۲۲ تیر ۱۳۸۹

آنچه از من باقي مي ماند

من ماحصل  امتزاج دو طبقه  هستم !
روحانیان و سپاهیان
مادرم دختر یک روحانی مبارز زمان محمد رضا شاه است  .
پدرم که خود یک نظامی بود پسر یک افسر قزاق زمان رضا شاه بود .
پدرم در  اطلاعات ارتش شاهنشاهی  کار می کرد او را مامور کردند تا خود را به نحوی به خانواده مادرم نزدیک کند تا با نفود در خانه ایشان از رفت و آمدهاي  پدر ِ مادرم آگاهشان کند .
پدرم دو روز دم خانه ی پدر بزرگ کشیک می دهد و روز سوم به این نتیجه می رسد که باید هر طور هست دختر چادر چاقچوری خانواده را تور کند .
مادرم هر روز خواستگارهای جور واجورش را که پسر فلان شیخ و فلان آخوند و فلان روحانی بودند دست به سر می کرد او شوهر روحانی نمی خواست .
مادرم دو روز بود که به بهانه ای بیرون می رفت تا افسر جوانی که نزدیک خانه اشان کشیک می داد را ببیند . روز سوم به این نتیجه رسیده بود که باید هر طور هست  افسر جوان را تور کند .
مادر بزرگ ِ  مادرم  , خبره ی این کار بود. خودش شوهرش را از پشت روبنده و چادر عربی سرتا پا پوشیده ی  بلند  ؛ در حرم حضرت علی به دام انداخته بود .
وقتی روحاني جوان و زیبارویی را موقع طواف دیده بود . خواسته بودش . به حضرتش گفته بود :   علي جان من مقدماتش را ميچينم تو هم دلش را نرم کن بعد  دست سفید و کوچکش را از چادر سیاه بیرون آورده بود و کنار دست روحاني جوان  روی ضریح گذاشته بود . لابد علي هم ارتعاشي از ضريحش به قلب و روح جوان داده بود و با همین ترفند ساده مادر بزرگ  ِ مادرم  شوهرش را به دام انداخته بود .
مادر بزرگ  ِ مادرم  ؛ کاری کرد که پدر ِ مادرم  ؛ راضی شود به ازدواج  دخترش با این افسر جوان .
و به این ترتیب خلاف رویه ی خانوادگی پای یک سپاهی مرد به خاندان  روحانیون  باز شد .
پدرم شیفته ی پدربزرگم شد و از ارتش طرد .
پدر بزرگم را در جریان قتلهای زنجیره ای دوران مصدق بزرگ به قتل رساندند .
 او می دانست کاشانی خائن است و با انگلیسی ها دست دوستی داده .
و این بزرگترین گناهش بود .
او را کشتند با سم .
پدر ِ پدرم  مرد ظالمی بود . همه می توانستند به تیرخشمش گرفتار شوند . دست سنگینش را همه چشیده بودند حتی عروسها و داماد ها ؛  بد دهن و خشن  بود و تمام عمر به رضا شاه وفادر ماند .
تنها یک نفر را بعد از  رضا شاه می ستود و او هم کسی نبود جز پدر ِ مادرم .
پدر ِ پدرم  سکته کرد و پیش از مرگ ده سال  در بستر افتاد ,  نه می توانست حرف بزند , نه راه برود و نه  حتی از خود اراده ای در کنترل اجابت مزاج داشته باشد
من حاصل ازدواج یک سپاهی مرد هستم با یک دختر آخوند .
سپاهی مرد ؛ مرده است .
پدر مادرم مرده است .
قزاق ِ بزرگ مرده است .
بر روي سنگ قبر پدرم ؛ آن سپاهي مرد مطرود نوشته اند ؛ او پدري مهربان و همسري دلسوز بود .
بر روي سنگ قبر پدر مادرم ؛   آن مرد روحاني  نوشته اند ؛  مبارزملي و مذهبي که تا واپسين دم حيات در راه استقلال سرزمينش کوشيد .
و بر روي سنگ قبر پدر پدرم؛ آن  قزاق ِ  پير که خود سالها قبل از مرگ سفارشش را داده بود نوشته بودند  : خدايا من در زندگي تو را دوست داشتم خواهش مي کنم بعد از مرگم مرا ببخش و بيامرز .
و روزي خواهد آمد که بر سنگ قبر من نيز بنويسند او کسي بود که در اينترنت به نام خارخاسک هفت دنده چيز مي نوشت . اما آخرش هم کسي نفهمبد  او زن بود و دو دختر داشت يا مرد بود و زن نداشت .

۱۴ نظر:

رهگذر گفت...

باز هم خدا رو شکر که اینترنت هست تا شما توش چیز بنویسین و به این ترتیب در صحنه مملکت "نقش آفرینی" کنین،وگرنه معلوم نبود در ادامه راه اجدادتون الان از کجا سر در می آوردین!

ناشناس گفت...

قشنگ بود

تماشا گفت...

قطعا مینویسند مادری نازنین و احتمالا پدری دلسوز و مهربان

آدم گفت...

بده روي سنگ قبرت هيچي ننويسند. البته مطمئن نيستم صورت درست جمله همين باشد. شايد بايد مي گفتم نده روي سنگ قبرت چيزي بنويسند. يا بده روي سنگ قبرت چيزي ننويسند. يا ...

سینا گفت...

اگه زنده بودن الان چی میشدن؟شما چی میشدی؟بیز بیز و بیزقولک چی میشدن؟...................اصلا من کیم؟اینجا کجاست؟این بچه رو ...........؟

sime band گفت...

عجب جنس پیچیده و خارق العاده ای هستین شما خارخاسک عزیز

مضراب گفت...

او در هر حال نويسنده اي خلاق بود !

پیر فرزانه گفت...

ماهرانه بر متن تاریخی موخره زده اید.ای خارخاسک هفت دنده مونث یا مذکره.

آرمین گفت...

اینقدر پدر پدر مادرم و مادر پدر پدرم و مادر پدرم و پدر مادر بزرگ مادرم و اینا قاطی پاطی شد ما آخرش نفهمیدیم کی به کیه...؟

جوبلانی گفت...

مثل همیشه به دل نشست

سرور گفت...

به نظر مياد شما از هردو طرف اجداد بزرگوارتان ارث برده باشيد.آن طور که از نوشته هايتان بر مي آيد هم تيز بيني و روحيه طنز روحانيان(از آن دسته که جد محترم شما درآن طبقه بندي مي شوند) را داريد و هم نظم و ترتيب و انسجام فکري صاحب منصبان ارتش را به امانت گرفته ايد.
موفق باشيد

شادی گفت...

همین مجهول بودنت خوبه دیگه.....

فاطمه گفت...

من هم نمی تونم تویِ واقعی رو تو قالب یه زن ببینم ولی مگه اهمیتی داره؟ مهم اینه که خوندن روزانه ی قصه های وبلاگت رو دوست دارم.
شاد باشی خارخاسک جون

مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi گفت...

D: جالب بید