۱۰ فروردین ۱۳۸۹

یاد بگیرم

آنقدر در طول زمان حرفهایی زده ام که بعدش به گ...خوردن افتاده ام که حالا دیگر هر چیز عجیبی می بینم یا می شنوم با خودم می گویم اگر لال مونی بگیرم بهتر است .
یک موقعی باردار شدن زن عقد کرده برایم تابو بود حالا دیگر باردار شدن دختر باکره هم برایم عجیب نیست . (فقط باید مطالعاتش را در مورد پیشگیری از بارداری بیشتر کند )
وقتی بود که به همه ی مردهای زن دار اعتماد داشتم ( البته در مسائل خاص) حالا به پدرم و شوهرم که هیچ اعتماد ندارم. حتی زنهای شوهر دار را هم نمی توانم مطمئن باشم که اگر زمان و مکان ایجاب نکند ساختار شکنی نمی کنند .
همین امروز داشتم با زن جوانی که شوهرش اورا می زد و با زنهای دیگر رابطه داشت همدردی می کردم . جالب این بود که شوهر زن پسر خاله او بود و او را به اجبار به همسری او درآورده بودند.
همینطور که برای او دل می سوزاندم و از پدر و مادر دختر شاکی بودم که چرا دخترشان راوادار به ازدواج با یک مرد معتاد و خشن کرده اند . ناگهان دختر دولا شد که جورابش را از زیر شلوار بالا بکشد چشمم به پایش افتاد ، به طرز وحشتناکی سوخته بود .
خودم را به کوچه علی چپ زدم و پس از مدتی بدون آنکه بفهمد موضوع را به بحث سوختگی و اینها کشاندم . فهمیدم وقتی هشت نه ساله بوده است کپسول گاز منفجر می شود و تمام بدنش در آتش می سوزد .
کاری به شرایط روحی و روانی دختر ندارم . اینکه پسری را مجبور کنند تا با دختر فامیل که بدنش سوخته است فقط برای دلسوزی ازواج کندهم خیانت به دختر است هم به پسر ، این هم نتیجه اش .
اینجا بود که دیگر خشونت مرد برایم عجیب نبود . نگاهم به مرد عوض شد و تمام احساس منفی و سیاهی که به او داشتم رنگ باخت .


باید یاد بگیرم هر اتفاق پیچیده یک دلیل ساده دارد که مخصوص خود است . دلیلی که "هر کس" آن را نمی داند .
باید یاد بگیرم مردم را از روی اعمالشان قضاوت نکنم .

هیچ نظری موجود نیست: