۲۸ دی ۱۳۸۹

دلتنگی

وقتی دلتنگ هستم و از آقای خانه لجم می گیرد .
وقتی دیگر دلم نمی خواهد ماجراهایم را برایش بگویم و با هم بخندیم .
وقتی اخم می کنم و قیافه می گیرم .
بشقاب های شام را با سرو صدا روی میز می چینم .
بچه ها را دعوا می کنم که اطاقشان مثل کاروانسراست .
بیز بیز را با زور به حمام می فرستم .
با بیزقولک بخاطر اینکه اسم عروسکش را گذاشته گوزگوزی قهر می کنم .
حوصله خوانندگانی که برایم می نویسند خودم نیستم را ندارم و در دل بد و بیراه نثارشان می کنم .
وقتی همه اش فکر و خیال می کنم و با خود می گویم : سربازم را فیلم را اسبم را چطور باید حرکت بدهم . تا مات نشوم . چطور باید خسته نشوم . نا امید نشوم . به بیراهه نروم .

فرصتی  برایم نمی ماند که در آینه به خودم نگاه کنم .
موهایم بیشتر سپید شده اند . من بیشتر پیر شده ام . پس چرا احساس می کنم همان هستم که بودم . چرا روحم هنوز جوان است بازیگوشی می کند .

امروزبه مهندس زنگ زدم . همان مهندسی که خاله زنک بود زنگ می زدیم با هم غیبت می کردیم .

گفتم : من را فرستاده اند منزل برای همیشه قرمه سبزی درست کنم وگفتم : من تقریبا منفصل شده ام  .
گفت : این مرتیکه ! رییسم را می گفت , این به آبدارچی شرکت من هم تقاضای صیغه داده است .  
گفتم : این حرفها برای من آب و نان نمی شود مهندس من کارم را می خواهم . من کاری به روابط خصوصی او ندارم . زنش که طلاق گرفته و رفته است . من چرا باید کاسه داغ تر از آش شوم . من فقط نگران پسرها بودم . پسر بزرگش دچار مشکلات روحی شده است . باید نقش مادر را برای پسر کوچک بازی کند . پسر کوچک سوء هاضمه دارد .گاهی می آمدند شرکت من با آنها شوخی می کردم  به من وابسته شده بودند من نگرانشان بودم .  تازه اینها هم به من ربطی ندارد . من باید بعضی مسائل کاری را ندیده می گرفتم که نمی توانستم .
گفت : نگران نباش من چند پارتی خوب دارم که کارت را درست می کنند . هر چند توصیه ام این است که دیگر در آن شرکت  کار نکنی .
گفتم : من نمی خواهم جای دیگری کار کنم . من همینجا می مانم . این آدم   برود جای دیگری .
خندید گفت : مرغت یک پا دارد دیگر . ببینم چه می توانم برایت  بکنم .
قرار است فردا به من جواب بدهد .  

۳۰ نظر:

وحشی آزاد گفت...

هههههوووووووووررااااااااااا باز من اول شدم:)))
بی خیال این نیز بگذرد:)

فرشته گفت...

امیدوارم درست بشه کارتون!

ناشناس گفت...

امیدوارم برگردی

zip گفت...

رفیق آقای خانه است و اون وقت همان مهندسی که خاله زنک بود پارتی پیدا می کند!!!
دارم فکر می کنم از این نوشته ها می خوای به چه نتیجه ای برسی!؟
آدم‌ها پشت اين صفحه‌ها، هر چي از خودشون بخوان مي‌سازن!

Mr.karmand گفت...

sok sok

ناشناس گفت...

خوبه دیگه، این همه از خاله زنک بازی بنده خدا داد سخن سر دادین، حالا در نقش یک منجی داره خودشو به آب و آتش می زنه. رفیق ناب می خواهی، مهندس خاله زنک! در مورد بقیه انواعش حرف و سخن و اما واگر فراوانه. همین قدر بگم کاش یکی از این خاله نکا به تور من خورده بود، قدرشناس نیستیم ما ملت که!

24 گفت...

:)

ناشناس گفت...

سلام، خارخاسك جان من اطمينان مي دهم كه شما كارتان را دوباره باز خواهيد يافت و در مورد اين كه دو روايت از يك داستان تعريف كرديد اين كاري است كه همه ما در ذهنمان انجام مي دهيم من خودم را جاي رئيس شركت مي گذارم، خودم را جاي برادرم مي گذارم خودم را جاي دوستانم مي گذارم هروقت كه حرفي يا حركتي انجام مي دهند كه دلم مي گيرد. من شما را درك مي كنم، چون خيلي وقت ها در ذهنم با آنها درگير مي شوم و جواب هايي مي دهم كه دوست دارم در واقعيت به آنها مي دادم. نگراني شما براي از دست دادن كار و سابقه قابل درك براي همه كساني است كه كارشان را دوست دارند. اميدوارم كه هر چه زودتر كارتان را به شما بازگردانند.

سرور گفت...

مشکل روح جوان و جسم کمتر جوان را خيلي ها دارند از جمله من خيلي هم خوب است فقط . من به اين نتيجه رسيده ام که جسمم بايد خودش را تطبيق بدهدبرا همين با ورزش دارم خفه اش مي کنم.فقط بعضي وقت ها مثل الان که جند تا برنامه ناتمام دارم که اميدي به سرانجام رساندنشان ندارم افسرده مي شود و جسم کمتر جوانم غالب روح مي شود. ولي ميدانم گذراست وقتي اين دوره هم بگذرد باز دوره فرمانروايي روح است . روح تو هم به فرمانروايي بر مي گردد حالا يا تو همين شرکت يا جاي ديگر مطمئن باش

جيم انور گفت...

باورم کن من متأسفانه می فهمم که تو چی می گی و متأسفانه می فهمم که چرا می خوای به همون جا برگردی. اما خودم مجبور شدم جام رو عوض کنم چون اون رییس ... معلوم نبود مشکلش با من چیه. خودش برا خودش فکر می کرد بعد رو همون فکرا منو مقصر می کرد و بعد توبیخ و ... ایشالا که درست میشه...
ولی اون برو نیست الکی به دلت صابون نزن. جوان بودن هم که بد نیست. به چه چیزهایی گیر می دهی ها!

ف@طمه گفت...

ایشالا با خبر خوش بیای عزیزم:)

فرزانه گفت...

سلام
امیدوارم خبر خووووووووووبی بهت برسه
می دونم بی کاری چیز بدیه
وقتی رفتی سر کار بعدا حساب آقای خانه را برس تا دیگه از این مشاوره ها نده

كيقباد گفت...

حق با شماست . اين آدم بايد برود جاي ديگر . برود جايي كه متعلق به همانجاست !

رزيتا گفت...

اميدوارم جواب خوبي بدهد.
ولي بد هم نيست اگه بخاطر اين موضوع مجبور شي كاري براي خودت راه بندازي من هم همينكار را كردم! موفق باشي

روزگــــ شل.غم ـــــار گفت...

سلام
الانه گمونم رو دنده یک هستی خاری (:

راد گفت...

گاهی اوقاتْ از خواندنِ کامنتهایی که خوانندگانت میگذارند؛بسیار ناراحت میشوم.یکی مینویسد که با احساستِ مردم بازی نکُن و تو خودت نیستی و باقی........
من میدانم که خودت هستی و هرگز سعی نمیکنم در میان نوشته هایت نکته ای پیدا کنم که مثلآ مُچت را بگیرم.به هر حال کسی که از پسِ خفاش شب بر آمده؛قواعدِ بازی را میداند و آنقدر عاقل است که باید بفهمد؛در این شرکت یا جایِ شماست یا این آقا.مرحوم کارلو گَمبینو همیشه نصیحت میکرد:روباه تله را میشناسد و شیر با غُرشش گُرگ را فرار میدهد؛برای رسیدن به هدف باید تله را شناخت و چون شیر غُرید.

آذر تبرستانی گفت...

خارخاری جان
زرنگ تر از این حرفایی. کارت درست می شه من مطمئنم!
آذر

ناشناس گفت...

چقدر گیر دادی به کار کردن .خب سیستم زندگیت رو تغیر بده و کار نکن.فکر نمیکنم نیاز مالی داشته باشی

ناشناس گفت...

عزیزم
برات آرزوی موفقیت میکنم
حتما کارت درست میشه
نگران نباش

حرفهاي يك كم حرف گفت...

فردا جواب مياد كه رييس گفته آقاي خانه رو ول كن بيا پسران بد جوري بهت وابسته شدند.
براي اينكه مات نشوي راه راست قلعه رو فراموش نكن.

ناشناس گفت...

chera hanuz motevajjeh nashodi ke mojazate adama kare to nist va be to marbut nist vaghean ke un cheghad adame badie,bedune in ke mozaheme mardom bashimo mardom kenare ma ehsase naamni konannd bayad zendegi konim,tu in mamlekat hame mikhan amre be maruf konan age taraf ghabul nakard mohakeme konan,to vaghean behtarin kari ke mituni bokoni ine ke be kaet bechasbi ke afsorde nashi kari ke vasat mohemme,be zendegie mardom chikar dari vaghean?

ایسودا گفت...

انشاله که بر میگردی سر کارت شک نکن

reerra گفت...

آخ چه حالی میده اون رئیس خیانت کار را اخراج کنند و شما را بگذارند جایش.

بخشی گفت...

خاری جان کاش می شد. منم این جوانهای دوروبرم را که می بینم هی امتحان زبان می دهند هی مالزی می روند هی فرم مهاجرت پر می کنند دلم می گیرد کاش می شد اینها می ماندند اونها می رفتند. شغلت را عوض کن آنقدر توانمند هستی که در جای دیگر هم توانت را بکار ببری

محمد گفت...

امان از دست اینجور زنا و دخترا! خب عزیز من، اون مرد بدبخت شاید اصلا ندونه چکار کرده که بداخلاق شدی! راحت بهش بگین من از فلان کارت یا حرفت یا احساست یا حرکتت خوشم نیومد. تمام! هی غرغرغرغر هی جواب سربالا، هی لجبازی! آخرشم مرد اصلا نمی فهمه که چه اشتباهی کرده که حداقل تکرارش نکنه!

ناشناس گفت...

like برای ناشناس:
خارخارسک جان
راستش من دیگر کم کم از خواندن پستهایت ...

پسر خوب گفت...

نمیدانم باز هم دروغ؟ یا شوخی بیخوده دیگری
به هر حال دیگر وبت را میخوانم که خوانده باشم ، اعتمادم به خار خاری از بین رفته است، کسی که یک بار دروغ بگوید یقینا باز هم میگوید
از خوانندگانتان ناراحتیت؟؟؟
پس میگیرید پیش نیوفتین جالب است اقا جاااااااااالب ....

saeed گفت...

مهم اینه که شما مخاطب جذب میکنید نه واقعی بودن ماجراهایی مینویسید.به هرحال این ماجراها چه در ذهن خلاق شما اتفاق بیفته و چه در دنیای واقعی بازهم خواندنی خواهد بود.چون ذهن خواننده رو به تصویرسازی تحریک میکنه.به کار نکردن هم فکر کن ،به بیشتر مادر بودن...

یه دختر گفت...

امیدوارم کارت درست بشه

یه دختر گفت...

امیدوارم که کارت درست بشه