۹ فروردین ۱۳۸۹

بچه های امروز

قبلن ها عید که می شد بچه ها بدون حرف پیش عیدی اشان را می دادند به من تا برایشان پس انداز کنم !
حالا عید که می شود همین که از یکی عیدی می گیرند به من نگاهی می کنند و می گویند مامان چرا اینجوری به پولهای ما نگاه می کنی !
به خدا آدم شرمسار می شود از این بچه هایی که خودش پس می اندازد و اینقدر بی چشم و رو از آب در می آیند .
ما هم بچه بودیم آخر آنوقت ها ما آبرو داری می کردیم . خجالت می کشیدیم به پدر و مادرمان بگوییم این همه سال که ما عید به عید از در و همسایه و دوست و آشنا عیدی گرفتیم و شما برای ما پس اندازش کردید کو؟ کجاست ؟
حالا می فهمم دولتها از دست ملتها چه می کشند !
این همه خرج ملت می شود .خورد و خوراک و پوشاک و خدمات عمومی و الخ . چشمشان به یک مالیات خوش است که یکی دیر می دهد . یکی چانه می زند .یکی تقلب می کند.
همین روابط داخل خانواده خودش یک عالمه پیام دارد برای ما.
نگاه کنید من که سواد درست و درمانی ندارم بلکه یک آدم باسوادی پیدا شود پیامش را بگیرد و بفهمد چه می شود آخر .
یک خانواده است با چند بچه اولهایش خوب است .بچه ها ونگ می زنند و مادر شیرشان را می دهد و باسنشان ! را می شوید و خوابشان می کند .پدر هم گاه گداری می آید حالش را می کند و می رود .
نه اینکه بخواهم مسئولیت های پدرانه را زیر سوال ببرم ها . نه فقط قصدم این است که بگویم هر کسی سلسله مراتبی دارد .یکی اجرایی است .یکی حکومتی . یکی قرار است کار کند یکی آقا باشد . پس چه خوب است که این دو تا با هم هماهنگ باشند .یکی کار کند یکی حال کند .
حالا بگذریم ... بچه ها تا وقتی کوچکند خوبند . اما کم کم بزرگ می شوند و باید خرجشان کرد . کیف برایشان می خریم ، لباس برایشان می خریم ، می رویم اسمشان را در مدرسه ای که خودمان دوست داریم می نویسیم .
اینها را می شود با سه سوت انجام داد چون این خودمان هستیم که برایشان تصمیم می گیریم. جیبمان را نگاه می کنیم به اندازه جیبمان خرجشان می کنیم.
اما خطر وقتی است که بجه هابزرگتر از اینی که بوده اند می شود . آنوقت است که تصمیم می گیرند برای خودشان استقلال داشته باشند . ( از جیب ما ها / استقلال داشته باشند اما از جیب ما ) .
اینجاست که آنها خودشان می گویند: چه کیفی می خواهند ، چه کفشی می خواهند ، چه لباسی دوست دارند بپوشند .
و اینجاست که ما ممکن است خرجمان با دخلمان جور در نیاید. یا فرهنگمان با فرهنگشان جور در نیاید .
پدر سوخته ها چشم و گوششان باز شده است دیگر می روند بچه های همسایه را می بینند می گویند ما هم می خواهیم مثل اینها باشیم .
آنوقت است که اختلاف نظر پیش می آید .بچه ها می گویند این .پدر و مادر می گویند آن .هی اینها می گویند این .آنها می گویند آن .این ، آن . این ، آن . بعد درگیری شروع می شود .
بچه ها می گویند: مگر ما اسیر شما هستیم ، هر چه شما می گویید ما انجام دهیم . اصلن خودتان پس انداخته اید خودتان هم باید جمعش کنید . ما که نخواسته بودیم به دنیا بیاییم .
اول درگیری ها لفظی اند اما وای به حال اینکه یک طرف مقاومت کند و طرف دیگر گوشش بدهکار نباشد . آنوقت است که اوضاع می ریزد به هم اجرایی ؛ حکومتی ، بچه ها ، بزرگ ها . هی همه چیز آرام می شود . اما باز یک اختلاف نظر دیگر . دوباره به هم می ریزد پدر مادرها بعضی دخترها را شوهر داده اند به شوهری که خودشان دوست داشته اند . پسرها را زن داده اند به دختری که خودشان دوست داشته اند .
اما کوچکترها ...امان از کوچکترها حالا پدر و مادرها پشم و پیلی اشان هم ریخته است و نمی توانند اوضاع را جمع و جور کنند . از آن طرف دخترهای بزرگتر که یک عمر کنار شوهر اجباری خوابیده اند چشمشان باز شده. می بینند خواهر و برادرهای کوچکتر تن به زور نمی دهند اینها هم جری می شوند . برادرهای بزرگتر هم با زنهایشان اختلاف پیدا می کنند . اینجاست که عالیجنابان برادرها هم به جان هم می افتند . اول همه چیز بین خودشان است . اما یواش یواش کاسه کوزه ها سر پدر و مادر می شکند . البته مشکل بیشتر از جانب پدر است . مگرنه مادر که می آید و می رود و خطری ندارد .
نه این اوضاع دوام نمی آورد . یک روزی می رسد که پسرها مغازه را از چنگ پدرشان در می آورند و می خواهند آنطور که خودشان دلشان خواست کاسبی کنند ! کاسبی سنتی در روزگار ما جواب نمی دهد . می زنند در راه جهانی شدن . آنوقت است که پدر چشم باز می کند می بیند همه چیزش را پسرها خورده اند و خلاصه ارث و میراث را نمرده بین خودشان تقصیم کرده اند . کوچکترها هم که کلن از دست رفته اند .اینجاست که پدر چاره ای ندارد جز اینکه سرش را بگذارد زمین و غزل بخواند .
البته گاها دیده شده پدرها یک کار دیگر هم می کنند آن هم اینکه یکی از بچه های مورد اعتمادشان را انتخاب می کنند و می گویند بیا بگیر این سکان کشتی خانواده دست تو ببر این کشتی را به یک ساحل سلامتی برسان . اماغافلند از اینکه "طوفان از بیرون کشتی نیست ، طوفان داخل کشتی است . مسافرها و خدمه از ناخدا نافرمانی می کنند."
چه شد که این همه روده درازی کردم .همه اش بخاطر آن دو سه تا پنج هزار تومانی بود که دخترک مقاومت کرد و به من ندادش تا برایش پس انداز کنم .
به خدا آخر الزمان شده است دیگر بچه ها به پدر و مادرشان هم اعتماد نمی کنند .

۳ نظر:

الهام گفت...

اولا که اول!
ثانیا که اینهمه گفتید که ما بچه ها رو از حق خودمون محروم کنید؟ عمرا! تعداد ما بیشتره!
من که عیدی آقاجون به مامانم رو هم ازش با لبخند بلند کردم. (روم سیاه..)

خارخاسک گفت...

به الهام
من که گفتم دوره آخر الزمان شده است .

M.P گفت...

شمایی که بچه اوردی بدون برده نیووردی!
باید آرزوت استقلال بچه هات باشه واسه این کار اول باید از جیبت خرج کنن تا یاد بگیرن!
اون روزا باید عشق کنی...!
اینقدر حرص نخور مخصوصا که بچه هات دخترن!!
بهتره با رضایت بشون پول بدی...