۸ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

حسین واقعی

از وقتی حسین ( مادر آقای خانه)  بیمار شده اند، ‌8  برادر شجاع هر کدام از یک سوی عالم جان فشانانه ! تماس گرفته اند که  یعنی ما هستیم. شکر خدا تعدادشان آنقدر زیاد است که باید یک منشی تمام وقت استخدام کنیم تا از محمد تا رضا! را که گاه و بی گاه و وقت و بی وقت مزاحم می شوند! پاسخ گو باشد.
شاهکارشان اما حسین است،‌ حسین واقعی نه حسین های انتسابی! از شما چه پنهان اگر چه پدر آقای خانه ( حسین )‌ زحمت کشیدند و  وقتی اولین کاکل به سرشان به دنیا آمد اسمش را حسین گذاشتند اما حسین واقعی همین برادر چهارم است که در واقع اسم شناسنامه ایش محمد است اما همه او را حسین واقعی می دانند.
ماجرا این است که وقتی اولین پسر به دنیا می آید پدر آقای خانه بدون آن که برنامه ریزی حساب شده ای روی ازدیاد نسل به شیوه انفجاری داشته باشند جاجستگی می کنند و می پرند برای پسر اول  شناسنامه ای به نام حسین می گیرند. اما وقتی  با به دنیا آمدن  پسر های دوم و سوم هر کدام به فاصله ی یک سال تا یک سال و نیم  پدر آقای خانه اسم علی و حسن را برایشان می گذارند دیگر برای خودشان مسلم شده بود که می توانند تا امام دوازدهم را بدون هیچ مشکل خاصی از زیر سر پنچه همایونی بیرون بیاورند. بنابراین با قبول اشتباه در مورد نام گزینی  پسر اول،  از لحظه به دنیا آمدن پسر چهارم امر می کنند که از آن لحظه به بعد همه همین پسر چهارم را حسین صدا بزنند و پسر اول که چهار سال همه به نام حسین می شناختندش تغییر نام داده و محمد نامیده می شود. اما برای آن که ساز و کار شناسنامه ای درست از آب در بیاید پدر آقای خانه برای فرزند چهارم که قرار می شود حسین واقعی باشد شناسنامه ای به نام محمد می گیرند و مشکل تقدم و تاخر ائمه برطرف می شود.
داشتم می گفتم شاهکار برادران شجاع آقای خانه که از لحظه بیمار شدن مادر هر کدام به صوری خودی نشان داده و بیلی تکان داده اند،  همین برادر چهارم حسین است که زن یهودی دارد  و خودش به تنهایی  ریده است به کل مخابرات فرانسه بس که به خرج دولت فخیمه فغانس ( چون کارمند یکی از بزرگترین شرکت های مخابراتی آنجاست)  هر هفته یک الی دو بار زنگ می زند به ایران و قریب به یک ساعت تا یک ساعت و نیم از هر دری که فکرش را بکنید پرس و جو می کند. از تنبان قرمز اکرم خانم که ته باغ بی بی  روی بند رخت در چهارده سالگی رویت کرده. تا سر کچل پسر عمه ی ناتنی که به تمسخر همیشه  می گوید "کو مو نیست"  است. از پدر سوخته بازی دولت فرانسه در خصوص حق و حقوق  کارمندان و بازنشستگی کارکنان، تا روش پرورش جوجه  پر طلایی زیر کوووون مرغ دم حنایی! از کفش کتانی ته میخ دار تا زیر پوش اصغر آقای میدان دار!
خلاصه این برادر شیرین ترین برادری است که هر برادری می تواند داشته باشدش به شرط آن که مجبور نباشد توی یک خانه با او و زیر یک سقف زندگی کند.

.... اوه زیاد شد می خواستم از مرخص شدن زن باردار بستری کنار پنجره اطاق  حسین !  بگویم که آخرش هم راضی نشد با همسرش به خانه برگردد و مادر و پدرش را از شمال به اینجا کشاند تا با آن ها به خانه پدری برگردد.
و می خواستم بگویم: عاقبت معلوم شد آن پرستار مردی که صورت زن جوان خفته را بوسیده بود یکی از خواستگاران پا سوخته  زن در دوران مجردی بوده است!(  فکرش را بکنید اگر من آدم با ذوقی بودم الان چه ماجراها که نمی توانستم از این بوسه در بیاورم؟ )
 یک چیزهای دیگری هم بود که می خواستم بنویسم مثلا اندسکوپی حسین  که آخرش مجبور شدند ببینند دسته چاقویی،  دگمه سردستی،  موبایلی چیزی قورت نداده باشد  که این طور از وجود یک چیز خارجی توی معده اش بی تابی می کند.
و البته این که یادم باشد آخرش هم نتوانستم به حسین یاد بدهم وقتی موبایلش را باز می کند باید قسمت دگمه دار را جلوی دهانش بگیرد و قسمت عکس دار  را دم گوشش!
و این که بد شد وقتی گفت: شاش موبایل من تمام شده است من آن طور بلند زدم زیر خنده که تا هفت اطاق آن طرف تر هم صدایم رفت،  چون در واقع یادآوری این که شارژ می تواند همان شاش باشد به زبان ساده،  برایم خیلی دلنشین بود.

۶ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

مردان خروشان و پرستاران مهربان

نه اينكه ما رسممان اين باشد عروس شب برود  بيمارستان و كنار مادرشوهر بيمار شب زنده داري كند! اما فقط به خاطر اينكه گاه و بي گاه بتوانيم اين سرچشمه ي محبت جوشان را به رخ آقاي خانه بكشانيم گفتيم : ما هم مي خواهيم در ليست نوبت همراهان بيمار شبي را كنار مادر شوهرشب زنده داری کنیم.
نوبت ما ديشب بود چشمتان روز بد نبيند انگار كائنات را سانديس خورانده  و بسيج كرده بودند كه براي ما سوژه نوشتن بيافرينند. اول اينكه به محض ورود داخل كريدور بخش هاي  بستري  نعره هاي از جگر برآمده شنيديم، هنوز در بخش بستري را باز نكرده بوديم كه يك عدد سرم فيزيولوژي پرواز كنان زارپ خورد كنار سرمان كه اگر نيم ميليمتر اين طرف تربود چه بسا خارخاري هم الان  دوسه بخش بالاتردر سردخانه بيمارستان خفته بود  و آقاي خانه در عزايمان نالان. خلاصه خودمان را دوان دوان از لابه لاي  مردان خروشان  و پرستاران مهربان رسانديم به اطاق 5 تخت 16 . كاشف به عمل آورديم فهميديم گويا يكي از پرستاران مرد موقع سرم زدن به بيمار كه زني زيبا و جذاب و تو دل برو بوده است ناگهان شفقتش سرريز مي شود و يك ماچي هم از لپ تپل بيمار خفته مي ربايد. صحنه را كسي نديده بود جز يك پيرزن عجوزه  كه در دم بوق مي شود و هيهات من الذله راه مي اندازد و عالم و آدم را خبر مي كند كه چه نشسته ايد ؟ در شب به این عزیزی ( لابد شب جمعه منظورش بوده است !)‌ چنين فسق فجوري شده است كه لنگه ندارد! شوهر زن هم باورش مي آيد و به جان پرستار مهربان مي افتد و هر دو مثل شيران نر با چنگ و دندان و مشت و لگد  به جان هم می افتند. خلاصه به هر ترتيب ماجرا ختم به خير مي شود و نازنيني مي آيد و مي گويد پيرزن توهم داشته و بوسه بر صورت زيباي خفته،  فقط يكي بوده آن هم توي قصه ها!
به اطاق 5 که رسیدم بیمار کنار پنجره را برده بودند و به جایش یک زن جوان آورده بودند و یک گروه کثیری از پرستاران  مهربان  و غیر پرستاران مهربان تر از مادر  روی او خم شده بودند و کارهایی می کردند،‌ اول فکر کردم کار به تنفس مصنوعی و ماساژ قلب و شوک الکتریکی کشیده است اما تقلایی که آن زیر در جریان بود حکایت از داستانی دیگر داشت.
کنار مادر شوهر نشستم و حیران به ماوقع نگاه کردم محترم خانم(‌ مادرشوهر) گفت: با شوهرش اختلاف دارد. شوهر آمده  ملاقاتش،‌ اما او دوست ندارد،‌ سرم را از دستش درآورده،  لیوان را شکسته با همان لیوان شکسته می خواهد برود شوهرش را بکشد! این ها مانع شده اند.
یادم آمد قبل از آمدن به بخش یک مرد جوان با ریش توپی مشکی (‌خیلی مشکی)‌و پیراهن سفید و کت و شلوار سیاه  که دم در با سر کج مثل مادر مرده ها غمزده و آه کشان ایستاده بود،‌ دیدم که هیچ توجهم را جلب نکرد.
گفتم: برای چه می خواهد بکشدش،  بلایی سر زن آورده،‌ هم او،  کتکش زده و ناکارش کرده و کارش را به بیمارستان کشانده؟
مادر شوهر گفت: نه شوهرش خیلی حزب الهی است مدام می رود دعای کمیل و دعای ندبه و اهل نماز و روزه و نماز شب است و مدام در مراسم عزاداری و غیره و ذالک شرکت می کند. زن دوست ندارد شوهرش این طور باشد.
زن که آرام می گیرد،‌ می بینمش، عرق کرده و سرخ شده،‌ موهای خرمایی روشنش حلقه حلقه روی پیشانی چسبیده و بقیه موها هم توی هوا موج می زنند. یک نفر از آرام کننده ها، تند تند روسریش را مرتب  می کند. آن دیگری دست و صورتش را با دستمال پاک می کند. زن باردار است و البته زیبا.
معلومم می شود زن شب قبل قرص خورده به قصد خودکشی ، به بیمارستان آوردندش( آورده اندش،‌آوردنتش، آوریده اندش ای بابا خودتان درستش کنید) معده اش را شستشو داده اند و بستریش کرده اند.
خلاصه تا صبح با زن حرف می زدم ، پایش را کرده بود توی یک کفش که شوهرش را نمی خواهد، می گفت: از این جانماز آب کشیدن و مسجد رفتن و نماز خواندن های طولانی اش خسته شده، حالش را به هم می زند می گفت: اصلا مردی که اینطور اداها را در می آورد نباید عاشق بشود، نباید برود دنبال دختر مردم،‌ آن هم دختری که می داند اصلا مومن نیست و اصلا اعتقادات ندارد. 
اصرار داشت که شوهرش ریاکار است و همه ی این ها ادا و اصول است تا بیشتر بیرون خانه و کنار دوستان مسجدی و پایگاهی اش باشد و بعد شروع کرد به فحش دادن و ناسزا گفتن از سر تا ته اعتقادات مرد،‌ و حتی اعتقادات بیماران دیگر و بخشی از اعتقادات نگارنده و قسمتی از اعتقادات خوانندگان که من این قسمت ها را نمی نویسم چون مربوط به اعتقادات زن می شود و ربطی به دیگران ندارد.
خدایا به حق این روز عزیز،‌  شنبه مادر شوهر را از بیمارستان مرخص بفرما!

۵ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

شفای همه مریض های اسلام و مسلمین!

شب پنج شنبه
صبح پدر آقای خانه زنگ زد با هق و هق گریه گفت: حسین حالش خوب نیست باید ببریمش بیمارستان!
حسین البته نام برادر شوهر بزرگ  است که پدر آقای خانه من باب عادت به همسرشان  محترم خانم می گویند.
لابد پدر و مادر، مادر آقای خانه از آن آدم های خوش فکر بوده اند که با خودشان فکر کرده اند چرا جماعت را مجبور کنیم همیشه تنگ اسم دخترمان یک خانم هم بیاورند؟ در حالی که خودمان می دانیم که او خانم است و آقا نیست،‌ و به همین خاطر خودشان  پیش پیش یک خانم به محترم چسبانده اند  و داده اند  ثبت که زحمت مردم زیاد نشود برای فکر کردن.
بگذریم صبح که آقای خانه نبودند چون رفته اند مسافرتی دور،‌ پدرشان زنگ زدند با هق هق گربه و گفتند: بیا حسین را ببریم بیمارستان چون تا صبح زجر کشیده است و الان است که از دست برود.
من هم با هول و لا مرخصی نوشتم و پرت کردم توی نگهبانی و دویدم. و خدا شاهد است که چه کار سختی کرده ام چون این روزها صد جفت چشم،  زاغ سیاه مرا چوب می زنند تا یک آتویی از من بگیرند برای سنگین تر کردن کفه گناهانم.
و دویدم رفتم مادر شوهر را که نفس تنگی داشت و آنفولانزا گرفته بود و سینه اش خس خس می کرد بردم بیمارستان.
کارهای معمول را که انجام دادم، مادر شوهر را که بستری کردم در اطاق شماره 5 تخت 16 رفتم که پدرآقای خانه را بیاورم بالای سر حسین  که آن قدر دلتنگش نباشد.
 پدر آقای خانه توی ماشین مدام بغض کرد و اشک ریخت و داستان ساخت که بدون حسین حتی یک لحظه هم نمی تواند زندگی کند و من شاکی که چرا این همه محبت و مهر و علاقه ی  بی حد و حصر را نریخته اند در کام این 9 پسر که هر کدام از دیگری کله خراب تر بار آمده اند. پدر آقای خانه هم با همان هق هق و بغض گفت که شک ندارد پسرهایش هم مثل خودش پا به سن که بگذارند می فهمند باید از کدام راه بروند تا زودتر به مقصد برسند. کما این که خودش تا 60 سالگی اگر حسین چپ می رفته و راست می آمده می انداختتش زیر مشت و لگد و حالی اش می کرده که مرد خانه کیست!
همانطور که حدس می زدم به مجرد این که به اطاق شماره 5 تخت 16 رسیدیم و پدر آقای خانه چشمش به  مهمان های چسان فسان کرده بیماران تخت های دیگر   افتاد بل کل هق هق گریه وبغض فراموششان شد و بنا گذاشتند به شوخی و خنده و تفریح با خانم های میهمان و دوباره روحیه از دست رفته اشان را بازسازی کردند. طوری که همین که ساعات ملاقات تمام شد با میهمان های چسان فسان کرده  راه افتادند و رفتند و حتی یادشان رفت کلاهشان را از روی تخت حسین بردارند و با حسین خداحافظی بکنند ! وقتی هم که من دوان دوان رفتم تا کلاهشان را پس بدهم به من گفتند، من پیش حسین بمانم  و هوایش را داشته باشم و ایشان خودشان با این خانم ها تا یکجایی می روند دیگر! و از آن جا به بعد هم  راه خانه را بلدند برمی گردند خانه!
محترم خانم همین که حسین رفت ! (چون محترم خانم به همسرشان که اسمش غلامرضا است من باب عادت می گویند حسین و در واقع همانطور که پیش تر گفتم حسین اسم برادر شوهر بزرگ است که محترم خانم به جای این که راه سخت را بروند و به پدر آقای خانه بگویند پدر حسین، فقط می گویند حسین که کار را راحت کرده باشند) شروع کردند به آه و ناله و ذکر مصیبت خواندن برای بیماران هم اطاقی   که البته از حق نگذریم انگار در سینه اشان جاروبرقی روشن کرده باشند بس که صدای مخوف می داد.
و شروع کردند که بله من نه پسر دارم و دو دختر اما هیچ کدام این جا نیستند و از این همه بچه در این روز سیاه گرفتاری فقط این عروس را دارم که این عروس هم غریبه است کاری نمی تواند برای من بکند بیچاره،  چون خودش دو بچه کوچک دارد!  و ما از فامیل عروس نگرفته ایم و فقط دو تا از عروس هایمان از فامیل هستند و دو تا هم عروس خارجی دارم که یکی از آن ها یهودی است و آن دیگری مسیحی است و یهودی مهربان تر است و مسیحی خوشگل تر است و یک عروس ترک هم دارم که خیلی مندش بالاست وسال تا سال به من سر نمی زند و یک عروس دارم تهرانی است که خیلی گرفتار است و شغل مهمی دارد و یک عروسم شمالی است که خدا می داند چقدر کدبانوست اما همیشه با  پسرم قهر و قهر کشی دارند  و یک عروس هم دارم که اهل همین جا بود و سه سال پیش موتور به او زد و سرش را کوباند  به جدول خیابان و جابه جا بردندش بیمارستان و در بیمارستان مرد و پسرم مگر حاضر است که بعد از مرگ زنش برود زن بگیرد؟ و هر چه به او می گوییم تنهایی!  برو دوباره زن بگیر تنهایی تو را می کشد!  می گوید:  اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من و... از این حرف ها و یک عروسم .... ( چند تا عروس شد؟ زیادی نگفته باشم!)  و چند تا از پسرهایم تهران هستند و یکی فرانسه زندگی می کند و  سه تای دیگرشان خارج هستند و یک پسرم همین جاست . شوهر همین عروسم برای کاری رفته است یک شهر دور و طفلک همین یک سال پیش ورشکست شد و مجبور شد گاوهایش را همه را بفروشد و الان فقط یک گاو زبان بسته دارند  که این عروسم به زور نگهش داشته است و همه اش خرج غذا و خوراکش می کند و بیشتر از آن که به بچه هایش برسد می ریزد توی شکم این گاو و ..... دیشب داشتم می مردم و پهلوهایم گز گز می کردند و دستهایم گر گرفته بودند و سینه ام بالا نمی آمد و......
 و بعد بیمار هم اطاقی گفت: خدا الهی !‌همه ی مریض های اسلام و مسلمین را شفا بدهد !
و همه ی مریض های اطاق بلند گفتند: آمین
و من حتی خیلی بلندتر گفتم آمین ،  طوری که همه برگشتند به من نگاه کردند.
و من ناچار شدم با لبخند بگویم: آخر مریض های اسلام واقعاً بیشتر از همه ی مریض های سایر مذاهب  احتیاج به شفا دارند.
و همه تصدیق کردند و روز به خوبی و خوشی به پایان رسید.

۲۹ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

میلاد با سعادت قائم غده!

اگر پایان دنیا برای عده ای از آدم ها آن قدر جدی بود که از ماه ها قبل دلواپسی اش را داشتند و به یکی از دل مشغولی هایشان تبدیل شده بود.
زادروز  بیزقولک برای من به همان دل واپسی و دل مشغولی تبدیل شده است.
12 بهمن که چه روز فرخنده و خجسته ای هم هست تولد این دخترک است و الان دقیقاً دوهفته است که شروع کرده به شمردن روزها و بعد از ظهر ها و صبح هایی که می گذرد و ما به روز میلادش نزدیک می شویم.
خدا به خیر کند که امسال چه آشی برایمان پخته باشد.
تصمیم گرفته دوستانش را دعوت کند، شدیداً مخالفت کردم. اما آقای خانه که  عملاً حافظ منافع بیزقولک در خانه ماست. ( من حافظ منافع بیزبیز هستم چون) با مخالفت من مخالفت کرده است.
من مخالفت کرده ام چون دوستان بیزقولک رو دست زده اند به  قوم یاجوج و ماجوج و به هیچ یک از ضوابط حقوق بشر پایبندی نشان نمی دهند.
من دختر چهارده،  پانزده ساله توی خانه دارم و دلم نمی خواهد چشم و گوشش باز شود.
 این ها حتی اگر سه نفر از بیست و 4  نفرشان بیایند روزگار ما مثل آخرت یزید می شود.
 به محض ورود به خانه مثل تیری هستند که از چله کمان خارج شده باشند. باید از زیر تخت و توی کمد و لب پشت بام بگیرمشان و با چنگ و دندان نگهشان دارم تا یک وقت بمبی نترکانند و خانه ای به آتش نکشند.
این ها ممکن است حتی گچ دیوار را گاز بزنند تا به همدیگر ثابت کنند مزه کیک توت فرنگی می دهد.
نه نمی توانم با آمدنشان به خانه موافقت کنم. می ترسم دخترها بیایند رمز ماهواره را پیدا کنند به بچه ها کانال های ناجور معرفی کنند. می ترسم با این دو تا پسر که در همسایگی امان هستند طرح دوستی بریزند همان روز  رسوایی به بار بیاورند.
می ترسم به موتور یخچال حمله کنند یخ ساز را از کار بیاندازند.
می ترسم به روکش صندلی ها چنگ بکشند‍ پر و پنبه را بیرون بیاورند به سرو کول هم بپاشند.

نه نمی توانم به خدا مثل سگ از آن روز می ترسم.

حتی با خریدن کادوی تولد برای بیزقولک هم مشکل دارم. پارسال برایش یک تلسکوپ خریدم خدا شاهد است که یک سال تمام وقتی از کنار مغازه تلسکوپ فروش رد می شدیم چنان چشمهایش را گرد می کرد و گوشه ی لبهایش را می لرزاند و به من نگاه می کرد و به تلسکوپ اشاره می کرد که فکر می کردم مثل هوا برایش ضروری است.
اما به مجرد آن که روز تولدش تلسکوپ را از زیر کادوی گل من گلی  بیرون آورد آن خنده ی شاد و سرتاسری صورتش محو شد. یک جور بخصوصی بغض کرد و بعد به من نگاه کرد و به تلسکوپ اشاره کرده که یعنی  این !
و بعد هم تا همین ساعت ندیده ام که یک بار محض رضای خدا برود پشت تلسکوپش حتی من باب این که خانه همساده را دید بزند از آن استفاده بهینه ای بکند.
دلش باربی می خواهد اما اگر برایش باربی بخریم . در جا باربی را لخت می کند تا مارک در کو....نش را بخواند و ببیند از همان مارکی است که یک بار زن عموی ورپریده ی یهودی اش برای بیزبیز آورده یا نه از این مارک های درپیت است که اگر موهای نایلونی دور سرشان را پس بزنیم سرتاسر کچل هستند!
نه به خدا نمی توانم مثل گربه ی باران دیده از نزدیک شدن به  میلاد با سعادت این قائم غده ی همایونی وحشت دارم.

۲۷ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

یکی از این آدم ها

یکی از آدم هایی که مرا سخت تحت تاثیر خودش قرار داده، یک مکانیک قدیمی از همکاران شرکتی است،
آدمی که تا دو  سه سال پیش حتی نگاه کردن به او برایم با نوعی انزجار و تهوع همراه بود.
هرویین او را تباه کرده بود، مصرفش بالا بود و زندگی اش فنا شده می نمود. حتی همسر و فرزندانش نیز تحمل نکبتی که سراپای اورا گرفته بود نداشتند.
آن قدر در لجن و گند و لای خودش گرفتار شده بود که اگر فاصله مطمئنه را با او رعایت نمی کردی متوجه بوی گندیدگی وجودش می شدی.
چند باری به او پول دستی  قرض داده بودم و خوب می دانستم که هیچ وقت نباید امیدی به پس آوردنش داشته باشم.
دو سال  پیش یک بار تصادف باعث شد با او داخل یکی از انبارها حبس شوم.
 باید منتظر می ماندیم تا کسی بیاید در را برویمان باز کند. 
تحمل این که با او مدتی را  زیر یک سقف به سر برم را نداشتم.
رفتم پشت کامپیوتر نشستم و گفتم: وقتی آمدند بیا من را هم صدا بزن.
گفت: پرینتر هم دارید خانم خارخاری.
پرینتر را می دید، نمی توانستم دروغ بگویمش،‌
گفتم: پرینتر دارم اما تنر ندارد! ( بهانه ی خوبی بود او که از آن تو خبر نداشت)
گفت: اشکال ندارد می شود یک چیزی برای من تایپ کنید،  بگذارید یک جا بماند،  بعد که برایتان تنر آوردند آن را برای من پرینت بگیرید؟
خیلی کار کشته تر از آن بود که بتوانم دورش بزنم،‌ با بی میلی گفتمش: خوب،  باشد بگو،  برایت تایپ کنم.
گفت: قبلش باید بگویم این یک رازی باشد بین من و شما،‌ این را فقط به شما می گویم خواهش می کنم به کسی نگویید.
گوش هایم تیز شد، مثل همه ی خارخاسک ها من از راز خوشم می آید. به خصوص از رازی که فقط من صلاحیت شنیدنش را داشته باشم.
گفتم: خیالت تخت بین خودمان می ماند.
و او رازش را گفت،
 با چند نفر از آدم های مثل خودش می نشستند دور هم ( شبیهه همین جلسات NA) و با هم در مورد مشکلاتشان، در خصوص مصرف، نوع مصرف و آرزوهایشان برای داشتن یک زندگی سالم حرف می زدند، تلاش می کردند با کمک هم بتوانند مشکلشان را برطرف کنند.
حرف های ساده با هم می زدند، از احساساتشان می گفتند، به این نتیجه رسیده بودند که غیر معتادها نمی توانند بفهمند آن ها چه می خواهند،‌چه می گویند، چه حس می کنند. وقتی یکی از‌ آن ها بعد از چند روز ترک دچار اشتباه می شد برخوردها تند و زننده و نا امید کننده نبود،‌ گاهی حتی آدم ها برای هم دل می سوزاندند، گریه می کردند.
همه اشان آدم هایی بودند که دیگر هیچ امیدی به خود نداشتند، کسانی که اگر چند هفته یا حتی چند روز زودتر  به خود نمی آمدند همه چیز برایشان به انتها می رسید. همه اشان آدم هایی بودند که نه به زور یا اصرار اطرافیان،  بلکه به خواست خود و برای نجات خود تصمیم به ترک گرفته بودند.
خودشان برای نجات همدیگر آستین بالا زده بودند و چه خوب هم موفق شده بودند، آرام آرام بر تعدادشان اضافه شده بود،‌ هر معتاد چند نفر دیگر را هم معرفی کرده بود و حالا آن قدر تعدادشان زیاد شده بود که در یک اطاق کوچک جای نمی گرفتند.
این تشکیلات برای خودش نیاز به هیات مدیره، نظم و قانون داشت،‌ تاکیدشان این بود که کسی غیر از خودشان از رازشان آگاه نشود،‌ اما آن قرض های کوچک که با وجود آگاهی از اعتیاد محمد به او داده بودم من را در نظر او در کسوت آدم های مورد اعتماد درآورده بود.
ماموریت من این بود که برایشان شعارها؛‌ جلسات هفتگی، برنامه ریزی های ماهانه را تایپ کرده و پرینت بگیرم.
آن قدر تحت تاثیر این زنان و مردان  شجاع قرار گرفته بودم که می توانستم همه ی وقت کاری ام را به نوشتن پیام ها و شعارهای بهداشتی برای آن ها اختصاص دهم. گاهی هم البته هنرنمایی می کردم،‌ ماجراهای خودشان  را به صورت داستان های کوچکی در می آوردم و  چاشنی شعارهای بهداشتی می کردم و برایشان پرینت می گرفتم. اینطور باعث می شد که آن ها خود را همیشه قهرمانان بزرگ ماجراهای خودشان تصور کنند.
خیلی وقت ها تلاش کردم برای دوستان و آشنایانی که می شناسم و به این مشکل مبتلا هستند پارتی بازی کنم و اسمشان را در گروه بگنجانم. اما این جا تنها جایی است که با پارتی بازی و سفارش نمی توان کسی را در لیست جا داد.
این جا آدم ها خودشان باید بخواهند و خودشان باید به اراده خودشان در گروه وارد شوند.
 



۲۶ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نشانه

آقای خانه از خانه باغ آمده اند.
عصبانی می گویم: مرد حسابی باز تو رفتی پاتوق،‌ دوست و رفیقت را جمع کردی به بگو و بخند، خانه آمدن فراموشت شد؟
غمگین و متالم می گوید: چه دوست و رفیقی هم برده بودم برای بگو و بخند.
پرسش گرانه نگاهش می کنم.
می گوید: با شهریار بودم!
شهریار یکی از دوستان دوران دبیرستان آقای خانه است، پسری با هوش و زرنگ که پزشکی قبول می شود و بعد تخصص عروق می گیرد اما،  روزگار با او وفا نمی کند، معتاد می شود و اعتیاد چنان بالا می گیرد که تمام زندگی اش را می بازد، پدر و مادرش هر دو از غصه دق می کنند و تنها برادرش را از دست می دهد، اعتیاد باعث می شود مجوز طبابتش را باطل می کنند و مدت ها بی خبر، غیبش می زند.
آقای خانه می گوید: می دانی این همه مدت بخاطر مصرف مواد مخدر زندانی بوده است؟
قلبم فشرده می شود.
می گوید: اما 6 ماه است ترک کرده، با کمک همان هم کار تو(‌ماجرای این دوستم را که مکانیک شرکتمان  است بعداً می نویسم)  نمی خواستم فکر کند به خاطر سابقه ی اعتیادش نسبت به او بی تفاوت شده ام. دعوتش کردم برویم با هم گپی بزنیم.
می گویم: خدا را شکر که ترک کرده است؟
می گوید: ماجرای ترک کردنش خیلی جالب است، وقتی مجوزطبابتش لغو می شود،‌ آس و پاس می شود و برای مصرف مواد به پیسی می خورد. تا این که به فکرش می رسد مصرفش را با حق الزحمه تزریق مواد به معتادهای دیگر در بیاورد. در آن خرابه های پایین شهر به معتادهای تزریقی، مواد تزریق می کرده، اتفاقا میان این معتادها یک جوان هپاتیتی هم بوده! یک بار که قرار می شود به این جوان تزریق کند به پسرک می گوید: مرد حسابی برو چند تا روزنامه بیاور زیر دستت بگذارم که اگر خونت ریخت کس دیگری  آلوده نشود.  جوان چند روزنامه می آورد و شهریار تزریق را انجام می دهد. موقع جمع کردن روزنامه ها در زیر لکه های خون که روی مطالب روزنامه ریخته است چشمش به یک خبر می افتد مصاحبه با  دکتری  که بخاطر کشفیاتش  چند جایزه بین المللی گرفته است.
 این دکتری که مصاحبه اش را می بیند دوست صمیمی دوران دانشگاهش بوده. شهریار می گفت یک لحظه احساس کردم دیدن این مصاحبه در چنان وضعیتی فقط می تواند یک نشانه باشد، یک نشانه که مخصوص من فرستاده شده ، همان لحظه تصمیم گرفتم هر طور شده ترک کنم.
این داستان اشکم را در می آورد.
به آقای خانه می گویم: اگر هر بار که از این جلسات مسخره ی با دوستانت می آیی بتوانی یکی از این ماجراها برایم تعریف کنی، اجازه می دهم ما بقی عمر بی حاصلت را هم با دوستانت بگذرانی!

ته نوشت: چون بعد از خواندن این ماجرا ممکن است احساسات فیلم هندی به شما دست بدهد مجبورم این توضیحات را اضافه کنم که: مدیونید اگر فکر کنید این ماجرا غیر واقعی است! در واقع  من تا توانستم از قسمتهای واقعی و تراژیک ماجرا کم کردم  تا  زیاد حیرت زده نشوید. 

۲۴ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

زن صیغه ای

آمده است مي گويد: پول داري به من قرض بدهي دو ماه ديگر به تو پس مي دهم.
من پولم كجا بود؟ اما مي گويم: چند مي خواهي ؟
مي گويد: پانصد هزارتومان.
مي گويم: فكر مي كنم داشته باشم بگذار يك حساب و كتابي كنم ببينم چه مي شود.
مي گويد: فقط جان من به فلاني ( فلاني يكي از دوستان صميمي اش است كه با هم ندار هستند) نگويي ها!
شك مي كنم! آدم خنگول باشد اما اين اندازه،‌ آخر آدم عاقل من چه كار دارم كه به فلاني بگويم تو از من پول قرض گرفته اي، مگر اينكه موضوعي باشد كه تو نخواهي دوست صميمي ات بداند من به تو پول قرض داده ام.
بنابراين قبل از اينكه به او قرض بدهم راه مي افتم صاف مي روم پيش فلاني و مي گويم : ببين تازگي ها به اين دوست شفيقت پول قرض داده اي؟
مي گويد: آرررره از كجا فهميدي؟
مي گويم : هيچي از من هم خواسته به او پول قرض بدهم. مگر خرجش چقدر بالا رفته ؟ معتاد شده؟ يا پدر بچه اش دوباره موي دماغش شده است ( پدر بچه در حد لاليگا معتاد بوده، طلاق گرفته اند ولي او هر از چند گاهي مي آيد حق پدري بچه را از او مي گيرد و مي رود.)
مي گويد: نخير دست گلي است كه تو به آب داده اي ؟
با تعجب مي گويم : من؟ من چكار به كار او دارم .
مي گويد: يادت مي آيد آن روز كه آمد گفت عاشق آن پسر سرباز شده است و با هم رابطه دارند به او چه گفتي؟
يادم آمد آن روز من و فلاني دو جبهه شده بوديم . خانم فلاني مي گفت: خاك تو سر احمقت تو يكبار از يك سوراخ گزيده شده اي باز هم مي خواهي تو را بگزند؟ مي گفت اين پسرك هشت نه سال جوان تر از توست . تو دختر 13 ساله توي خانه داري ، تو كار مي كني، اما اين پسر بيكار است. تو خانه داري اما اين پسر خانه ندارد. اين پسر از خانواده اش دور است. فاميلش نمي دانند اين جوان آمده است اينجا بعد يك زن متاركه كرده كه از او بزرگتر است با او لاو مي تركاند.
اما من مي گفتم : بي خيال، تو يكبار ازشوهر شانس نياورده اي، تو را به زور به مردي داده اند كه تو را دوست نداشته . تو از هفته اول بعد از ازدواج به قول خودت از شوهرت كتك مي خورده اي . بنابراين حالا كه از شوهرت طلاق گرفته اي بگذار احساست تو را هر كجا كه مي خواهد ببرد.
خلاصه اين چيزها به يادم آمد ولي اينها چه ربطي به پول قرض گرفتن دارد؟
مي گويم : خوب بله يادم مي آيد .
مي گويد: خوب ديوانه جان اين رفته با اين پسره صيغه كرده است. حالا بچه دار شده اند مي خواهد برود بچه را سقط كند.
مي گويم : صبر كن ببينم به من چه كه اينها اينقدر خز و خيل بوده اند كه قبل از حكايت هفت هشت  هزارتومان نداده اند وسيله اي چيزي بخرند كارشان به اينجا نكشد؟
بعد حيران مي شوم ! من فكر نمي كردم كار به اينجا بكشد. من ماجراي ارتباط با يك پسر با اين سن و سال با يك زن طلاق گرفته با وجود داشتن دختر 13 ساله  در خانه  زن را نمي پسندم . من فكر مي كردم احساس اين آدم او را همان جايي مي برد كه احساس من.
من اگر جاي او بودم بعد از پدر بچه ها  هيچ گاه با مرد ديگري زير يك سقف برنامه توليد مثل راه نمي انداختم. 
نمي گويم كه ممكن است هيچ گاه با كسي ارتباط نمي داشتم ! چون نمي دانم سرنوشت با احساس ما آدم ها چطور بازي مي كند.
اما اين را مطمئن هستم كه گزينه ي "هر كاري مي كني بيرون از خانه باشد" مهمترين گزينه من است . مسلما من فقط به  آدم هایی با شرایط خودم توجه نشان می دادم. كسي كه همسرش را از دست داده.  يا از زنش طلاق گرفته باشد. یا مردي كه هم سن و سال من باشد. اين بخاطر آن است كه اين آدم بايد هم زبان من باشد. حرف هاي مرا بفهمد. وصرف نظر از ماجراهاي ديگر بتواند مرا درک کند.
اين ها را فكر مي كنم و مي گويم : خوب پسرك چه مي گويد؟ هماني كه اين دست گل را به آب داده است.
او مي گويد: پسرك چه بگويد؟ گفته است هر كاري كه خودت دوست داري بكن . اين هم دارد پول جمع مي كند تا برود بچه را سقطش كند.
مي گويم : به به پس دست گلي را اين پسرك به آب داده است. خانم بايد عواقبش را بكشد . پولش را هم باید ما بدهیم.
بعد شانه بالا مي اندازم مي گويم،‌ من به آدم هاي احمق پول نمي دهم. كسي كه با پسر 18 ساله صيغه مي كند بايد به وقت ضرورت هزار پدر سوخته بازي در آستين داشته باشد تا اوضاعش اين طور خر تو الاغ نشود.   

" ته نوشت: این از نوشته های دو سه ماه پیش بود،‌ بخاطر  ماجرای زن صیغه ای که از مسعود مشهدی خواندم پستش کردم"
 

۲۲ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

باغ بی برگی

این ماجرای تنزل پست باعث شده است، کمی خودم را جمع و جور کنم و عمیق تر به مسائل نگاه کنم.
اگر روحیه ام را ببازم هیچ دردی را درمان نمی کنم.
سرجمع فکر می کنم یک فرصت مناسب به من داده شده است.
خوب که نگاه می کنم می بینم این روزها  به نوعی خود شیفتگی گرفتار بوده ام.
نه این که اطرافیان و آدم های درگیر با من آدم های روبراه و حسابی و منصفی بوده باشند.
هر که را که می شناسم، هر کس که سرش به تنش به اصطلاح می ارزیده،
یک جای کارش می لنگیده. یک جوری به من انرژی منفی داده است.
رییس بزرگ دزد است، دروغ گو و رشوه گیر و ظالم است، او هر که را سد راه خود ببیند از سر راه بر می دارد.
من سد راه او شده بودم  او هم فکر کرد زهرش را به من ریخته است.
استاد راهنمایم آدم جفنگی بود، تا رییس گروه بود نتوانست از من دفاع کند، کاری کند که زودتر پایان نامه را ارائه دهم.
وقتی هم که از ریاست گروه برش داشتند و هنگام دفاع من شد، نتوانست از من دفاع کند و آدم هایی که با خودش درگیر بودند کاسه و کوزه اشان را سر پایان نامه من شکستند.
من هم اما آدم جفنگی بوده ام..
دفاع خوبی نکردم چرت و پرت زیاد گفتم و اصل موضوع را به حاشیه بردم.
در برخورد با رییس بزرگ هم  خیلی وقت ها دودوزه بازی کرده ام و منفعت طلب  بوده ام.
نه اینکه از او ترسیده باشم اما گاهی حق و ناحق کرده ام و چیزی را امضا کرده ام که قانونی نبوده است.
راستش را بخواهید حساب سود و زیان خودم را داشته ام.
وقتی هم که با او سر جنگ گذاشتم، صبور نبودم. چشم بسته  شمشیر کشیدم و  از چپ و راست هی زدم و زدم.
اما
حالا می خواهم یک بازبینی اساسی بر رفتارم داشته باشم.
خوب که نگاه می کنم می بینم در زندگی من آدم های معمولی، آدم های بعضاً کوچک، آدم هایی که کمتر دیده می شوند، بیشتر تاثیر گذاشته اند تا آدم های بزرگ، تحصیل کرده ، مایه دار.
اصلا تصمیم گرفته ام یک مجموعه ای بنویسم تحت عنوان آدم ها! " آدم هایی" که آمده اند و تاثیر عمیق خودشان را بر زندگی من گذاشته اند و رفته اند.
 بگذریم.
برای آن که بتوانم خودم را دوباره از نو بسازم شروع کرده ام به یاد گرفتن گیتار، دخترها توی سرو کول هم می زنند که به من گیتار یاد بدهند، چه از این بهتر! من دو  استاد مشتاق دارم که گاهی برای یاد دادن این که  انگشتم را کجا بگذارم و کدام سیم را بکشم به جان هم می افتند.
در شرکت خط تحریری تمرین می کنم. شعر حفظ می کنم، چیز می خوانم.
 آن قدر نشاط پیدا کرده ام که آقای دن کیشوت حیرت زده می گوید: به تو حسادت می کنم.
آقای دن کیشوت را فرستاده اند به جای من،‌ اما هنوز به من نگفته اند برو زیر پله ،
ظاهرا آن اخطار من در رییس بزرگ موثر واقع شده است و می خواهد فیلا من همین جا باشم ولی آقا بالاسر داشته باشم.
من آقا بالاسر را پذیرفته ام. اما تحقیر شدن را نه. 
تصمیم گرفته ام رو در رویش بایستم، اما نه با آن حال  و روز گذشته،
مثل یک زندانی که اسیر شده است اما خودش را برای فرار آماده می کند تصمیم گرفته ام فکر و ذهن و جسمم را آماده نگه دارم.
فیلا فصل فصل باغ بی برگی است.
خودم را برای بهار آماده می کنم.

۱۷ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نان و خرما و تن نخل

به  زحمت تاكسي گير مي آورم مي نشينم صندلي عقب كه خالي است چند دقيقه بعد يك زن چادر عربی پوش ميان سال هم،  مسافر ما مي شود مسافتي را مي دود تا به تاكسي كه چند متر بالاتر ايستاده است برسد.
با هن و هن سوار تاكسي مي شود و مي گويد: پسرم من ديگه براي دويدن پيرم.
راننده كه جواني است مي گويد: سر نبش بود مادر آرام آرام مي آمدي بالاتر،  اينجا  تاكسي مي گرفتي، آنجا كه نمي توانستم تو را سوار كنم .
زن كه بوي گلاب مي دهد مي گويد: بله من كه اين چيزها را نمي دانم.
من هم چنان نشسته ام بي حرف، بي تكان،‌ زن نگاهي به من مي كند و مي گويد: مادر چرا اينجايي ها اينقدر اخمو هستند چرا نمي خندند؟
راننده جوان از آينه روبرو نگاهي به من مي اندازد. من مي زنم زير خنده،
مي گويم: من اينجايي نيستم خانم. اينجايي ها خنده رو هستند من فقط یک مسافر هستم.
زن هم مي خندد: مو اهل خوزستانم اونجا همه شادند، مي خندند،‌ خو زندگي بالا و پايين زياد داره . همه اش كه نميشه پلو گوشت خورد يه وختايي هم آدم نون خالي مي خوره عيبي نداره،  مي گذره، فقط باید غمت نباشه، با زندگی دست و پنجه نرم کردن خیلی مطلوب تره تا این که بخوری و بخوابی و رخت خوابت پر قو باشه.
من دوباره مي خندم.
زن مي گويد: تو تا حالا از نخل بالارفتي ؟
مي گويم : نه هنوز برام پيش نيومده ولي از درخت توت بالارفتم از ديوار هم مي توانم بالا بروم .
زن مي گويد: اووووه من از نخل بالا مي رم با همين سن وسال براي خرما .....
ناگهان يادم به نخلهاي سر بريده دوران جنگ مي افتد. به زن نگاه مي كنم كه از بالا و پايين زندگي نمي ترسد!
من اما مي ترسم، از يك جنگ ديگر مي ترسم، از قحطي مي ترسم. من از بالا رفتن دلار از پايين آمدن ريال مي ترسم.
به زن نگاه مي كنم به چين و چروك هاي كوچك دور چشمش، به چين هاي پيشاني، به شالی كه دور سر پيچيده ، به خال كوبي روي چانه اش. به النگوی مسینش، به انگشتر کوچک فیرزه اش که روی حلقه ی نقره ای لم داده است.
فكر مي كنم او چه روزهاي غم انگيز يا شادي آوري داشته است. اين همه سال بر او رفته و او چقدر برای زندگی جنگیده است.  سال هایی که ممکن است برای من کابوس به نظر بیاید و او هنوز چقدر اميدوار است.
هنوز مي گويد: " مي شود خنديد."
نگاهش مي كنم و با خود مي گويم: او در خور یک زن بزرگ  سخن مي گويد.
می گویم: اجازه می دین دستتون رو بگیرم؟
دستش را توی دست من می گذارد، دستش مثل تن نخل است! زمخت و پینه بسته و تیز. گرم نیست، نرم و آب دار نیست، آدم بوی لوسیون از دستهایش نمی شنود. دست هایش بوی نان و خرما می دهد. آدم می فهمد که دست کسی را گرفته است، دستی که می تواند تو را بالا بکشد،  تو را نجات بدهد،‌ دستی که می توانی به آن اعتماد کنی.

يادم به آن متن از استاد ندوشن مي افتد :
" كساني كه در زندگي خود رنج نكشيده اند سزاوار سعادت نيستند. تراژدي همواره در شان سرنوشت هاي بزرگ است. ملت ها نيز چنين اند.آنچه ملتي را آبديده و پخته و شايسته احترام مي كند، تنها فيروزي ها و گردن افروزي هاي او نيست، مصيبت ها و نامرادي هاي او نيز هست."
 

۱۶ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

زناپاک زاده مدارید امید

صبح را با این احساس به شرکت رفتم که گویی از پیله درآمده ام و پروانه شده ام!
الان اما کمی خشم فروخورده دارم.
راستش انتظاری که از برخی روسا و سرپرستان و هم کاران  داشتم غیر از چیزی بود که دیدم.
این ها همه پشت من سنگر گرفته اند. من جلو رفته ام و یکی دو خاکریز را هم فتح کرده ام، بعد عقب را که نگاه می کنم، جز صدای وز وزی که از دور می آید و مرا تشویق به جلو رفتن می کند چیزی نمی شنوم.
امروز صبح با سر صبر رفتم و فایل های کامپیوترم را یکی یکی چک کردم،‌ همه ی اسناد و مدارکی که می توانست به دردم بخورد کپی کردم.
با حوصله نشستم  نامه هایی نوشتم تا قبل از آن که ابلاغ کتبی جدید به دستم برسد بعضی موارد قانون گریزی را تذکر داده باشم.
رییس هم امروز به انبار آمد،‌ من نگاه سرسری بی تفاوتی از راه دور به او انداختم و بدون سلام وعلیک گذشتم.
آدم جدیدی که به جای من می آید! همان آدمی است که من بخاطرش شمشیر دست گرفته ام!
و این ته  ته،  زیرکی و تیزهوشی رییس بزرگ بوده است.
در میان پرونده ها و در گیرو دار کپی گرفتن از اسناد ناگهان متوجه یکی از اسناد کاری مربوط به خودم شدم.
و تازه فهمیدم چه جفای بزرگی به من رفته است.
سندی که یکسر کار ، تخصص و توانایی من را در طی 12 سال به باد می دهد.
اما حقوق و مزایایم تغییر نمی کند!
این جا یک زنجیره درست شده است. یک زنجیره که سه الی چهار نفر درگیرش هستند.
اگر بخواهم سکوت کنم تخصص من و هویت من به نام کس دیگری ثبت می شود! اما در محتوای زندگی من تغییر ایجاد نمی شود. من همان حقوق را می گیرم و جایگاه ثابتی دارم.
و اگر نخواهم سکوت کنم لاجرم آن شخص را به بخش دیگری می فرستند( همان کسی که من به خاطرش شمشیر به دست گرفته ام!) و در آن بخش  مجبور به جایگزینی او با شخص سومی می شوند. و آن شخص سوم که من او را می شناسم با همه توانایی به جایگاهی که لیاقتش را دارد نخواهد رسید.(ولی در عوض رییس بزرگ لطمه نسبتاً سنگینی خواهد خورد.)
یک ظلم زنجیره وار که از بالا به من و از من  به دیگری منتقل می شود.
این خشم فرو خورده به من می گوید: ملاحظه نداشته باشم و تمام قدرتم را برای به دست آوردن موقعیتم و برداشتن نقاب از چهره رییس  به کار ببرم.
و به یادم می اندازد:
سرناسزایان برافراشتن
وزایشان امید بهی داشتن
سر رشته ی خویش گم کردن است
به جیب اندرون مار پروردن است
ولی آن ور محافظه کار،  بی حوصله و کمی تا قسمتی مهربان می گوید: باید درمورد سهم خودم مماشات داشته باشم و بگذارم آدم هایی که با ظلم و تبعیض از حقوق خودشان ناکام مانده اند، منافع خود را به دست بیاورند. چون می دانم از آن بالا کسی به فکر ما نیست و مگر این که ما کارکنان کوچک خودمان هوای خودمان را داشته باشیم.
و می گویم:
نام نیکو گر بماند ز آدمی
به کزو ماند سرای زرنگار
سال دیگر را که می‌داند حساب؟
یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟
هنوز خودم را به این اشارت عادت نداده ام که کوتاه بیایم و بگذارم این آدم ها هم روزی خودشان را بخورند که باز آن ور شکاک به سراغم می آید و هشدار می دهد: که این آدم ها همان هایی هستند که در روز سختی تو، روی برگرداندند و پشت کردند و تو را تنها گذاشتند و با خشم باخودم می گویم:
ز ناپاک زاده مدارید امید
که زنگی به شستن نگردد سپید
ز بد اصل چشم ِ بهی داشتن
بُوَد خاک بر دیده انباشتن
هوووووف ..................... امشب را هم فکر کنم. 
شاید بهتر باشد دنبال یک وکیل بگردم تا برایم لایحه بنویسد.

۱۳ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

دور فلک دوام ندارد

امروز عاقبت آن اتفاق که منتظرش بودم افتاد، حتی یک صدم درصد  احتمال نمی دادم بخاطر دفاع از آن همکار که همه را جمع کردند تا سنگ رو یخش کنند. عاقبت نافرجامی در انتظارم باشد.
اما امروز آن اتفاق افتاد با وضعیت مشابهی همه را دعوت کردند تا مرا از مسئولیت انبار درب و داغانم که فکر می کردم آخر دنیاست و دیگر از این بدتر نمی شود به  سمت متصدی  ورود و خروجی کالا درهمان انبار تنزل مقام بدهند!
این یعنی آن که من دیگرحتی اتاق هم ندارم. یک زیر پله هست با یک میز چوبی قدیمی که یکی از کشوهایش هم از مدت ها پیش شکسته است و یک فایل آهنی رنگ و رو رفته و البته یک فلاکس چای که صبح  برایم پرش می کنند و می روند تا بعد از ظهر.
راستش را بخواهید اولش کمی دست پاچه شدم و خودم را باختم!
یعنی آن که کم مانده بود قلبم از سینه بیرون بپرد و مقنعه پقنعه را بکنم و گیس های خودم را پر پر کنم. مثل چماق دار ها با صورتی که از خشم سرخ شده بود بلند شدم و گفتم: شما می گویید من با این سابقه بروم در باز و بسته کنم و تعداد کامیون ها را بشمرم و با راننده ها سرو کله بزنم . من هم به شما می گویم: خیر من نمی روم .
رییس بزرگ عصبانی گفت: چه گفتی؟
گفتمش: بهتان گفتم من نمی روم.
رییس خودش را جمع و جور کرد هیچ دلش نمی خواست خشم یک ولکانو را وسط جلسه ای که خواسته است اقتدار خودش را نشان بدهد با چشم ببیند.
گفت: خیلی خوب، باشد باشد بعداً با هم حرف می زنیم.
من هم گفتم: حرف زدن نمی خواهد. من نیستم آقا من نمی روم آنجایی که گفتید بروم. برای این نمی روم که این خیانت است به خودم و به مجموعه ای که سال ها در آن کار کرده ام. من انبار پر حرف و حدیث شما را قبول کردم چون حوصله ی جنگیدن برای حق خودم را نداشتم. اما امروز سرحال هستم آقا من دیگر زیر بار این حرف ها نمی روم. نمی خواهید  اخراجم کنید.
کارمندان حیران و رییس و روسا  بهت زده. من هم که عصبانی و جان به لب آمده.
رییس سرخ شده خودش را با حرف های دیگر و کارهای دیگر مشغول کرد و جلسه به هم خورد.
وقتی بیرون آمدیم . وقتی رفتم آبی به سرو صورتم زدم و چند نفس بلند کشیدم. به اشتباه خودم پی بردم.
نباید عصبانی می شدم. نباید جر و بحث می کردم باید خونسرد باشم و بر اوضاع مسلط شوم. من هم بی تقصیر نبوده ام.
یک سرباز گمنام که آرام آرام این خیک غرور را جان به لب کرده بودم.
آن همه اطلاعات که از دزدی ها و بزن در روهایش راپرت داده بودم. آن همه چیزها که از او فهمیده بودم و فهمیدنش را فقط منحصر به خود نکرده بودم.این مسیر گریز ناپذیری بود که خود انتخاب کرده بودم.
حالا که از گمنامی در آمده ام باید خوب بدانم که چطور و چه وقت  شمشیر بکشم و به دشمن حمله کنم. باید حواسم به هیکل گنده و نتراشیده اش باشد. من کوچکم ضعیفم اگر بخواهد روی  بیفند  منفجر می شوم و هر تکه ام به یک جا می چسبد.
اصلا شاید لازم نباشد شمشیر بکشم. باید مظلوم نمایی کنم باید آدم های بزرگ تر را به میدان بیاورم تا آن ها با او درگیر شوند.
شاید بهتر باشد که چند صباحی فقط  فکر کنم. باید حساب و کتاب کنم. باید ببینم وضعیت چطور است  وزیر من کجاست، سربازم کجا موضع گرفته است، فیلم  از قلعه خارج شده است یا نه ؟ باید بدانم  اسبم را  چطور و از روی کدام مهره حریف به پرواز درآورم.
باید فکر کنم دوستان من باید فکر کنم نباید هیجان زده شوم.