزی بخون الان باطریم تموم میشه.
پدرم دم در نشسته است و مدام در را باز می کند و می بندد،  می گوید: بابا جان  کلوز آپ نگیری ها از نزدیک همه چیز دفرمه می شه.
تصویر را واید می کنم.
اصرار می کنم، پدرم خودش را مشغول کرده. تظاهر می کند که حواسش به من نیست.
دوربین را می برم روی عموی کوچک و می گویم: عمو علی حالا شما یه چیزی بخون!
عمو با اشتیاق می نشیند روی پله و می گوید: من که از اولش هم صدام خوب نبوده.
زن عموی کوچک صدایش را ول می کند سر عمو که : وا علی یه چی بخون خوب
عمو علی می گوید: ای بابا من که صدا ندارم
بعد ناگهان می پرد وسط اطاق و بی مقدمه، بشکن می زند و بدون قاعده و تند تند می خواند
 آمد نوبهار، ساقی  زود بیا، مطرب زود بزن!
صدای خنده بلند می شود.
دوباره می روم سر وقت پدرم می گویم: بابایی زود باش خودت رو لوس نکن دیگه باطری ندارم
پدرم مکث می کند، گویا دنبال ترانه ی دلخواهش می گردد، می گوید: کلوز که نمی گیری؟
می گویم: نچ زود باش!
فاصله را بیشتر می کنم پدرم می زند زیر آواز :
من از روز ازززززل دیوانه بودم دیوانه روی تو،
سرگشته ی کوی تو،
سرخوش از باده ی مستانه بودم
در عشق و مستی افسانه بودم
نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موی تو تار و پود من.......

۴ نظر:

نوروتیک گفت...

خیلی خوب بود

دارا گفت...

خاطرات، ضمن اینکه موجب آه و افسوس می شوند (غالبا) یک جورایی به انسان میگه هنوز زنده هست. گذر زمان و اثر وجود زمان در خاطرات و رشد ملموس میشه.

رپرتر خوبی هستین. نکته بین و با حافظه قوی. این گزارشات برای وروجک هاتون باید بسیار جالب باشه.

نیلوفر گفت...

من خیلی وقته اینجا رو میخونم
اما نمیدونم چرا هیچ وقت نظری نذاشتم. شاید چون انقدر غرق نوشته هات میشم و لذت میبرم که خجالت میکشم چیزی بگم که ارزش خوندن نداشته باشه. اما الان گوشه وبت دیدم بدت نمیاد ما هم حرف بزنیم و شما سکوت کنی و بخونی
پس در مودر این پست میگم : اول که خدا پدرتون رو رحمت کنه و بیامرزه. دوم هم بسیار عالی توصیف کردی انگار که میتونم آدمها رو منتها با صورت های محو تصور کنم.. و در آخر اینکه فیلم خیلی چیز خوبیه.. برای همین وقتها

چهارگاه گفت...

آردمونو بيختيم … بيختن = الك كردن. ( حالا سالى يه بار رد ميشم، بى سلام ايراد مى گيرم) ببخشيد.