۵ فروردین ۱۳۸۹

ویکتوریای لعنتی

رفتم پیش مامان با او دعوا کردم و قهر کردم و برگشتم / به همه ی چیزهای خوب سال گذشته که مرا بدجوری عقده ای کرد باید این اختلاف عقیده ی عظیم با مامان را هم اضافه کنم .
من مادری داشتم که همیشه بعد از نمازهای یومیه اش تسبیح بلند شاه مقصودی اش را دستش میگرفت و تعقیبات نماز را مسلسل وار ردیف می کرد . بعد می رسید نوبت خواندن زیارت عاشورا و دعای فرج و حدیث کسا و غیره و غیره و غیره . در این چند روزی که خانه اشان بودم بعد از نمازش تسبیح به دست و عصا زنان خودش را می رساند به نشیمن می نشست جلوی تلویزیون و بی خیال بقیه ی آدمهایی که احتمالا داشتند برنامه ی مورد علاقه اشان را می دیدند ! زرتی می زد کانال فارسی وان و ساعتها سریال می دید تا می رسید به ویکتوریا آنوقت همه ی ما باید صمم بکم می نشستیم تا مامان جان همینطور که صلوات می فرستد لابد برای سلامتی جرنیمو ! ویکتوریای سلیطه را تماشا کند .
بدتر از همه این بود که آقای خانه با اخمهای درهم کشیده باید می نشست کنار مادرم تا او پند و اندرزش بدهد که عاقبت مردهایی که می روند با زنهای مردم روی هم می ریزند این است که زنهایشان بروند با مردهای خوشگل و خوش تیپی مثل جرنیمو ! روی هم بریزند .
پناه بر خدا آخر الزمان شده است.

هیچ نظری موجود نیست: