۲ بهمن ۱۳۸۹

ریس مجمع تشخیص فلان


امروز حس و حال ریس مجلس تشخیص فلان  را که هر روز پا می شود می رود سرکار با تمام وجود درک کردم . از شما چه پنهان این ایده ی بچسب به کارت با هر خاک برسری که شده است را هم از همین ایشون یاد گرفتم .که یعنی هر بلایی سرم آمد سکوت کنم بگذارم ببینم بعدش چی می شه . حتی اگر آقای خانه هم با رفتن من سر کار موافق نباشد .  
برگشتم سرکار  ؛ جای من را داده بودند به کس دیگری در عرض همین یکی دو هفته ای بی معرفت ها  .این درحالی است که من با خودم تمام کرده بودم که باید نصف ایران را درحالی که کفش آهنی بپا کرده اند و عصای آهنین هم به دست گرفته اند بگردند تا از نظر تجربه کاری و سواد مربوطه عوض من را پیدا کنند و بجای من  بنشانند . اما ریاست محترم سه سوته یک نارنگی آلفا ! را آورده بود نشانده بود در دفتر من . یک دختر سانتی مانتال نارنجی رنگ ؛با چکمه های براق بلند و زرشکی  و  مانتوی تنگ و چسبان و کوتاه .  آنوقت من را با آن کفشهای سنگین و رنگین  مشکی  و آن پالتوی گشاد و بلند و سیاه و آن ابهت و صلابتی که نسل اندرنسل دررفتار و کردارخاندان ما مشهود است  .  راهنمایی کردند به اتاقی با ابعاد یک متر در یک متر در دو متردرست در سه وجب  و چهار انگشتی  توالت از یک سو و ده وجب  و دو انگشتی مخزن شوتینگ زباله  از سوی دیگر . طوری که وقتی سیفون را می کشند انگار فلاش تانک  درست بالای سر من باز می شود  . و هر بارکیسه  زباله ای شوت می شود توی مخزن انگار درست بیخ گوش من می خورد زمین .
کلا خودم را متین و باوقار  نگه داشتم . نه پوزخند نگهبانها و نه طعنه ی راننده ها باعث نشد که لبخند از لبانم دور شود ارواح عمه ام داشتم از درون منفجر می شدم . بعد اتفاقا یک رژ پر رنگی هم زده بودم که یعنی زرشک من خیلی هم روحیه دارم شاد هستم لبهایم مثل مرده بی رنگ نشده است .
آقای خانه با دلواپسی و دلخوری آمدند من را جلوی در انبار پیاده کردند یک کلمه هم با من حرف نزدند یعنی حالشان از دست من بهم می خورد بس که چسبیده ام به این پست ریاست تشخیص مثلا ( همزاد پنداری می کنم مدام ) . من هم پیاده شدم با ناز و عشوه گفتم : خداحافظ عزیزم . او هم هیچی نگفت گازش را گرفت رفت . من بور شدم . اما یکجوری که یعنی یک چیزی گفته است سرم را تکان دادم .  یک دربان  و دو نگهبان ایستاده بودند خوب ؛ خیلی ضایع می شدم اگر می فهمیدند  من دشمن خانگی هم دارم .
همین چند وقت پیش بود با کیوان ایمیل رد و بدل می کردیم .با چرب زبانی می خواست زیر زبان مرا بکشد که من چه کاره ام  گفتم : من الان رییس مجمع هستم ! ولی فردا اگر بیایی ببینی من را گذاشته اند آبدارچی یا نظافت چی مجمع تعجب نکن . هیچ چیز این روزها روال منطقی ندارد . روی هواست همه چیز . به همین خاطر من هم تصمیم گرفته ام آنقدر سبک باشم که بتوانم روی هوا پرواز کنم بی مشکل .
ساعت 11 دشمن غیر خانگی  پیغام داد که بروم ببینمش ؛  رفتم  با لبخند از ته دلی جان خودم . او هم خیلی شارژ بود اما خودش را گرفت . یک عرق کوچکی هم روی پیشانی اش بود . شاید هم دختر مختری را چپانده بود زیر میز از او انرژی گرفته بود . هی نگویید : قضاوت نکن ؛ می کنم اصلا برای چه قضاوت نکنم این یارو کار من را از من گرفته است داده است به کس دیگری ؟  
 گفت : به به خوش آمدید .
گفتم : متشکرم دوست داشتم برگردم ؛ برگشتم .
خنده عصبی کرد و گفت : نخیر خانم اینطوری های هم نیست باید می آمدید کارهای نصف نیمه را تمامش می کردید که آمدید . کار هم که تمام شود دیگر ماندنتان با شما نیست .
خندیدم و گفتم : جناب من آنقدر مدیر دیده ام که آمده اند و رفته اند اما من همیشه بوده ام . من گاهی جای شما بوده ام . گاهی حسابدار بوده ام . گاهی بایگان بوده ام . گاهی هم بلاتکلیف . اما من همیشه بوده ام و آمد و رفت مدیرهای زیادی را دیده ام .شما هم یکی از آنها .
دیگر با من حرفی نزد . گفت : از آقای فلانی کلید در انبار چهارده را بگیرید محل کار شما دیگر آنجاست .
جا خوردم اما لبخند زدم و بیرون آمدم . بیرون آمدم و رفتم کلید را گرفتم و تنها اطاقی که در انبار شماره 14 پیدا کردم برای نشستن همین قبری بود که در پاراگراف دوم عرضش کردم .
یعنی این انبارنیست اسمش را باید گذاشت سرزمین وحشت بس که پیچ در پیچ و راهرو راهروست ؛  انبار وسایل زاید و اساقاطی و چیزهای دردسر ساز و بی سرو سامان . نه برق دارد و نه آژیر .اما تا بخواهید آب دارد . رطوبت از در و دیوارش می ریزد . آه راستی یادم آمد موش هم دارد ؛  سگ هم دارد؛  انبار دارش  را می گویم یک پیرمرد مفنگی  که مدام پاچه می گیرد و اصلا زن ستیز است یکجورهایی . من هم که کلید دارش باشم یعنی من دربانش هستم.
 دیگرچه دارم بگویم بیش از این هیچ .

۳۰ نظر:

ناشناس گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
م.طاوع گفت...

خوشبحالتون...انقدر حالم گرفته شده که در استانه اشک ریختنم.
کل زحمات یکساله ام رو هواست

Mr.Karmand گفت...

ادامه بده
جالبه سرگذشتت
قلمتم که بترکونه

ناشناس گفت...

سلام من يكي از خواننده هاي خاموشتون بودم نميدونم چرا بعد از اين همه مدت يه دفعه به سرم زد بيام پيام بذارم شايد چون احساس كردم ميتونم دركت كنم چون واسه من 5 شنبه تو محل كارم با مديرم درگيري پيش اومد البته هيچ غلطي نتونست بكنه ولي رو اعصابن ديگه لا مصبا مخصوصا اگه مديرت زن باشه با ليسانسه آموزش ابتدايي آدم حالش خيلي به ميشه به خدا

خارخاسک هفت دنده گفت...

م.طاوع گفت...
خوشبحالتون...انقدر حالم گرفته شده که در استانه اشک ریختنم.
کل زحمات یکساله ام رو هواست

فقط باید مقاومت کرد و خسته نشد .

م.طلوع گفت...

واقعا؟؟؟ولی من فقط15 روز وقت دارم و...
با اینحال درسته .البته خسته نیستم ولی نا امید هم نمیشم

مریم گفت...

خارخاسک جان واقعا دلگیر شدم از ما وقع امروز شما.اما با عرض پوزش باید بگم که زن بودن تو ایران به همین معنی است.و البته کار کردن یک زن.

مجتبی جوانی (وب لوگ) گفت...

یاد این شعر خیام افتادم باید برای مدیرتون میخوندی تا حالیش بشه چرخه دنیا همیشه به کامش نمیچرخه.......

بر چرخ و فلک هیچ کسی چیز نشد
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
تو غره بدانی که نخورد است تورا
تعجیل مکن همی بخورد دیر نشد.

یه روزی اگر میای یه روزی هم میری...

حالا یه روز هم میرسه که شما میشی مدیر ایشون و شتر سواری چه حالی میده.

ناشناس گفت...

عزیز دلم بعیده ازت که ندونی این جابجایی و مراحل اینچنینی، یه جور زمینه چینی برای اینه که خودت عرصه رو خالی کنی، استراتژی همشون همینه، خصوصاً وقتی که پای یک خانم در میانه! یکی از اساتید ما که ضمناً یکی از مدیران عالی رتبه سازمان مهمی است، دقیقاً یک چنین داستانی رو با آب و تاب تعریف می کرد، وقتی به قسمتی رسید که خانم مدیر پوست کلفت و محکم بالاخره با چشم گریون از پا در اومده و اعلام استعفا کرده، جوری می گفت کانه قند تو دلش می سائیدند، ببینم شما چه می کنی!

ایسودا گفت...

متاسف شدم صیور باش همون طور که گفتی احتمال داره رئیس عوض بشه ولی شما همچنان انجا باشید بستگی به خودتون و مهارتتون داره

ایسودا گفت...

متاسف شدم صیور باش همون طور که گفتی احتمال داره رئیس عوض بشه ولی شما همچنان انجا باشید بستگی به خودتون و مهارتتون داره

بهار (خونه ی دل ) گفت...

حالا حتما باید سرکار بری؟ به این سختی؟!

24 گفت...

:) (با عرض پوزش) گندت بزنن که الان من نمی تونم با خودم کنار بیام که اینا چه قدر با واقعیت فاصله دارن!! ولی دَمت گرم به خاطر قلمت، دَم قهرمان داستانت هم گرم به خاطر شخصیتش(البته به جز اون قسمت که با کیوان در ارتباطه!! چون از اون قسمتِ این شخصیت بدم میاد :-| ) حالا چه این شخصیت تویی، چه خیالیه، چه اهل بَهرَمان!!

بین التعطیلین گفت...

کامنت گذاشتن برای شما خیلی سخته . تو بلاگفا اولش رو که میزنی باقیش رو میاره .
من دیگه کامنت نمیذارم ، هر موقعه دیدم با بحران مواجه شدید شاید مجبور بشم و به خودم زحمت بدم .پس علیالحساب من رفتم ولی هر روز میخونم

همون نارنگیه! گفت...

:))‌ واقعا خوب مینویسی، ولی اصلا فک نمیکردم بهم بگی نارنگی آلفا!

sanaz گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
فرزانه گفت...

سلام
خوشحالم که برگشتی
مطمئن باش همانطور که خودت گفتی استقامت کن . اما یه توصیه یعنی چیزی که من خودم بهش رسیدم مسایل سکسی همکاران و به خصوص روسا را ندید بگیر. حتی وقتی خودشون ازت می پرسن خودتو به کوچه علی چپ بزن

ناشناس گفت...

گير قضيه اينجاست : شما هم يكي از آنها!
بنظر ميرسد اين يكي با بقيه ي مديرهايي كه شما ديده ايد و آمده اند و رفته اند ، كمي تا قسمتي فرق داشته باشد .
البته شما هم ميتوانيد به سبك و سياق رييس مجمع فلان ، سكوت كرده و بگذاريد تا بگذرد . اما اين تو بميري با آن تو بميري فرق دارد .
بنظرم شما بايد بيشتر حواستان را جمع كنيد . رييس مجمع فلان هم بايد حواسش را بيشتر جمع كند .
تاريخ و جبر تاريخ در باره ي مديراني كه آمدند و رفتند شايد كارساز باشد ، شايد در مورد مدير بتواند كاري بكند اما تاريخ در مقابل غير مدير ، كاري نميتواند بكند . بعضي مديران چونكه غير مديرند ، پشت ميز مديريت نشسته اند و تاريخ نشان داده است كه در مقابل اينان ، ناتوان است !
اي كاش هم شما و هم رييس مجمع فلان بداند كه با چه مديري سر و كار دارد ! تا دير نشده ، ديرتر نشده بداند !

مرمر گفت...

خارخاری جونم غصه نخور صبر کن و مقاومت و از همین لبخندها که گوشه لبته بزن به اون سگ پاچه گیر به رئیس به اون دختر نارنجی . چرا تو کار نیمه تموم باید انجام بدی پس اون دختره با اون چکمه های زرشکیش اومده اونجا رو .........بکنه؟ من می دونم تو اگه از اینجا دوباره با سیاست هفتایی دنده به دندت از صفر شروع کنی می تونی به یه جایگاه بهتر از قبل برسی . فقط مثل زنها زود رنج نباش اما از زنانگیت برای تیزبینی و نکته سنجی استفاده کن .

مارگزیده گفت...

سنگرت را حفظ کن خارحاری جان
درست می شود
مصلحت را بچسب

navid گفت...

من به تو به چشم یک نویسنده و به نوشته هات به چشم داستان نگاه می کنم. بنابراین انتظارم بسیار بیش تر از روزنوشتی است که شاید از سر دلتنگی یا سرخوردگی و یا هر حس دیگری نوشته می شود.
المان هایی که در نوشته هات می آوری باید کلیت منسجمی را به وجود بیاورند که اثر قابل قبولی بشود، اما در بعضی جاها گریزهات به اطراف مخصوصاً جاهایی که می خواهی انبار را شبیه ایران نشان بدهی و از عمد جمله ها را دو پهلو می نویسی که بشود به ایران هم ربط ش داد، با کلیت کار هم خوانی ندارد.
البته تو می توانی ارتباط بین شرایط ایران و انبار به وجود بیاوری ولی ارتباط به وجود آمده در این نوشته ها مثل این است که یک نفر سبیل بگذارد و تکیه کلام ش رفیق باشد و تو بگویی کمونیست است.
بعضی جاها خیلی می خواهی شرایط داستانی باشد و از کار می زند بیرون، به نظر من. بر عکس بعضی جاها بسیار به دل می نشیند. مثلاً این اشاره که دختر مختری را چپانده زیر میز که ازش انرژی بگیرد به نظر من بسیار مبتذل است (از نظر اخلاقی منظورم نیست)، و درست بر عکس آن نارنگی آلفا فوق العاده بکر است و حس ش می خورد به حس زنی که یک زن سانتی مانتال جاش را گرفته و به توضیح قبل ش هم در مورد توانایی و تخصص مرتبط است.
در ضمن اگر امکان دارد به قواعد سجاوندی در متن هم دقت کن، ثواب دارد.
موفق باشی دوست من.

ناشناس گفت...

واقعا اینها برات اتفاق می افته؟
یا از قبل مثل داستان .....؟
عجب سوالهایی پرسیدم تو که جواب نمی دی . در هر صورت هرچی که هست نوشته ها تو دوست دارم.معمولا متن های طولانی رو نمی خونم ولی متن های تو اصلا اذیتم نمی کنند
موفق باشی.

آروما گفت...

خب چرا اینقدر مهمه برات که این جا باشی ؟‌آدم اگه محیط کارش رو دوست نداشته باشه که کار براش زهر میشه ! من جات بودم میرفتم دنبال یه کار دیگه ، یه جای دیگه .. اصلا شده محض تنوع .
اونا هم ببینن کارشون لنگ مونده خودشون میان منتت رو میکشند !

خارخاسک هفت دنده گفت...

ناشناس گفت:
واقعا اینها برات اتفاق می افته؟
یا از قبل مثل داستان .....؟


اتفاق می افته اما من طوری می نویسم که مشکلی پیش نیاید .

ناشناس گفت...

ببین اینجا خیلی شبیه وبلاگ فروغ شده. کارخانه انبار پدر ژپتو ...

شیرفروش محل گفت...

. . . و خارخاسک هفت دنده دوباره وارد میدان نبرد می شود ...

حمیرا گفت...

اصلا مهم نیست که این کلمات چه باری از حقیقت یا خیال را منتقل می کنند... حتی از این احتمال هم می گذرم که شاید آن لبخندهای غرورآمیز در خلوت به گریه ای سخت تبدیل شده باشد، چه بسا که آدم آدم است و همۀ سوراخ ها راهم بگیرد، سرانجام ناخوداگاهش کیسۀ اشک یا خشم را می درد و روزنی به جهان بیرونی باز می کند...
آنچه برایم مهم و ستودنی است، روحیۀ مبارزه است. به راستی در این دنیای پر از کژی و دروغ چه چیز زیباتر و امیدوارانه از از مبارزه است برای بودن، خوب بودن و پایداری در آن؟

بمانی و پیروز بمانی...

آتبین گفت...

من از طرفداران رییس مجمع تشخیص فلان هستم. خوب نیست ایشان را این طور به سخره بگیرید.
راستی، هر وقت وقتتان و بختتان باز شد و خواستید با نشریه ما همکاری کنید تعلل نکنید. من منتظر لبیک شما هستم!

ناشناس گفت...

خیلی خوب نوشتی
یادت باشه همیشه اوضاع عوض میشه و مدیرت افتضاح خیـــــــــــــــــط میشه

یه دختر گفت...

روحیه و صلابتت رو بسیار تحسین می کنم.
ما دختران سوسولی که با یک کلمه ی کوچیک، به کل بی خیال همه ی ماجرا می شیم باید یه کلاس های آموزشی ای پیش شما بیایم!
جدی گفتما! یه جورایی از خودم خجالت در وکردم!
به هر حال، برات آرزوی موفقیت می کنم... ;)