۱۴ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

دنیا مال من است

امروز مدیر دفتر رییس بزرگ زنگ زد گفت: خانم خارخاری تشریف بیاورید دفتر،‌ رییس با شما فرمایش دارند!
گفتم: چه بد! ولی من مجبور هستم بروم خانه،‌ شیر گاز را باز گذاشته ام،‌ سرایدار را گاز گرفته است! باید سریع بروم  شیر گاز را ببندم.
گفت: اشکالی ندارد وقتی برگشتید،‌تشریف بیاورید.
گفتم: بر نمی گردم برای تمام روز مرخصی گرفته ام،‌ بعد هم باید بروم مدرسه دخترم انجمن اولیاء و مربیان دعوت شده ام!
گفت: فردا نه،  پس فردا ساعت ده صبح جایی قرار نگذارید بیایید آقای رییس با شما کار دارند.
گفتم: راستش، پس فردا من وقت دندان پزشکی دارم اصلا نمی توانم بیایم.
گفت: خودتان بگویید چه روزی می توانید بیایید،‌ با برنامه رییس هماهنگ کنم،‌ همان روز بیایید ایشان با شما کار واجب دارند.
گفتم: راستش را بخواهید وقت من طوری هماهنگ شده است که هیچ وقت،‌ نتوانم بیایم.
سکوت کرد و سپس گفت: در مورد کار خودتان است!  تصمیمات خوبی برای شما گرفته اند.
خندیدم (‌یادشان رفته است که می دانم در این طور مواقع تلفن را می گذارند روی بلند گوی اطاق رییس )‌
گفتم: مگر تصمیمی که قبلاً برای من گرفتند بد بود؟ هر تصمیم جدیدی که گرفتند،‌ بنویسندش روی کاغذ،‌ ابلاغش کنند برای من، من انجامش می دهم. مگر می خواهند با من مشورت کنند که حضور من اجباری باشد؟
گفتند: عین همین حرف شما را به آقای رییس بزنم؟
گفتم: بله،‌ عین همین حرف را مو به مو برایشان پخش کنید و بگویید خانم خارخاری گفت،‌ یادم هست یک بار می گفتید کارمندان دو دسته هستند، دسته ای که برای پست پشتک و وارو می زنند! و دسته ای که برای پول آدم فروشی می کنند. به ایشان بگویید،‌ شاید در غفلت شما دسته ی سومی هم بوجود آمده باشد.

این چندمین بار است که رییس بزرگ به طرق مختلف جویای احوال من می شود. من خوب هستم و به همه می گویم، شرایطم عالی است. می گویند: حالا برو با رییس صحبت کن ازعملکرد تو راضی است حتماً دوباره پستت را پس می گیری!
می گویم: این رییس نبوده که خواسته من دیگر جزو سرتیم های حوزه هایش نباشم. این من بودم که خواستم دیگر مسئولیتی نداشته باشم. وقتی کسی قبول می کند که مسئولیتی داشته باشد، باید بپذیرد که سرسپرده رییسی باشد که او را در آن مسئولیت منصوب کرده است. من نمی خواهم سرسپرده این رییس باشم. او مشکلاتی دارد که من با مشکلاتش کنار نمی آیم. بنابراین می پذیرم که مسئولیت نداشته باشم و سرسپرده نباشم و خطراتش را هم به جان می خرم.
یک بار هم حتی خودش آمد، خود  رییس بزرگ،‌  من سخت مشغول خواندن رمان " شوهر آهو خانم"  بودم. ایشان آمدند با آن هیکل بزرگ لای در را باز کردند و،‌
 گفتند: سلام احوال شما؟
خندیم و گفتم: بسیار خوب هستم،‌ شما چطورید؟!
گفتند: خوب،‌ خدارا شکر،‌ چه خبرها؟!
گفتم: خدا را شکر خبر سلامتی؟
گفتند: چه کار می کنید؟  الان خوب هستید؟!
گفتم: کارهای روزمره،‌ بله بسیار خوب هستم.
گفتند: دیگر چه خبر؟!
گفتم: دیگر خبری نیست!
و همه را با خنده،‌ باشادی بی هیچ نگرانی!
 شنیده ام که گفته است: در مورد من اشتباه کرده و از نظر او تنها کسی بوده ام که در کار و حرفه ام صداقت داشته ام و نباید آنقدر عجولانه تصمیم می گرفته است.
 اما من خوشحال هستم که جسته ام،  دنیا مال من است چه غم دارم.

۶ نظر:

بتولک گفت...

سلام خارخاری جان. بعد از مدت ها دارم دوباره میخونمت. همیشه بنویس...

ناشناس گفت...

این روزها اکثرن - حتی خود من وبلاگامون شده نالیدن. یاس فلسفی و تورم عشقی. تو این دوره سیاه بینی بودن تو خیلی خوبه. خوندنت یه عالمه امید میده. درسته که فیسبوکمو بستم و دیگه از اونجا نمیتونم ببینمت ولی خوشحالم که هنوز اینجا مینویسی

غلامرضا گفت...

خارخاری
خداییش اینم جز آرزوهات بوده که هنوز به حقیقت نپیوسته؟ یکی از اون فانتزی های زندگیت؟:)

ناشناس گفت...

کار کردن تو ایرانو نگاه کن!!

sabmordeh گفت...

ای ول.

نوروتیک گفت...

مثل حس دلجوی پدر چند دقیقه بعد از سیلی زدنه.