۲ اسفند ۱۳۹۱

دزدهای سر گردنه

پری روز! یکی از کارپردازها( آقای فرصت طلب)‌  یک سند مالی برایم آورد که ظاهراً مربوط به ماشین آلاتی می شد که من در دوران تصدی انبار خریده بودم! می خواست چیزی بپرسد و اطلاعاتی بگیرد. اما من متوجه شدم ای بابا اینها پیش فاکتوری که من آن روزها از فروشنده گرفته بودم تا از ریز قیمت ها اطلاع داشته باشم را گذاشته اند توی سند و برایش پرونده درست کرده اند، بدون آن که خریدی شده باشد. بدون آن که جنسی به انبار اضافه شده باشد و حتی امضای انباردار و مسئول خرید و متصدی فیلان را هم گرفته اند!
من گفتم: خریدی صورت نگرفته است و این میلیون میلیون جنسی که شما در لیست پیش فاکتور می بینید به انبار اضافه نشده و من هم چیزی نمی دانم چون مسئول این امور کس دیگری شده است و به من چه اصلا!
خوب می دانستم با این سوتی اساسی که کارپرداز عوضی داده است و این اطلاعاتی که من از  بشکن و بالا بنداز اعتبارات خرید پیدا کرده ام به زودی اتفاقاتی می افتد.
امروز آن اتفاق افتاد.
از دفتر رییس بزرگ زنگ زدند که من به اتفاق آقای دون کیشوت که پست من را به او داده اند،‌ هر دو به اطاق رییس بزرگ برویم.
به اصرار آقای دون کیشوت با او همراه شدم. سندهای مالی زیادی را آورده بودند و می خواستند زودتر تکلیفش را روشن کنند، اما من بلافاصله احساس کردم که این ها همه بهانه است و ماجرا به آن فاکتورها و سندهای ساختگی مربوط می شود. بنابراین از همان ابتدا گارد را بستم و خشک و رسمی  بودم و در تمام مدتی که آن چند نفر با هم صحبت می کردند خودم را به خواندن پیامک های ارسالی و پاک کردن پیامک های زیادی مشغول کردم. تا این که برگه های صورت جلسه تحویل  را آماده کردند و آوردند.
اول پرونده ای را بیرون کشیدند که مربوط به خرید یک سری ماشین آلاتی  بود که من خوب می دانستم همه اش خریداری شده است و فروشنده بدون بد قولی تقریبا در زمان مقرر این ها را به ما تحویل داده است،  با وجود آن که معاون دوجنسی! شرکت اصرار داشت خودش سندها را امضا کند و پرونده را ببندد. رییس بزرگ مانع شد و گفت: نه چون این ها در زمان خانم خارخاری خریداری شده است بنابراین خودشان مسئولیت را به عهده بگیرند.
من با همان بد اخلاقی به آقای دون کیشوت رو کردم و گفتم: بهتر است شما بروید اجناس را ببینید و بعد خودتان سندها را امضا کنید.
رییس بزرگ گفت: من می گویم شما خودتان مسئول این امر باشید و کار را تمام کنید. 
من تلخ و بد گوشت و بد اخلاق نگاه کردم.( این نامرد فکر می کند من احمق هستم و نمی داند وقتی قرار است مسئولیت یکی از سندها را به عهده بگیرم و امضا کنم ناچارم می کنند که همه را امضاء کنم و آن سندهای کذایی را هم توی پاچه ام می کنند)
آقای فرصت طلب به فرمان رییس بزرگ سندهای تحویل کالا را جلوی من گذاشت.
من نگاهی کردم و گفتم: من این اجناس را ندیده ام و تا وقتی جنسی را ندیده ام و از بودنش در انبار مطمئن نشده ام برگه ای را امضا نمی کنم.
رییس بزرگ از شدت عصبانیت در حال انفجار بود گفت: خیلی خوب خیلی خوب بدهید به من خودم امضا می کنم.
من برگه ها را سر دادم روی میز.
تقریباً سر من فریاد کشید که : شما می توانید بروید دیگر با شما کاری ندارم.
من دوباره خودم را با تلفن همراهم مشغول کردم و خیلی خونسرد بلند شدم و راه افتادم.
وقتی بیرون آمده بودم اما،  عصبانی بودم. از آن حقارت و حماقتی که در آن مردهای ناچیز می دیدم،‌  آقای دن کیشوت، معاون دو جنسی، آقای فرصت طلب،‌ و آن خواری و زبونی که این ها در مقابل رییس بزرگ نشان می دادند، عصبانی بودم.
عصبانی هستم هنوز،



۹ نظر:

کیقباد گفت...

جایی که همه چیز سخت است مرئوس بودن از همه چیز سخت تر است !
و دزد نبودن از آنهم سخت تر !

دارا گفت...

ببینید

این درد مشترک هرگز درمان نمی شود. من وقتی هنوز هی از این جا به اون جا سر میزنم تا تخلفات رئیسم رو ثابت و حقانیت خودم رو داد بزنم، خیلی خودمونی و یه جورایی آروم بهم میگن گر حکم شود که مست گیرن، در شهر هر آنکس که هست گیرن!

شانس من و شما، در زمانی مواجه با این مشکل شده ایم که این ارقام و تخلفات دیگه پول خرد حساب میشه و تخلفات بزرگ و خیلی بزرگ، جشمها و گوشها رو پر کرده.
خوشم میاد از ری اکشنتون در مقابل رئیس بزرگه. عجب وقیحه اون آقا که به این وضعیت ادامه میده.
بنظرم یا باید با شهامت شما رو اخراج کنه یا اینکه دَمتون رو ببینه.
این سایش ها یه موقعی ممکنه کار دستش بده.

نوروتیک گفت...

آقای دوجنسی؟ :D، اگه دوجنسی باشه که دیگه آقا خانم نداره.

نوروتیک نما گفت...

خودم فهمیدم سوتی دادم. :D

نوروتیک گفت...

اگه اینجام مثل فیسبوکه بود. که آدم می توانست مثلا چرت و پرتایی که می نویسه را پاک کنه. خیلی خوب می شد.

نوروتیک گفت...

شما می توانید پاک کنید؟؟ اگه بشه که خیلی خوبه. هر چی من نوشتم اینجا را پاک کنید. بجاش بنویسید. «
In the days of summers so long
We danced as evenings sang their song
We wander out the days so long
And I do feel very well
That the evenings take you
Silently. They move round
Sunlight, seeing ground
Whispers of clay
Alternate ways
».

نورتیک گفت...

هرجور خودتون مایلید خارخاسک خانم. من میتوانم تا فردا بشینم کامنت چرت و پرت بنویسم. ککم گازم نمی گیره.

نوروتیک گفت...

خب پس سانسور هم میکنید. شما که فیلترید دیگه فیلتر کردن کامنت برای چیه؟
یک شعر دیروز نوشتم، که امروز فهمیدم گویا مهدی جان سال 1420 که ماشین زمان را اختراع می کنن محبت میکنن تشریف میبرن 60 سال پیش اون را به اسم خودشون ثبت می کنن. توی این جهان سندی برای اثبات اینکه این شعر برای منه وجود نداره، ولی اگر تشریف ببرید جهان های موازی دیگه میبینید که شاعر اصلی شعر نوروتیکه. اسم شعر را زمستان گذاشتم، واقعا دلیل خاصی نداشت، همین جوری چون الان فصل زمستان بود حوصله دنبال اسم گشتن نداشتم. بنظرم رسید توی بلاگ خودم بذارم ولی خب اونجا خیلی بازدید کننده نداره. فکر کنم کامنتهای اینجا بیشتر بازدید میشن.

درین شب های مهتابی،
که می گردم میان ِ بیشه های سبز ِ گیلان با دل ِ بی تاب
- خیالم می برد شاد -
و می بینم چه شاد و زنده و زیباست ،
الا، دریاب! - می گویم به دل - بی تاب من ! دریاب
درین مهتابشبهای ِ خیال انگیز
مرا با خویش
تماشایی و گلگشتی ست بی تشویش.
خیالم می برد شاید
و شاید خواب ، با تصویر هایش گیج
و سیل سایه اش آسیمه سر، گردان ،چنانچون طعمه ی گرداب
دلم گویی چو موج از ود گریزان است
و از لبخنده اش ناباوری می بارد و هیهات
من اما خیره در آنات ِ آن آیات
چو جان بی سایه و چون سایه بی جان ، مانده بر جا مات
و می گویم به دل : دریاب ! بیداری اگر ، یا خواب
نگه کن بیشه ای سبز است و مهتاب ِ پس از باران
همه پوشیده آن شبجامه ی زیبای عریانی
و آرامیده زیر توری ِ پنهان ِ آرامش
همه بیدارمستان، خفته هشیاران
یکی بنگر : درختان با پریزادان ِ مست ِ خفته می مانند
طلسم ِ خوابشان را انفجاری سخت، حتی آه ِ پروانه
و پنداری هم اینک ، پیر ِ شنگ ِ مست و خواب آلود
اقاقی ، خیس باران ، عطسه خواهد کرد
و رؤیای پریوران
فراخیزد، فروریزد، به ناپروایی ، اما اضطراب آلود
چنان فواره ای ، رنگین کمان باران
به عزمی انصراف آمیز ، رقصان ریز
بر سیمابگون تالاب.
ببین، دستی بکش بر این بنفش ِ زلف ِ ابریشم
ولی آهسته و آرام
که ترسان می پرد، زیباپری از خواب
و اینجا ... کاح ِ باران خورده ی پر عطر
حباب ِ صمغ صد جا بر تنش ، گویی
چراغان کرده با صد گوهر شبتاب
و این امرودِ وحشی ، با هزاران برگ
اگرچه سیر و سیراب است، اما باز
تو پنداری هزاران گوش خوابانده
صدای آشنای پای باران را
به هر گوشش یکی آویزه ی شاداب
و سروستان ِ یکشب در میان سیراب از باران ِ تا شبگیر بارنده
و نرگس زارها ، تصویرهای سایه شان از پرسیاووشان
و صفهای شقایق ، دسته ی گلگون کفن پوشان
و صفهای صنوبر - که سیاهی می زند اوراقشان -
خیل ِ عزادارن و خاموشان.
و گل ها و درختانی که شاید نامهاشان نیز
به دشت ِ لوحه ای ، باغ ِ کتابی نیست.
و بی نامان ِ زیباروی و خاموشی
که - از بس ناز - با مرغان ِ جنگل نیزشان هرگز خطابی نیست.
الا دریاب - می گفتم به دل - دریاب
تو عمری در کویر خشک سر کرده
اگر جویی همان است این ، همان دلخواسته ی نایاب
شب است و بیشه باران خورده و مهتاب ...
شکسته در گلویش هق هق ِ گریه
دلم - دیوانه - اما داستان دیگری می گفت :
" همان است این و می بینم
کبود ِ بیشه پوشیده ست بر تن آبی ِ مهتاب ِ مینایی
همان است این و می بینم ، شب ِ ترگونه ی روشن
همان افسانه و افسون رؤیایی
شب ِ پاک ِ اهورایی
تجلی کرده با زیباترین جلوه
شکوه ِ جاودانه روح زیبایی
همان است این و می بینم ، ولی افسوس! ...."
من این آزرده جان را می شناسم خوب
درین جادو شب ِ پوشیده از برگ ِ گل ِ کوکب
دلم - دیوانه - بودن با ترا می خواست
سروش آوازها می خواند ، مسحور ِ شکوه ِ شب
ولی مسکین دلم ، انگشت خاموشی نِهان بر لب
شنودن با تو را می خواست
به حسرت آنچنان می گفت از " آن شبها " ی رویایی
که پنداری نبیند هیچ از " این شبها "
" خوشا " می گفت ، با ناخوشترین احوال ، سر در چاه تنهایی :
" خوشا ، دیگر خوشا ، آن نازنین شبها !
که ما در بیشه های سبز گیلان می خرامیدیم
و جادوی طبیعت را در افسون ِ شب ِ جنگل
به زیباتر جمال و جلوه می دیدیم
و اما بی خبر بودیم ، با شور شباب و روشنای عشق
که این چندم شب است از ماه ؟
و پیش از نیمشب ، یا بعد از آن خواهد دمید از کوه ؟
و خواهد بود
طلوعش با غروب زهره ، یا ظهر زحل همراه ؟
چرا که در دل ما آفتاب بی زوالی روز و شب می تافت
و در ما بود و گرد ِ ما
طواف ِ کهکشانها و مدار ِ اختران روشن ِ هر شب
و از ما و برای ما
طلوع ِ طلعت ِ روشن ترین کوکب
خوشا آن نازنین شبها
و آن شبگردی و شب زنده داریهای دور از خستگی تا صبح
و آن شاباش و گهگاهی نثار ِ ابرهای عابر ِ خاموش
و گلباران ِ کوکبها
و کوکبها و کوکبها ..."

بابک گفت...

آفرین به شما خانم خارخاری