۱۷ تیر ۱۳۸۹

بخاطر یک سطل ماست

آقای خانه امروز صبح رفتند یک مسافرت کاری . من از دیروز با ایشان قهر بودم . رفته بودند سر یخچال نمی دانم با سطل ماست چکار داشتند که ناگهان سطل ماست از دستشان ول شده بود ؛  افتاده بود کف آشپزخانه و همه ی درو دیوار ماستی شده بود . بعد ایشان شروع کردند به فرا فکنی و صدایشان را سر من بلند کردند که : زن حسابی تو باز این چیزهای توی یخچال را گذاشتی لب طبقه ها بفرما بیا ببین چه شده است . من خسته بودم و داشتم خستگی در می کردم . خیلی خونسرد گفتم : آقا جان مسئولیت پذیر باشید یک گندی زده اید خودتان گردن بگیرید . شده است شما یک خرابکاری بکنید گردن انگلیس و آمریکا و اینها نیاندازید . آقای خانه بالطبع بهشان برخورد هندوانه ی قاچ شده توی یخچال را در آوردند ؛ ( انگار از اول دنبال همان بودند زدند ماستها را ریختند )  دمپایی ماستی اشان را همانجا  انداختند وسط آشپزخانه دامن ردایشان را گرفتند بالا  و با لنگهای درازشان قدمهای بلند برداشتند از توی آشپزخانه آمدند بیرون و گفتند : به من چه ! هر کس ماستها را گذاشته لب طبقه برود جمعشان کند بعد هم  نشستند به خوردن هندوانه .
بالطبع من  هم ناراحت شدم . بلند شدم رفتم توی آشپزخانه ماستها را جمع کردم و یک دل سیر از همان لحظه تا دم غروب ؛ غر زدم بعد هم با ایشان قهر شدم و دیگر باهاشان حرف نزدم . هر حرفی هم که بود می دادم  بیزبیز یا بیز قولک به پدرشان برسانند . آقای خانه هم رفتند در غار تنهایی اشان و هوسشان گرفت کم حرف شوند .
شب آقای خانه تمایل داشتند قبل از رفتن به مسافرت دور؛  ما را در کنار خودشان ببینند . این را مستقیم به ما نگفتند ولی ما از چشمهایشان که مظلوم شده بودند و کم حرف شدنشان  فهمیدیم . ولی ما ویرمان گرفت تا دیر وقت بیدار باشیم . بعد هم که رفتیم سر جایمان بخوابیم دیدیم آقای خانه چنان روی تخت پهن شده اند که جای سوزن انداختن نباشد  .و این یعنی اینکه ما برای خوابیدن مجبور باشیم ایشان را بیدار کنیم .ولی ما هنوز بخاطر ماستها نارحت بودیم  این بود که آمدیم  روی راحتی خوابیدیم . صبح هم بیدار نشدیم که صبحانه برای آقای خانه درست کنیم . بخورند ؛ ببوسیمشان و از ایشان خداحافظی کنیم . آقای خانه رفتند مسافرت کاری و ما بعدش دلمان سوخت ولی هی با خودمان گفتیم : حقش بود ؛ حقش بود آدم باید مسئولیت خرابکاری اش را خودش گردن بگیرد نه اینکه همه اش دنبال مقصر باشد .
تا اینکه آقای خانه در سفر برای ما پیامک فرستادند که : بابت ماست متاسف . ما راه افتاد . تو را دوست داشت . ولی ماست لب طبقه بود و یک خری آن را آنجا گذاشته بود دیگر .
خلاصه آقای خانه رفته اند   و ما مانده ایم و  تعطیلات را باید بدون ایشان بگذرانیم ؛ چه حیف  .

۱۳ نظر:

آدن گفت...

عاشق نوشته هاتم!!!!!!!!!!

khale3harfi گفت...

آدم زن به این محکمی هم داشته باشه سخته ها....

آباژورمن گفت...

خارخاسک هفت دنده کلاس درسیت برای خودش! :D

خارخاسک گفت...

متشکرم از آدن و خاله و آباژور و خرزو خان !

فرشته گفت...

منم موافقم حقش بود !
نوشته هات به دلم میشینه خیلی

شعله گفت...

پس حالا شدین بی حساب یا به قول بحث داغ این روزها یک ، یک .

مضراب گفت...

باز خوبه شما رفتين ماست ها رو جمعيدين! من بودم مي ذاشتم بمونه حداقل دو سه ساعت !!!

پیام گفت...

حالا تو این تعتیلات مطمئنید مسافرت کاری بوده؟ D:

آرمین گفت...

والا ما اگه جای آقای خانه بودیم اول قر میزدیم که چرا ماست اینجاست و چرا آنجا نیست ولی خودمان حتما جمع میکردیم

خومانیم ها! عجب آقای خوبی هستیم!

B E H Z A D گفت...

آخه منم عاااااشقه نوشته هاتم.
همشونم با هم متفاوته.
به هر حال ایووووووووووووووووول

رهگذر گفت...

این مشکل ناشی از اینجا ناشی میشه که آقای خانه نرفته روی مبل ولو بشه و داد بزنه " مامان بیز بیز! میوه چی داریم تو یخچال؟!" (یعنی هر چی داریم وردار بیار بذار جلوی من).یادمه چند ماه پیش تو این وبلاک یه چیزایی در مورد بلند کردن صدا یا داد زدن آقای خونه نوشته بودین.

ناشناس گفت...

خوب کردی. منم دیشب با آقای خانه قهر کردم. خیلی روش زیاد شده. دق و دلی دیگران رو سر من خالی میکنه. اونم منی که همش بهش خوبی کردم و دیگران اذیتش میکنن. منم بهش ایمیل دادم که آقای خونه من دیگه نمیتونم. دعوا هم ندارم. برو دنبال زندگیت بذار منم بشم مطلقه و بدبخت و بیچاره. ولم کن برم. شک نکن میگه برو...

sara گفت...

akheeiiii,aghahaye khoone bazi oghat gonah darana! hamishe sedashoono mindazan too galooshoon,vali chizi too deleshoon niiiiis! in sohbate ye femeniste motenabbeh shodas:D
rasti,man ghablanam kheili oomadam inja o khoondam postatoono,vali hichvaght hoseleye comment gozashtan nadashtam:D! va man takzib mikonam ke ba shirazi ha hargoone nesbati dashte basham:D!