۲۲ اسفند ۱۳۸۸

رفتم عیدی خریدم برای همه ی اهل خانه برای برادر کوچیکه یک پیرهن بنفش راه راه که به رنگ سبز چشمهاش جور در بیاد . یه موبایل فزرتی ( بدبختانه چینی ) برای دختر بزرگه که این همه نق به جون من نزنه . دو تا باربی همزمان ( بازم چینی ) برای دختر کوچیکه . یه ادکلن هوگو برای اقای خانه .
برای خودم لب تاب خریده بودم قبلن بنابر این خودم را از قلم انداختم به اجبار .
و خوب خیلی خوشحال بودم که توی این بی چیزی و نداری کلی خرید کرده ام به حساب خودم ! و بعد نمی دانم چه شد که یه هو کاخ آرزوهایم فرو ریخت . یه دختر بچه ی افغانی دیدم که کفش پایش نبود با این لباسهای بلند زرزری و موهای خرمایی رشته رشته از زور خاک و خول بودن ! دنبال مامانش می دوید . و به مردم خیابان که تند می رفتند و می آمدند و خرید می کردند انگشت به دهان نگاه می کرد.
چقدر شبیه کوچولویی های خودم بود خدا می داند . ریزه میزه چشم رنگی . آخ قلبم ....
چرا باید محل کار من راست ِ راست بخورد به میدانی که افغانی ها جمع می شوند تا بروند اردوگاهشان و من هر روز مدل به مدل آدمهای نازنینی را ببینم که به جبر مکانشان در لا مکان ایران تبعید شده اند؟
چرا باید محل کار من نزدیک یک جایی باشد که به وفور آدمهای ندار و بی چیز دارد و این بی چیزی و نداری را نه از دست گدایی که به سوی این و آن دراز می کنند. که از چشمهایشان می شود فهمید؟
آخ خدایا بوی عید همه جا پیچیده آنها که دارا هستند آمدند توی خیابان چیز می خرند . لابد آنها که ندارند شرمنده می شوند برای پاهای برهنه ی بچه هایشان .
یک کمی انصاف به ما بده خدایا . فقط یک کمی .

هیچ نظری موجود نیست: