۹ بهمن ۱۳۸۹

پدرم وقتي مرد

یکی دو روز دیگر سالگرد ارتحال پدرم است . یک حلقه از زنجیری که ما را به این دنیا متصل می کرد . پدرم که مُرد پاسبانها شاعر نبودند . شاید هم اگر بودند چیزی بروز نمی دادند . پاسبانها لباسهایشان را عوض کرده بودند چیز دیگری شده بودند . پدرم مَرد خوبی بود . تکلیفش با خودش مشخص بود روز عروسی وقتی نقل روی سر عروس و داماد می ریختند . یک مشت نقل از دامن سپید مادرم برداشت و به او گفت : تو خوشگلی من هم خوشگل دوست دارم اندازه این یک مشت نقل بچه درست کنیم . مادرم از همان شب  استارت را زد و به اتفاق هم شروع کردند به تولید مثل .البته ما هیچ کداممان به زیبایی پدر و مادرم نشدیم و این از عجایب روزگاراست  .  من  پنجمین ماحاصل این توافق پیدا و پنهان آنها  هستم . مادرم ؛ پدرم را دوست داشت با پدرش که یک روحانی تمام عیار بود جنگید تا موافقت او را برای عروسی با پدرم که نظامی بود جلب کند . پدرم مرد ساده ای بود نه سیاست می دانست ؛ نه اقتصاد . وقتي ديد من و برادرم نماز خوان شده ايم او هم در پنجاه سالگی نماز خواندن را شروع کرد . او که نماز خوان شد . من ديگر نماز خواندن را ترک کرده بودم . پدرم مرد خوبي بود نماز را بلند بلند مي خواند ؛ تعقیبات نمازش قطع نمی شد . اما متعصب نبود  تکه کلامش این بود " زیر سایه  مولا "  ما زیر سایه مولا بزرگ شدیم این است که هر کداممان سازی می زنیم برای خودمان . پدرم می توانست یک شاعر باشد یا یک نویسنده؛  اما نتوانست ، روزگار او دوران بها دادن به استعدادهای ناشناخته نبود . روزگار ما هم نیست . روزگار شما هم نيست . اصلا اينجا امکانش نيست  بي خود غمبرک نزنيد اين تقدير ماست . پدرم در شصت و نه سالگی فوت کرد . ترکش هاي جنگ جهانی دوم به ايران که رسيد او کودک بود . زمان اشغال ایران توسط متفقین پنج ساله بود . برکناری رضا شاه را دید . روی کار آمدن مصدق را  . ملی شدن صنعت نفت را ؛ کودتای 28 مرداد را ؛ تقدیرش بود تا با دختر یکی ازهمان نمایندگان مجلس  که از طرفداران پرو پا قرص مصدق بود ازدواج کند . زندانی شدن های پدر زن را دید . مرگ مشکوکش را دید . سلطنت  محمد رضا را دید . حاکمان پس از محمد رضا شاه را هم ديد انقلاب اسلامی را دید . جنگ را دید . صلح بعد از جنگ را هم دید .زلزله  بم را دید ويک ماهی پس از آن فوت کرد . پدرم مرد خوبي بود چيزهاي زيادي ديد و مرد . من هم روزي خواهم مرد وشايد دخترکم براي من بنويسد  . مادرم اين چيزها را ديد و مرد .
فقط خدا کند آخر داستان او به از اين باشد که من در مورد روزگار پدر نوشته ام .

۱۳ نظر:

hanoosh گفت...

khoda pedareto rahmat kone,hatman khub bud ke dokhtare roshanfekri mesle toro tarbiat karde ke taghate didane badiha ro nadari,in yani ruhet pake.

سحر گفت...

سلام
نوع برخورد و نگرشتون برام جالب بود
من هم پدرم رو متاسفانه از دست دادم
اولین جمله تون عالی بود، واقعا حلقه ارتباطی ادم قطع میشه...
دارم فکر می کنم که پدر من در 53 سال زندگی چه اتفاقاتی رو توی این دنیا دیده!

sherry گفت...

روان پدرت شاد و در آرامش
ایران سرزمین نابودی استعدادهاست.

آیدا گفت...

چرا فیلتر شدی؟

یک ایرانی گفت...

فیلتر شدی که رفیق!

زیبا بود،

ناشناس گفت...

salam
ye soal dashtam, shoma hamoon kharkhasaki nistin ke ghablan weblog mineveshtin o ta oonja ke yadame too shahrood ya oon doro vara dars mikhoondin ya zendgi mikardin va oon mogheha too madrese weblogetoono mineveshtin va akhar saram goftin ke in weblog vagozar shodo az in joor harfa
rastesh baram moheme bedoonam
chon oon mogheha kheili neveshte hatoono doost dashtam (albate ghab az vagozari)
mamnoon misham javab bedid!
thx

پیر فرزانه گفت...

چقدر حیف که این پدرها که می توانستند همه ی چیزهای خوب دنیا باشند و نتوانستند می میرند. چقدر حیف ....
خدا بیامرزدشان .
ضمنا فیلترینگتان هم مبارک باد انشاءالله

ناشناس گفت...

خدا پدرتان را رحمت کند

نبات داغ گفت...

خانوم خدا رحمتشان کند
به والده هم سلام ما خوانندگانتان را هر طور صلاح می فرمایید برسانید

بخشی گفت...

روانشان شاد
آدمی که با دیدن نقل یا بچه و تولید مثل می افتاده حتما ذات شیرینی دارد.

24 گفت...

و خارخاسک فعلا در سکوت است، در اعتصاب! نه از آن سکوت هایی که ... از یه سکوت های دیگر! :-|

نسرین گفت...

قلمت فوق العادست مهم نیست کی هستی مهم اینه که میتونی احساساتت رو تو قالب هرکی که دوست داری ابراز کنی...خوش بحالت ما که تو قالب خودمونم نمیتونیم احساساتمون رو بیان کنیم..

مسعود گفت...

شاید هم آن هنگام شاعرها بودند که پاسبان شده بودند و شاید هم، بعد از آن شدند. به آتشی میمانی که دشت را در بر گرفته و هر بار که نسیمی می وزد بیشتر زبانه می کشد و خاموشی ندارد... حالا هم که نرده هایی در برابرش گذاشته اند تا راه عبور بسته باشد، اما آنچه را که دیده می شود نیازی به عبور نیست و آنچه که دیده می شود در درون ما است و نمی توان آنرا قفل زد، نمی توان خاموشش کرد... آتشی که بدین سان شعله ور است درد نهانی ما و نیز راز نهانی ما است که وارث آن بوده ایم و گاهی به فریاد می خواهیم سوی دشت یا سوی آسمان روانه اش کنیم. زبونان و تاریکان در روشنایی به دنبال روشنی اند که به دامش اندازند... زندگی فراتر از آن می شکفد و سر بر می کشد و آفتاب همچنان در انتظار ما است.