۲۱ دی ۱۳۸۹

آمد نیامد داشتن

وقتی دختر کوچکی بودم پدرم فرمانده یک پاسگاه ژاندارمری درهمایونشهر اصفهان بود. من چهار پنج ساله بودم و گوگوش اولین شعرهایش را در تلویزیون می خواند . من رفته بودم توی خط این شعر" پشت دیوار دلم یه صدای پا می آد  یه صدای آشنا از تو کوچه ها می آد " واین را با چنان حس و حال ِ گوگوشی می خواندم که پدر و مادرم حظ مي کردند و شیرین کاری ام به عنوان یکی از برنامه های ثابت مهمانی و شب نشینی فامیلی شده بود . یعنی همه ی آدم گنده ها می نشستند من با اطوار و ادای خاصی این شعر را برایشان می خواندم بعد مردها سبیل در سبیل  برایم دست می زدند و کر کر مي کردند وحاج خانمهای  چادراصفهاني سر کن فاميل هم  ماشاالله ماشاالله مي گفتند وبرايم اسپند دود می کردند .
حالا بماند که هر وقت به اینجایش می رسیدم که " اونجا کیه کیه ؟ پشت دیوار کیه ؟ سایه اش رو من می بینم " برادرهای حسود و نابخردم با من همخوانی می کردند که " اینجا منم منم در حال ریییییدنم سايه مو تو مي بيني  " .
خلاصه من باورم آمده بود که این برنامه را می توانم برای هر کسی و در هر فضایی که ایجاب کند اجرا کنم و اگر بشود کسب درآمدی هم داشته باشم از این هنر نمایی که چه بهتر. ازطرفي  گاهی پدرم مرا با خودش می برد پاسگاه " من دختر کوچولوی نازش بودم  خوب و پشت سه چهار  تا خواهر و دوسه تا برادر کور آمده بودم جو گیر بود شدید !" خلاصه يک بار به سرم زد به یکی از سربازهایی که دم در توی یک اطاق کوچکی ایستاده بود خيلي هم زشت و کچل بود پیشنهاد بدهم حاضرم برای بقیه سربازها شعر بخوانم به شرطی که به من پول بدهند تا براي خودم يک عروسک مو قشنگ بخرند . او هم قبول کرد و با بقیه آش خورها تخت های توی خوابگاهشان را چسباندند به هم و برای من سن درست کردند  من هم  مثل سفید برفی خوشگل و بلایی رفتم به غار غول ها . اولش کمی خجالتم می آمد اما بعد دختر خاله شدم و اول پولها را جمع کردم و شروع کردم . این خل و چل ها هم به جای اینکه آرام بگیرند و و شعرشان را گوش بدهند و بروند رد کارشان هوا برشان داشت که دختر فرمانده دارد برايشان برنامه اجرا مي کند.  شروع کردند به زدن و رقصیدن و من هم که هنرمند متعهد همچین قر و قمبیلی می آمدم که همان بهتر چیزی در مورد جزئیاتش نگویم . خلاصه زد و پدرم آمد و در حالی که ازچشمهایش خون می چکید و گوشهایش آتش گرفته بود  و نزدیک بود شمشیر بکشد همه امان را تکه تکه کند  دست من را گرفت و با خودش کشان کشان برد به خانه  و انداخت توی دامان مادرم که خیاطی و آشپزی یادم بدهد ( حالا فردا یک عده می آیند می گویند دروغ نگو بچه ی چهار پنج ساله که خیاطی و آشپزی یاد نمی گیرد به درک که ياد نمي گيرد من هم یاد نگرفتم خوب  .)
همه اینها را گفتم که بگویم امروز معلم پرورشی بیزقولک آمده است توی کلاس و گفته است هر کس یک آیه جدید قرآنی که یاد گرفته است را بخواند . همه یک چیز خوانده اند به بیزقولک که رسیده گفته است : خانم اجازه می توانیم شعری که تازه یاد گرفته ایم بخوانیم . او هم گفته بله و این بچه صاف رفته است جلوی کلاس و چشم در چشم جمع برایشان پشت دیوار دلم را خوانده  که  البته در یک مسابقه ی شعر خوانی کانالهای ماهواره در خانه همسایه یاد گرفته است ( یادآوری می کنم ما خودمان مهواره نداریم تلویزیون ایران غنی است از همان استفاده می کنیم دروغ هم که حناق نیست بگیرد بیخ گلویمان )  معلمش هم به من زنگ زده و کلی گلگی کرده است . خلاصه می خواستم بگویم  بعضي وقتها بعضي چيزها به بعضي آدمها نمي آيد . اين شعر پشت ديوار دلم هم نسل اندر نسل به خانواده ما نمي آيد برايمان آمد نيامد دارد . مثل ترشی است دقیقا ٌ به دست ما نمی افتد .  

۴۵ نظر:

راد گفت...

بعضی از نوشته های ات؛میبرد مرا بعالم بچگی و دوران خوشِ استبداد.از همهء نوشته های ات لذت میبرم و بعضی را چند بار میخوانم.صاحب نظر نیستم ما استعدادت در دو پهلو نویسیْ لااقل میانِ نویسندگان مجازی بی مانند است.قدرِ خودت را بدان و خودت را بخاطرِ خوانندگانی که I.Q شان پائین است ناراحت نکُن.

روزهای پروین گفت...

(((((((-:
خیلی‌ قشنگ بود، یاد خاطرات بچگیم افتادم، کلی‌ خندیدم...قلمت زیباست، شاد و برقرار باشی‌ همیشه!

روزهای پروین گفت...

((((((((-:
خیلی‌ قشنگ بود، یاد خاطرات بچگیم افتادم، کلی‌ خندیدم...قلمت زیباست، شاد و برقرار باشی‌ همیشه!

سمانه گفت...

ای جانم، الهی قربون بیزقولک و بچگی های خودتون برم من

زمانه گفت...

سلام.
جالب بود.
خواهر کوچک من هم که سال پیش در پیش دبستانی بود وقتی ازش خواسته بودند یک شعر بخواند، شعر "یار دبستانی" را خوانده بود و همه معلم ها و بقیه فک شان افتاده بوده بنده های خدا!
این چیزها پیش می آید کلا...
من زیاد از این سوتی ها شنیده ام که ملت داده اند و خودم هم جاهای دیگری و به گونه دیگری!!!
یا علی...

شیرفروش محل گفت...

الحق که رگ اصفهونی داری و اقتصادی هستی
ولی همین شعری که گفتی محشر اجراش کرده فروغ ( خواانندشت و همون مسابقه )
من هم هر چند روز یه بار گوش میکنم و با هاش همراهی میکنم !!!

بین التعطیلین گفت...

1- خاطرتون باشه یه بار هم دختر خانومتون برای گوشی خریدن ، چیزی رو برده بود برای فروش
بعد می فرمایید که به نسل سوراخ کن ها کشیده.

2- مجددا اگه خاطرتون باشه خیلی از چیزائی که اوایل انقلاب نفی میشد . بعدا برگشت و دوباره برقرار شد . مثل همین آموزش و ÷رورش پولی و موسیقی و تبلیغات تلویزیونی و ......
3- و حتما به خاطر دارید که تو انتخابات های! اوایل ان-قلاب همیشه نفر اول "گوگوش"بود . گوگوش بود که بیشترین رای رو میاورد .

بر این اساس من گمون میکنم که اجرای آهنگ های گوگوش الان مشکلی نداشته باشه و تازه شاید صواب هم داشته باشه . به خصوص این آهنگ با اون فراز و نشیب های دلرباش

هاشور گفت...

عب نداره یه روز تو بهمن مهواره همسایه تونو از پلیز بکش بیرونو نیم ساعت بگو به تلویزیون خودتون نیگاه کنه. اونوقت اتوماتیک میشه تاریخ تحلیلی عصر انقلاب.
تا خون در رگ ماست

نعیمه گفت...

پسر من هم موقع مصاحبه برای ثبت نام در مدرسه برای مدیر مدرسه آواز خوند.
خوشمزه اینجاست که وقتی آقای مدیر ازش پرسید حتمن اینها رو خونه همسایه شنیدی با اعتماد به نفس تمام گفت نخیر اینا رو مامانم تو ضبط ماشینش می زاره.
باید بودی و قیافه من و آقای مدیر رو در اون لحظه می دیدی.

كيقباد گفت...

عجيبه . تا حالا مي پنداشتيم فقط خودمون بعد از عبارت اونجا كيه كيه ، پشت ديوار كيه ، مي گفتيم اونجا منم منم مشغول ريدنم !
اما حالا معلوم شد اين غلط بود آنچه مي پنداشتيم و علاوه بر ما و برادران شما ، ساير آحاد ملت نيز وقتي شاه ماهي ي ايران مي گويد اونجا كيه كيه پشت ديوار كيه سايه شو من مي بينم ، بلافاصله همگي دم گرفته و با يك اتحاد و هم آوايي ي عجيب و بي نظير ، پاسخ مي دهند:اونجا منم منم مشغول ريدنم !
بنظرم ساليان سال مورخان و جامعه شناسان و ايضا" مردم شناسان و متخصصين امور رفتاري بايد اين موضوع را بعنوان يك كيس مفيد و آموزنده مورد تحقيق و تفحص قرار داده و در دانشگهاها و مراكز علمي آموزشي جهان بعنوان يك درس مهم تدريس نمايند . درس ريدمان همگاني !

قشنگ روزگار من گفت...

کلی کیف کردم...
منم 4.5 ساله که بودم یه دفعه رفتم اداره پیش بابام(که مدیر کل بود) و یه داستان بچگی بابام رو برای همه کارمنداش تعریف کردم. الان هروقت بعضی هاشون منو میبینم یادم میندازن که چه آبرو ریزی کردم اون موقع :)

آقا خوبه گفت...

دختر ژاندار و اين كارا مثل اين مي مونه كه دختر محمود بره با آمريكا يي ها كمپينگ.

1shalgham گفت...

اون معلم اشغال مقصره
بچه می ره مدرسه درس یاد بگیره
یا میره قران خونی و روضه

بعد از جریان خودتون برخورد اش خورها چی بود که بابا سر رسید؟

1shalgham گفت...

اون معلم اشغال مقصره
بچه می ره مدرسه درس یاد بگیره
یا میره قران خونی و روضه

بعد از جریان خودتون برخورد اش خورها چی بود که بابا سر رسید؟

حرفهاي يك كم حرف گفت...

اين فرهنگ دو گانه در داخل خونه و بيرون معظلي شده براي همه و باعث مي شه همه دروغ بگن و به بچه ها هم ياد بدن.اينكه همه به راحتي دروغ مي گن وياد مي گيرند كه دروغ حناق نيست. يكي اسمش رو تقيه مي ذاره يكي دروغ مصلحتي.واوضاع مملكت همين مي شه كه مي بينيم.

ایسودا گفت...

خیلی خاطره خوشمزه ای بود.......

گلاب گفت...

پسر من رو میبرن کاخ سعد آباد بازدید
بعد که بر می گردن مدرسه از معلمش می پرسه خانوم اینقدر تو کتابا نوشته شاه بد بوده پس چرا تو موزه که بودیم مردم که اومده بودن بازدید هی می گفتن خدا بیامرزدش!
معلمش بهمون زنگ زد

بوی عود عطر ارل گری گفت...

:-))))))))))))
عااالی بود. نوشته های مربوط به گذشته تون و بیز بیز و بیزقول رو از همه بیشتر دوست دارم:)
این تیکه ی جالب برادراتون هنوزم مده :)) ما هم دبستان بودیم همینو می خوندیم!

بخشی گفت...

خطاب به بین التعطیلین:
اون بیز بیزه که به خانواده باباش رفته
از لحاظ روانشناسی و ژنتیک و لج در آوردن مامان خونه/ معمولا اینا که دو تا دختر دارن / دختر بزرگه می شه کپی باباش و کوچیکه به طرف مامانش میره.
باز بهتر از اینایی هستند که یه دختر دارن چون همون تک دختر می شه عینهو باباش و هی در تجسد یک مونث وقتایی که شوهرتم نیست جلو مامانه رژه می ره.
تیکه خوبشو هم بگم: معمولا هم چون عین عمه هاشه خوب از جلو خواهر شوهر آدم در میاد
خارخاسک فقط خواستم بگم به لحاظ روانکاوی هم نوشته هات خیلی غنیه

ناشناس گفت...

خوش به سعادتتان که ذهنتون خیلی خلاقه.

فرناز گفت...

عالي بود..عالي....يادمه من هم كه بچه بودم با آهنگ توپولي ريزه ميزه اين اتفاق براي يكي از بچه هاي مدرسه در دهه فجر افتاد!

ليليت گفت...

ممنون به خاطر اين پست كلي ما را خنداند و دل ما را شاد كرد

فرشته گفت...

الهیییییییییییییییییی!دوست دارم بیزقولکو !
خیلی باحال بود

لی لی گفت...

:))
یاد برنامه خاله نرگس افتادم.
چند سال پیش به یه دختری تو برنامه گفتن شعر بخون شروع کرد: شیرین شیرینا خانم خانما، خوشکل شدی امشب. خنده ات شکره، لبهات عسله... حالا هی میخواستن میکروفونو ازش بگیرن مگه میداد=))

یه دختر گفت...

باز خوبه شروع به خوندن کردی بعد ذوقت کور شد!
ما که فک کنم قبل از اینکه شروع کنیم، ذوقمون کور شده بود!!! D: ;)

متن باحالی بود.
از وقتی وبلاگتو دیدم همه ی پستاتو می خونم... ;)

سوسک سیاه گفت...

منم بودم میزدمت.جلف بازیا چیه در میاری خانم باش جونم

Mr.Karmand گفت...

همشهری توشتادون مارا می برد به قدیما

reerra گفت...

انگار همه ما گاهی خاطره های مشابهی داریم.

نبات داغ گفت...

تصمیم گرفتم اسممو عوض کنم قبلش خواستم مثل اون کامنت اولیه بگم آره ننه قدر خودتو بدون به این بی کیو آی ها هم توجه نکن! خوب طفلی ها ندارن دیگه. جرم که نیست.
اما یه چیز مهمتر عزیزم تو که اصفهانی نیستی ها ؟ فقط تو بچگیت از حومه اصفهان رد شدی درسته؟ لطفا جواب اینو از دنده رئالت (بقول یکی از خواننده هات ) بده. جون من

سحر گفت...

مثل بیشتر موقع ها همین طور خط های نوشته ت آروم و راحت خونده می شدند و به دل می نشستند
فقط یه چیزی
اون جا که نوشتی
"حاج خانمهای چادراصفهاني سر کن فاميل هم ماشاالله ماشاالله مي گفتند وبرايم اسپند دود می کردند . "
منو یاد یه نفر انداخت!
از ماشال خبر نداری؟

سحر گفت...

راستی انگار همه ی ما یه بار هنرنمایی مشابه ای کردیم!
من یادمه این آهنگ رو در دوران مدرسه خونده بودم وهمه ی بچه ها رو هم هماهنگ کرده بودم که توی "های های" گفتن مشارکت کنند:
کت شلواری
های های
زیر شلواری
های های
دختر قشنگ
های های
نمی دونم این رو از کجام در آورده بودم...فکر می کنم از عموم شنیده بودم!

انا(زیر چترخاطرات من) گفت...

سلام به شما وبلاگتون زیباست امیدوارم زیباتر هم بشه منم یه وبلاگ دارم به نام زیرچترخاطرات من خاطراتمو توش مینویسم و زیر یه چتر کوچک و ساده درباره خاطراتم حرف میزنم اگه میشه لطف کنید به کلبه کوچیک من بیاین و در بهتر شدن وبلاگم کمکم کنید بی صبرانه منتظرتون هستم اگه با لینک موافقید لطفا اعلام کنید تا لینکتون کنم به امید اینکه دوستای خوبی با هم باشیم شاد باشید

فرزانه گفت...

جالب بود . الان هم حتما تو تنهاییت شعرهای قدیمی گوگوش را میخونی ؟ اره؟

یوسف گفت...

واقعا جالب بود

ماركوپلو دم كشيده گفت...

يه اشكال داشتم خارخاسك
اين چادر اصفهاني دقيقا چيه؟
اينكه گفته بودي حاج خانمهای چادراصفهاني سر کن
مدل خاصيه؟

ناشناس گفت...

vay aziizaam:))

سیب ترش گفت...

دسترسی به آرشیو تان منظورم سالهای قبل از 2009 چطور امکان دارد؟

خارخاسک هفت دنده گفت...

ظاهر و باطن همین است سیب ترش جان یک مقداری متن از سال 2009 دار م بقیه اش را فعال نمی کنم .مربوط است به دوران گذشته . به همین بسنده کن عزیز من .

خارخاسک هفت دنده گفت...

ماركوپلو دم كشيده گفت...
يه اشكال داشتم خارخاسك
اين چادر اصفهاني دقيقا چيه؟
اينكه گفته بودي حاج خانمهای چادراصفهاني سر کن
مدل خاصيه؟

آن وقتها یک جور چادرهای گلدار خاصی با گلهای درشت و جنس بخصوصی پارچه وجود داشت که معروف بود به چادر اصفهانی متاسفانه فکر می کنم فرهنگ پوشیدنش کم رنگ و بی رنگ شده است .

سیب ترش گفت...

با وبلاگ شراگیم از وبلاگ شما آشنا شدم. شب چله سال 85 فکر کنم خودش 5 تا اعتراف می کنه و 5 نفر دیگه رو مخصوصا خار خاسک هفت دنده رو به این بازی دعوت می کنه. یعنی اون شما نیستید؟

خارخاسک هفت دنده گفت...

کامنت من را درست بخوان گفتم نوشته ام اما فعال نمی کنم .
آنجا نقش یک دخترک 18 ساله را داشتم اینجا چیز دیگری هستم .

ف@طمه گفت...

واقعا اون لحظه کارد میزدی خون پدرتون در نمیومد:)

سياوش پارسي گفت...

از گودر تعقیبتون میکنم. بعضی دست نوشته هاتون رو واقعا دوست دارم. با اجازه در سایت یک دوست قرار میدم. البته با لینک منبع

http://1doost.com/Post-3559.htm

شقایق گفت...

اولین پستی بود که از وبلاگتون خوندم حسابی با حال و هواش شاد شدم و خندیدم . مرسی

Hengameh گفت...

Hala cheh eshkali dare faAleshun koni va ma ha ke nakhundim bekhunim lezat bebarim khaki Jan ?