۱ بهمن ۱۳۸۹

نقطه مشترک با هستی

آقای خانه رفته اند قهوه تلخ گرفته اند . فیلمها  را می گذارند و شروع می کنند به  دیدن .
خوب معلوم است نویسنده ها بعضی جاها را کشش می دهند. من حوصله ندارم به دیدنش . لباس اتو می زنم .
مانتوی بچه ها ؛ پیراهن آقای خانه . مقنعه خودم .
خدا به خیر کند بعد از یک هفته قرار است دوباره بروم سر کار . یک جور بخصوصی دلشوره دارم .
دامبول الملک و مستشار و قیصر و فلان اسلطنه و بیسارالدوله را فقط می شنوم . نمی بینم . سرم پایین است .
قسمت سی و پنجم که شروع می شود چند سکانس که می گذرد .
تازه می فهمم اشاره دوستان به قهوه تلخ برای چیست ؟
اسم فامیل بازی کردن همایونی !
آنقدر ها هم ناشی نیستم که از قهوه تلخ چیزی را بازنویسی کنم . بخصوص قهوه ای که تازه دمش کرده اند. بویش هنوز توی فضا منتشر است .
نه والله ندیده نوشتم آن پست را . آدمها گاهی وقتها در بعضی جاها نقاط مشترک پیدا می کنند با هستی .
دیده اید گاهی به دوستی فکر می کنید . همان روز سرو کله اش پیدا می شود .
دیده اید فیلمی را که دلتان می خواهد . همان روز لته و پار شده و از شکل افتاده تلویزیون خودمان نشانش می دهد .
دیده اید . آهنگی را زمزمه می کنید همان دم پیچ رادیو را که باز می کنید آهنگ شما را می خواند.
آدمها گاهی نقطه مشترک پیدا می کنند با  هستی .
اسم فامیل بازی کردن دخترهای من شاید نقطه مشترکشان بود با خاطره ی آن نویسنده از آن ماجرا که نوشته بودش .
البته اسم فامیل من یک تفاوتهایی با اسم فامیل قهوه تلخ داشت قهوه من شیرین بود .

۲۱ نظر:

ناشناس گفت...

خارخاسک جان خفه کن این آدمی که می آید اینجا خودش را تخلیه روانی می کند . کاملا معلوم است روانی است آرامش وبلاگ را بامنتشر کردن اراجیف این روانی بهم نزن . این بیچاره اگر مشکل نداشت که به روشهای مختلف خودش را اینطوری عرضه نمی کرد . پاکش کن لطفا بنویس به پای من این بی احترامی به من و خواننده هاست که کسی بییاد این حرفها را بزنه . دموکراسی نیست احترام ما را بگذار .
قربان یو خواننده همیشگی لورا

خارخاسک هفت دنده گفت...

پاک شد عزیز دل من از شما معذرت می خواهم فصدم انتشار نبود فکر کنم اشتباهی منتشرش کردم. بله فکر کنم کسی است که قبلا مطالب من را کپی می کرد در وبلاگش می گذاشت . وقتی دستش رو شد . اینطوری تلافی می کند . من اجازه می دهم اینطور خودش را آرام کند . اگر بتواند توانائی های خودش را ببیند مشکلش خود به خود رفع می شود .

بخشی گفت...

فکر کنم من بودم.
آره خاری جان با خط به خط این نوشتت موافقم. این پدیده هم زمانی که نوشتی برای من هم بسیار پیش آمده و به نظرم زیباست و معمولا امید بخش.
من هم قهوه تلخ رو دنبال می کنم و البته دوستش هم دارم.
بعد از اینکه نوشته قبلتو خوندم یهو به ذهنم رسید حالا که این شاه سریال داره از مستشار سواد یاد می گیره اگه بخواد اسم فامیل بازی کنه طبق روال گل پوچ و نون ببر کباب بیارش احتمالا اسم فامیل همایونیشم اینطور می شه.

تا اونجا که من دیدم اصلا همچین بازی تو سریال نیست . "آنقدر ها هم ناشی نیستم که از ..." این جملت رو دوست نداشتم. من به نظر خودم در جواب پستت با توجه به سریال روز جامعه جواب طنازانه ای نوشتم. حتی کوچکترین اشاره ای هم به باز نویسی از سریال و این حرفا تو کامنتم نیست. چرا اینطوری فکر کردی؟!
بنظرم مدتی است که خیلی حساس شدی. اگه فردا اینطور که نوشتی دوباره می خواهی به کارت برگردی و برات سخته مطمئنم که از این مرحله هم بخوبی رد می شی مگه دفعه اولته که تو موقعیت سختی قرار می گیری؟ ای نیز مثل قبلیها بگذرد. موفق باشی عزیز

وحشی آزاد گفت...

من فکر می کردم بیزقولک پسره!

ناشناس معمولا بی آزار گفت...

ببین خانم خوشگله چهار تا پست قبل می نویسی دو هفته است اخراج شده ام الان نوشتی یه هفته است سر کار نمی روی. خوب بابا من خارخاسک هفت دنده باهوش و خوش قلم رو دوست دارم. الان اگه گیر بدم خوب تو این فضایی که تو نوشتنت ایجاد کردی یه جوری بنویس که در و تخته اش با هم جور باشه یعنی من جزو کدوم دسته از خواننده هات قرار می گیرم؟ بی آی کیو ها؟ بی جنبه ها؟ اونایی که ولشون کن بابا ها؟ اونایی که تو رو نمی فهمند؟ ها؟ چی گفتی؟ غر نزن من که آقای خونه نیستم. بلند تر بگو بشنوم

24 گفت...

کیو میگین؟ چی شده؟ من کجام؟ اینجا کجاس؟ ...

راد گفت...

خارخاسک.فکر کنم که دُرست میگی واین یارو همونی باشه که کُپی ات میکرد.اسمِ وبلاگش یک چیزی تو مایهء من و تنهاییِ من بود.در دورانِ خوشِ استبداد؛بجای واژه جواد میگفتند شهرِنو.اون وبلاگْ شهرِنو ترین؛وبلاگی بود که من دیده بودم.خُب از کسی که نوشته هایت را با آن طرزِ فجیع کُپی میکرد و بعد از اینکه دستش رو شد؛عوضِ معذرت خواهیْ تهدید و.......میکرد چه توقعی داری.اول بخودت لطف کُن و کامنت هایش را نخوان.دوم؛اصلا ما از کسی با چنین سلیقه ای و چنان وبلاگِ جلف و زشتی بیشتر از این هم توقعی نداریم.فقط لطف کُن و اگر دلت خواست؛منتشرشان نکُن.

Sahar گفت...

سلام
دوست دارم از امروز وبلاگ شما رو دنبال کنم. اجازه هست؟ :)

کرو گفت...

اتفاقن من هم وقتی قهوه تلخ و دیدم یاد اشتراک با پست قهوه ی شیرین شما افتادم

یاد نقاط مشترک خودم با هستی افتادم

:)

ریحانه(نویسنده تنبل) گفت...

قسمت فیلم را راست گفتی..تا حالا برای خودم 2 بار پیش امده...2 تا فیلم را با علاقه تمام رفتم خریدم و درست همان روز و یا دو روز بعدش دیدم تی وی خودمان دارد نشانش می دهد..البته در کمال تعجب دیدم ان قدر ها هم لت و پارش نکرده بود

خانمچه گفت...

قشنگ درك مي كنم خارخاسك جان اين اتفاق وقتي مي خواستم جديداً وبلاگم رو افتتاح كنم سر اسم گذاري واسه خودم اتفاق افتاد

حسين گفت...

ياد اون استان مولوي افتادم كه عرب و ترك ورومي و فارس هر كدوم به زبان خودشون مي گفتن انگور ميخايم ولي خواسته همو نميفهميدن.براي اين موضوعي كه بهش اشاره كردي هم خيلي اسماي متفاوت گذاشتن روانشناسا گفتن جاذبه روانكاوا گفتن تاثير ناخودآگاه بر محيط حتي بعضي فيزيكدان ها هم نظر دادن و بهش گفتن هوشياري جهاني. مذهي هم كه ميتونه هزارتا اسم و دليل براش بياره.
اما فكر كنم نشونه يه رازه تويه هستي. رازي كه من خيلي دوست دارم دركش كنم.
به وبلاگ منم سربزن

آرزو گفت...

خارخاسک جان گاهی از دستت در می رود نوشته های این به ظاهر آدم را می گذاری روی سایتت . با شناختی که از تو پیدا کرده ام به نظر می آید قصدت این است که نشان دهی چه کسانی برای تو چه چیزهایی می نویسند . من هم را نظر راد موافق هستم به نظرم این همان کسی است که مطالب تو را کپی می کردنتوانسته هکت کند بددهنی می کند . قربانت شوم خدا صبرت بدهد یک کلمه از این مزخرفات به چشمم خورد اعصابم به هم ریخت . به خاطر خدا این مزخرفات را منتشر نکن . خیلی چندش آور و بی وجدان است آدمی که این حرفها را می نویسد . به تو گلم هم می گویم بخاطر ما بنویس . و کم نیاور .

خارخاسک هفت دنده گفت...

بخشی گفت...
فکر کنم من بودم.
آره خاری جان با خط به خط این نوشتت موافقم. این پدیده هم زمانی که نوشتی برای من هم بسیار پیش آمده و به نظرم زیباست و معمولا امید بخش.

واقعا این نوشته بوی دلخوری می دهد ؟ والله نمی دهد . من اصلا یادم نمی آید که تو چه نوشتی من چه جواب دادم !
در کل خیلی هم خوب کردی که گفتی به من سوژه دادی برای نوشتن . بابا یعنی دیگه من اینقدر لوس به نظرت اومدم . بیخیال بابا .

بخشی گفت...

من تازه آخر قسمت 35 رو دیدم. این پدیده هم زمانی از اونچه فکر می کردم جالب تر بوده!

خارخاسک هفت دنده گفت...

ناشناس معمولا بی آزار گفت...
ببین خانم خوشگله چهار تا پست قبل می نویسی دو هفته است اخراج شده ام الان نوشتی یه هفته است سر کار نمی روی.


عزیز دل من یک ماجراهایی داشتم در این چند هفته . نمی توانم همه اش را ریز به ریز بگویم / از زمانی که مرا از کار اخراج کرده اند سه هفته می گذرد من یک هفته به زور و هرچه که تو تصورش را کنی به شرکت رفتم و کم نیاوردم . اما عملا من دو هفته اخراج بودم و قرار بود سر کار نروم . بعد هم در را تقریبا به روی من بستند . دِ نگذار من اینقدر خودم را ضایع کنم دوست عزیز . یک درصد احتمال بده اتفاقات دیگری هم در این فاصله افتاده باشد که گفتن نداشته است .

مرمر گفت...

عزیزم اولین روز کاریتو بعد ازیه هفته خونه نشینی تبریک می گم . موفق باشی

بخشی گفت...

الان خوندمت. آره گرفتم چی گفتی. راستش من موقع تماشای سریال خوابم برده بود و ...
کلا بگم تازه فهمیدم چی به چیه.
از آقای رئیس چه خبر؟ محل کارتو می گم

پسری با شورت مامان دوز گفت...

لطفا با لحن " من آووکادو دوست ندارم در بفرمایید شام بخوان"
من قهوه تلخ دوست نداااااااااااارم!

بالاخره مامان اجازه وبلاگ نویسی به بنده دادن. راستش حالا موندم راستکی بنویسم یا خیالکی.
الان فهمیدم سخت ترین نوعش نوشتن بر اساس تلفیقی از این دوتاست.

یه زن خانه دار گفت...

والله آقای خانه ما از همان ابتدا بعد ازدواج ما را کرد خانه نشین. مدتهاست که از کار بیرون بی کار شدم.
خیلی خودتو ناراحت نکن. اگه همکارات عوضین و محیط کار برات قابل تحمل نیست ولش کن.
خانه داری هم زیاد بد نیست. میتوانی کلاس داستان نویسی برگزار کنی و یا ده ها کار دیگر که خودت آقا و رئیس خودت باشی.

زنان کوچک گفت...

دیدم... اینی که میگی رو دیدم.