۲۶ دی ۱۳۸۹

من همچنان یک مبارز می مانم

 یادتان می آید آن روزی که آمدم گفتم : یک نگهبان داشتیم در انبارمان که زیردست من کار می کرد ؛ که  به زنش خیانت کرده بود ؛ که دو تا پسر داشت ؛  که من به روز سیاه نشاندمش که ازکار اخراجش کردند ؛ که چه بود و چه بود و چه بود و الخ ؟ بعد نشستم برایتان  بررسی کردم ؛ اجتماعی ؛ روانشناسی ؛ روانشناختی بعد توجیه کردم ؛ توبیخ کردم ؛ توضیح دادم ؟بعد شما جواب دادید. بعضی ها تایید کردند . بعضی ها تحقیر کردند ؛ بعضی ها تحلیل کردند .آخرش هم  همه با هم کوتاه آمدیم و گذشتم . 
راستش را بخواهید همه چیز وارونه بود . خوب من خارخاسک هفت دنده هستم دیگر و پاری وقتها از سوی دیگر لوله نگاه می کنم و حقایق اینطور در ماجراهای من وارونــــــــــــه می شوند .
حقیقتش این است که او رییس من بود و من کارمند او بودم  و او واقعا با دختری (توی اطاق خودش البته) سرو سری داشت و من حرصم گرفته بود به خاطر یک زن و دو پسرش که عکسشان را روی میزش گذاشته بود  و در واقع او مرا به خاک سیاه نشاند چون من این ماجرا را می دانستم و تحمل نمی کردم . بخاطر آن دخترجوان که می توانست زندگی بهتری داشته باشد و آن زن که لابد فکر می کرد زندگی خوبی دارد .
 الان دو هفته هست از کار اخراج شده ام . آن وقتها مقدماتش را می چید تا من را که همه چیز را می دانستم اخراج کند ؛  من هم  تلاشهایم را می کردم تا زمین نخورم  ولی من ضعیف تر بودم و او قوی ترو من بازنده شدم به همین راحتی .
بعد از آن فکرکردم با وارونه کردن ماجرا پیش خودم امواج واورنه می شوند بعد من می شوم او. او می شود من . آن روزها فکر می کردم اگر جریان را معکوس کنم و هی بگویم که من او را اخراج کردم و من رییس هستم و من می توانم و من زرنگ هستم . تاثیر روانی خوبی برایم خواهد داشت و آرام خواهم گرفت .در واقع  می خواستم چیز بنویسم تا آرام شوم . اما نشدم دو هفته است دارم خودم را می خورم . حتی به سرم زد در وبلاگ را ببندم بیاندازم گردن آقای خانه یک داستان خوبی هم نوشتم . اما  ایراداتی داشت . دستم پیش عده ای رو شد , عده ای هم ندیده گرفتند. فهمیدند مشکلی پیدا کرده ام بیخیال شدند .
آقای خانه مرا هک کرده بودند اما به شیوه خودشان  . می توانستند کمکم کنند اما نکردند . دست روی دست گذاشتند تا این یارو مرا نابود کند . چندین و چند سال سابقه ی کاری ام دود شد و به هوا رفت  .  این آقا دوست صمیمی آقای خانه بودند خوب ؛  یک روز فهمیدم این مردک رفته است پیش آقای خانه و از او پرسیده  : من با زن تو چکار کنم ؟ او می خواهد مرا رسوای خاص و عام کند .
آقای خانه  هم به او گفته : چه بگویم ؛ اگر فکر می کنی نمی توانی تحملش کنی  بهتر است اخراجش کنی !
فکرش را بکنید !  الان من دو هفته است توی خانه نشسته ام چون آقای خانه به دشمن من مشاوره داده است .
حالا من دربه در دنبال کار دیگری می گردم  اما کو کار ؟ من برای کار کردن خیلی بزرگ شده ام .تخصص من به درد هر کسی  نمی خورد و این است که گاهی قاتی می کنم .
شاید هم با کسی شریک شوم و یک سایت تبلیغاتی بزنیم یعنی اینترنت بازی را گسترشش دهم .  
 باید مرا تحمل کنید من برای خود درمانی ممکن است تا مدتی پستهای عجیب و غریب بنویسم .
ولی کوتاه نمی آیم ؛ افسرده نمی شوم ؛ زبانم لال دست به خودکشی نمی زنم .من همچنان یک مبارز می مانم .
من تحمل می کنم تا وقتی اوضاع بر وفق مراد شود . شما هم مرا تحمل کنید اگر می توانید .  

۵۹ نظر:

وحشی آزد گفت...

این روزها از مردها بدم می آید:(

بخشی گفت...

خدا خفت نکنه خاری جون
یادم باشه دیگه موقع خوندن پست های تو شبچره خورم افتاده تو گلوم بد جور!
فقط بگم هوای خودت و آقای خانه ات را داشته باش اون دوتا زنهای دیگه خودشون می دونن چکار کنن
برای کار منم دنبالشم خبرهایی هست خبرت می کنم

حسین گفت...

خدااااای من! چه کار عجیبی :(

جارزن گفت...

اوضا اینطوری که می گی خیلی بی ریخته!!ولی شاید بهتر باشه برای اینکه این آدم رذل رو سر جاش بشونی یه بیانیه محکم براش بنویسی!!یه چیزی که بدونه اگه الانه در حق تو بی عدالتی کرده بدونه خدایی هست که اون سر دنیا یقشو بگیره!!حالا اگه تو هم واقعا به فکر رسوا کردن بودی که؟؟!!بهتر بوده نباشی!!ریختن گناه دیگران را چه سود؟!!ولی بضی وقتا فک می کنم آقای خانه آدم عجیبیست!!اگه خودش آدم حق طلبی بود حداقلش این بود که دوستش را اندکی مواخذه می کرد و متنبه!!از این کار شرم آورش!!بد نیس از آقای خانه بپرسی چرا چنین موضعی گرفته؟بگذریم از دوستی یا هر چیز دیگری؟ولی واقعا خودش منتظر این بوده که تو بشینی تو خونه؟دلیل این حرفش چی بوده؟اصلن این آقای خانه چه جور آدمیه؟میخاستم خیلی چیزا برات بنویسم ولی گفتم شاید درست نباشه!!ولی چه قد رییستان بی شرمه که حتی برای آقای خانه هم گفته چه غلطی کرده؟!!مگه گفتن این چیزا به این راحتیاس؟مگه مگه؟؟؟؟!!!

ناشناس گفت...

خارخاری جان ! دقیقا دقت کرده ای که هر روز یک پست می نویسی و فردایش تکذیبش می کنی ؟؟ البته هر روز و فردا مجازا به کار رفته اند و البته که شما خودتان در این زمینه استادید
خب من نمی دانم چه بگویم، نوشتار شما به دل می نشیند و آدم لذت می برد از خواندن پست ها
اینطور شده است که هر وقت در گودر آیتمی از شما ببینم اول به سراغ آن می روم
اما الآن یکجورهایی خورد توی ذوقم
شاید هم باید همینطوری خارخاسک را بپذیریم دیگر
می دانی کمی سخت است
ولی امشب با این پست نظرم کمی تغییر پیدا کرد
همیشه می خوانمت :)

نبات داغ گفت...

خار خاسک خانوم من اگه این لوله رو از وسط سوراخ کنم و ماجرا رو جور دیگری ببینم و روایت کنم شما اونوقت ما رو تحمل می کنید؟
سکوت گر چه سرشار از ناگفتنی هاست ولی در اینجا حمل بر رضایت است

امین گفت...

کلن D: !

rohollah گفت...

سلام خارخارجان
یعنی من اینقدر باهوش بودم که جزو اون دسته افرادی هستم که متوجه شدم!!!
من این همه خوشبختی محاله! :))

امیدوارم کار خوبی در انتظار شما باشه..
اگه من رو شریک میکنین، در خدمتم، هم همسایه ایم(شما خمینی شهرین و من نجف آباد) هم آدم قانعی هستم و شراکت نود به ده به نفع شما رو میپذیرم...
فقط مشکلم اینه که میگم اگه شریک خوب بود خدا هم شریک میگرفت...
البته بازم میگم، در مورد آدما شاید شراکت خوب باشه :)

مضراب گفت...

خوشم مياد عين خودم همه رو سركار مي ذاري!چيزهايي كه مي نويسي فقط رگه هايي از حقيقت دارند و هميشه مخلوطي از داستان و روياو واقعيتند.

ناشناس گفت...

chi begam? avalin bareh ke comment mizaram neveshtehat ro doost dashtam ama digeh be delam nemishine rastesh oon dastan hack va ina ro ham fahmidam dorooghe! fahmidanesh chandan sakht nabood! bikhial khastam begam inghad doroogh sobh ta shab be khordemoon midan digeh kafieh! alagheyi nadaram takhayolat az payeh va bon doroogh to ro ham beheshoon ezafe konam
dorooghat kheili tabloe! mesl eshgh bazi karmandet roo miz to va ... kolan fek nakon bahooshi va doorooghat tablo nist kamelabn barax!

24 گفت...

نوشته های بعدی خارخاسک چه می توانند باشند؟؟
1) من خودِ آن کارمندی بودم که در یکی از اتاق های اداره ..
2) من طرف مقابل آن کارمند بودم...
3) من همسرِ آن کارمند بودم...
4) کلّا این قضایا تراوشات خالص ذهنی ام بود..
5) یکی دیگه همچین قضیه ای رو تعریف کرده بود و خواستم از شما برای مشاوره دادن بهش کمک بگیرم!...
6) آقای خانه اینجور ماجرایی را دیده بود و دوستِ من اخراجش کرد..!
7) آقای خانه همان کارمند بوده ...!
8) آقای خانه مردِ خوبیست!..
9) من هم خوب هستم..!
10) من خوب نیستم و زیاد دروغ می گویم..!
11) اصلا کارمند و ... وجود نداشت! این گربه ی ما (ایران) با گربه ی همسایه!!...(البته این بعید است، چون فکر کنم این ماجرا مال قبل از ورود ایران به خانه ی شما بود (البته اگر آن ورود واقعی بوده!!))
12) می خواهم استعفا دهم و موافقت نمی شود! پس تصمیم گرفتم رئیس را تهدید به افشای رازش کنم! (این هم از عقل سلیم به دور است!)
13) .. (نمی دونم دیگه! یا به عبارتی هفت دنده ای دیگه!!!)
----------------
بگذریم-> یه چیز جالب: (یا شاید دوتا چیز جالب: )
الف) همین روزا آنی راجع به همین قانون جذب و امواج و ... نوشته
ب) همین روزا مارکوپلو راجع به خیانت به همسر نوشته
:)

قطره گفت...

زانو نمی زنم. حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قد من باشد!

رییس گفت...

تو همه که رو فیلم کردی !

taraaaneh گفت...

دلم برای آنا تنگ شده . شاید بد نباشه یک مدتی تو بری مرخصی و آنا نوشتن رو بجای تو ادامه بده..
بعضی از اینهایی که اینجا رو میخونن فکر میکنن که تو داری زندگی واقعی خودت رو مینویسی. به کامنتهاشون نگاه کن. ببین با چه دلسوزی بهت مشاروه میدن.. بابا خدا رو خوش نمیاد آخه.

زاغچه گفت...

خب قرار بود يه زماني رييسها نگهبانهاي خوبي هم باشند،نشد كه بشه. اين همه مشقتي كه متحمل شدي و كارت رو هم كه از دست دادي،آقاي خانه را هم كه شناختي كه چه راحت فروختت،تازه رييس را كه نتوانستي رسوا كني!زن بيچاره اش و پسراش هنوزم فكر مي كنن خوشبختن و چه باباي خوبي دارن،دختره بيچاره رو هم كه نتونستي نجات بدي با همه اينها هنوزم مي خواي مبارز باقي بموني؟چرا؟

دیوونه گفت...

قاطی یا قاتی! مسئله این است!

انوشه گفت...

مدتیست که کک به تنبانتان افتاده خارخاسک بانو.اما این هم اصل ماجرا نبود.که درست است که ما مجازی ایم،اما گاها" از هر حقیقی ای حقیقی تریم.خودمانیم دیگر،همه مان آدمیم.دستمان پیش هم رو است.

باغ تماشا گفت...

خاتم من تهل نظر دادن نیستم فقط شما ارا دنیال نیکنم جون در این فضای سرد وبلاگ نویسی بارقه ای از نشاط در کلامتان هست اما این پستتان مرا دلسرد کرد و اطمینان من از نوشته هایتان از بین رفت دلیل شما برای شما موثق اما ادم دوست ندارد سر کار برود تا واقعیت وارونه برایش گفته شودوحتی حالا اطمینتن ندارم که راست مینویسی یا دروغ کار میکردی یا نه و ... ولی اگر این پصتت به واقع نزدیک باشد حداقل شجاغتت در اعتراف قابل تقدیر است.البته اگر سر کاری نباشد.

نیلوفر گفت...

بابا تو دیگه کی هستی! دست شیطونو بستی از پشت!

Mr.Karmand گفت...

اوسکول کردی همه رو

مهشید گفت...

سلام خارخاسک جان. من تقریبا همیشه اینجا را می خوانم اما این اولین بار است که کامنت می گذارم. من با خارخاسک ارتباط خوبی برقرار کرده بودم. اما چندی است از اصرار خارخاسک برای اینکه به مخاطبش بگوید که واقعیت چه بوده یا چه نبوده متعجبم. نمی دانم تحلیلم درست باشد یا نه، ولی به نظرم این رفتار خارخاسک بیشتر تلاشی است برای جلب کسانی که کنجکاوند نویسنده را دریابند تا خارخاسک را. به نظرم برای کسانی که برایشان مهم نیست که آنچه نوشته می شود در دنیای واقع هم اتفاق افتاده یا نه، چیزی که حیاتی است این است که زیربناهای ارتباطیشان، اصیل باشد تا بتواند با خارخاسک ارتباط برقرار کند که فکر می کنم انکار هر روزه این زیر بناها، اصالتشان را از آنها گرفته و شناخت را فاقد اعتبار می کند. و آدم ها از موجودی که معتبر نباشد خوششان نمی آید و از کسی که خوششان نیاید چیزی یاد نمی گیرند. البته این نظر شخصی بنده است که فکر کردم شنیده شدنش ممکن است مفید باشد.
با تقدیم احترام

من گفت...

مث اینی که گفتی واسه منم پیش اومد
البته به خودمم یه خانمه درخواست داد ردکردم ! بعدش چون میدونستم بادیگران سروسری داره من اخراج شدم!
البته یه کم قضیه طولانی تره ها! نامرد یه مدت منوتوی هچل انداخته بود که مردا اذیتش میکنن که کمکش کنم نگو هرروز و هرشب میره از اداره بیرون با یکی سر و سر داره!!!!
اگه این حرفت واقعیه! با توجه به نظرات گفتم ها! بگو تخصصت چیه واست کار جور کنم

کلاغ دست آموز گفت...

دروغ هایت هم دلنشین است لامصب!

گل مریم گفت...

اممم. نمی دونم چی بگم. چه اتفاقات عجیب غریبی براتون پیش میاد.

saeed گفت...

کلا دیگه راست و دروغت خیلی معلوم نیست.

پسر خوب گفت...

خارخاري من جز خوانندگان خاموش وبلاگتم ميخوانم اما کامنت نميگذارم چرا نميدانم اما حقيقتا نميدانم وبلاگي که نويسنده اش علنا مستقيما عينا دروغگو است چرا اين همه بازديد کننده دارد؟ واقعا چرا؟ ما ايراني ها در هيچ چيز اعتدال را جدي نميگيريم،خيلي راحت دروغ ميگويي و خوانندگانت راکه قلمت را دوست دارند ب سخره ميگيري،واقعا چرا؟من اين همه دروغ را صرفا ب ديد تفريحات شما يا توهمات ذهني شما نميدانم و ان را بست به تربيت تفکر و خانواده شما ربط ميدهم کمي براي شعور مخاطبينتان ارزش قايل باشيد انها را با قلم ظريفتان ب وجد بيارين نه ب سخره براي من خواندن چنين پستايي حقيقتا لذت بخش نيس. کاش استفاده از اينترنت سهميه بندي ميشد کاش...

جيم انور گفت...

مطمئني كه فقط دو هفته است اخراج شده اي؟ من خودم 6 ساله كه شدم موي دماغ رييس هاي جديدي كه ميان و همش همه ميخوان اخراجم كنن . اما حتي آدمي به "پايداري "‌ من هم ميدونه كه پايداري قبل از اخراج معني داره و مبارزه بعد از اون يعني اداره كار و اين حرفها. حالا اگه همچنان ميخواي مبارزه كني ، ما براي مشاوره فكري در خدمتيم

سایه گفت...

صبور باش و تنها و سربه زیر و سخت

مهرناز گفت...

اینجا وبلاگ شماست هر چیزی میتوانید بنویسید و بروید فقط خواهش میکنم برای خالی کردن خودتان با احساسات مردم بازی نکنید طوری ننویسید که به کسی بربخورد....

ماري گفت...

به نظر من شما يك بيمار رواني هستيد و نياز به دكتر داريد.
آدمهايي كه دوست دارند خودشون رو يك چيز ديگه معرفي كنند تا عكس العمل مردم رو ببينند از مشكلات شديد رواني رنج مي برند.
سر كار گذاشتن مردم اون هم به اين شكل واقعا عجيبه

1shalgham گفت...

این شرائط اخراج شدن و کابوس دیدن و کلا از درون بیرون ریختن بهم رو تجربه کردم ولی در شرائطی متفاوت تر
و خیلی سخته تا ازش خلاص بشی
امیدوارم زودتر یه کاری گیرت بیاد که بتونی با قضیه قبلی کنار بیای
و الا تو خونه دیوونه می شی
البته من تجربه شخصی خودم رو گفتم و شاید شما این طور نباشید

بوی عود عطر ارل گری گفت...

خارخاری این جا وبلاگ خودته و هرکاری که دوست داری می تونی بکنی. من انتقاد یا تایید نمی کنم فقط از احساسم می گم که ترکیبی از شاخ در آوردگی و یخ زدن بود. همین.

Alir3z4 گفت...

ميخواستي دخالت نكني، فضول
حسود
دخالت كن!
خارخسك!

مرمر گفت...

خارخاری چرا اینقدر بدجنسی چرا دوست داری دروغ بنویسی یعنی مجازی بودن به معنای دروغی بودنه ؟ یعنی تو ماهارو که هر روز به هوای خوند پست های تو مییایم رو یه دروغ میبینی ؟ اگه می خوای دروغ بگی بگو ولی دلیل نداره بعد از چند وقت اعلام کنی جار بزنی دروغ گفتی . اگه می نویسی یعنی هستی نمی دونم می خوای چی باشی یا چی هستی که چقدر با آدم ساخته شده تو ذهنت فاصله داره فقط بودنت رو تکذیب نکن به شعور آدمایی که می خوننت توهین نکن من الان از تو ، تو ذهنم یه زن مهربون با چشمای سبز که صورتش جوونتر از سنش نشون میده فوق العاده باهوشه و دوتا دختر داره ساختم که ممکنه تو اصلا یه دختر ترشیده زشت باشی یا یه پسر معتاد که خماری و نئشگیشو می شه از پست هایی که می ذاره فهمید .خواهشا تکلیفتو مشخص کن . فقط فردا نیای بگی اینایی که نوشتم دروغ بود از دست پسر همسایه که تو کوچه برف بازی می کرد و چرتم رو پاره کرده بود لجم گرفت اونو تصور کردم تو بیست سال آینده و اینارو نوشتم تا بدونید در آینده این آدم چه جوری می شه توروخدا نگی می خواستم شما ها رو امتحان کنم.

فرزانه گفت...

سلام
یک پیشنهاد دارم خیلی خیلی موثر است
این قدر به آقای خانه غر بزن تا مجبور شود خودش برایت کار پیدا کند
باور کن موثر است. حتی بد دلترین مردها هم رام می شوند

ناشناس گفت...

سلام.
شما در دنیای مجاز با سبکی که می نویسید دارای هویتی شده اید.
مثلا در همین مورد که قبلا نوشتید در اتاق محل کارتان دو نفر به کار دیگری مشغول بودند. دیگران نظر دادند و شما با شرح بسیط تری از واقعه نشان دادید که قضاوت در مورد رفتار دیگران اصولا اشتباه است. از این گفته اید که عده ای دارند اموالی را که متعلق به آنان نیست غارت می کنند و یا از این انبار صرفا استفاده شخصی می کنند به ناحق.
حال این تهمت ها که زده اید به کنار ماجرا را وارنه نقل می کنید.
بعد هم بیایید و باز چیزی بنویسید در ارتباط این ماجراها با دروغگو بودن و قلب ماهیت کردن اوضاع مملکت به دست آقایان باز هم گویی از طنازی شما کم شده است.
قبول این دنیای مجاز است. اما توسط انسانها بر پا شده است. بویژه آنهایی که بیشتر کتاب خواندند بیشتر سفر رفتند و بیشتر در پی جواب سوالهایشان بوده اند.
دوستی نوشته از بیرون که به خانه می آیم پای نت که می نشینم دنیا زیباتر می شود. شما هم دنیای زیبایی را که ساخته اید با یه تیپا وارونه نکنید.
از توجهتان متشکرم

نبات داغ اصل گفت...

ای بابا اگه اسمم عوض کنم شما از کجا می فهمی که منم.
خوب بزار ببینم اینبار چه کردی؟
تا ته پاراگراف دوم که همچین خبری نیست.
تو منزل ما که از مدتهاست وقتی یکی دروغ می گه می گیم دندشو عوض کرده!
ته پاراگراف دوم نوشتی که به خاطر آن دختر .... و آن زن ..... (همچینم کردی که نمی شه کپی پیست کرد انگار چی می نویسه از این دروغ ها که ما هم بلدیم خوب تر بگیم "ایکون شوخی")
خودت یادمون دادی از این قضاوت ها نکنیم شاید برا هر سه تاشون اینطور بهتر باشه.
بقیش که غر غر های زنانه است و بدبخت آقای خانه که تا کم آوردی لنگشو کشیدی وسط حالا بدبخت بعد از سالی یه مهمونی مردونه گرفته ها
و اما آخراش بو داره ها. ما از اونهایی هستیم که تحمل می کنیم چشم/ ولی شما هم مرزی بین دروغگو بودن و هفت دنده بودن را قائل باش

فائزه گفت...

به نظر من كه يه خواننده خاموش بودم اينجا خونه خودته وهرجوري دوست داري ميتوني بنويسي.
من از اولين روزي كه اينجارو ميخوندم ميدونستم كه درصد زيادي از نوشته هات تراوشات ذهن خلاق خودته و با اين وجود نوشته هاتو خيلي دوست دارم بقيه هم به نظرم بايد فكر كنن كه دارن يه كتاب ميخونن و اينقد همه چيو جدي فرض نكنن.

مارگزیده گفت...

خار خاری جان
شاید اگر جای تو بودم در همین جایی ایستاده بودم که تو ایستاده ای
می خواهم بگویم که نه تنها تاییدت می کنم
تحسینت هم می کنم
خارخاری جان به خاطر همین یک کارت از این به بعد چهارچشی می خوانمت

نسرین گفت...

از نظر من اتفاقا این که میتونی طوری بنویسی که همه بتونن باور کنن و لذت ببرن نشونه اینه که خیلی نویسنده توانایی هستی...در صمن به قول خودت خیلی ها تو ملاء عام دروغ میگن تازه عین خیالشونم نیست،اونم تازه به میلیاردها نفر...خیالت راهت حرفات اصن دروغ نسیت...:)در ضمن کامنت 24 خیلی قشنگ بود...کلی خندیدم باهاش

آیدا گفت...

نمی دونم چی بگم.می ترسم باز بعد بیای بگی اینم راست نبود.راستش اینه.
اما اگه راستش اینه.امیدوارم که همچنان بجنگی و موفق بشی.

دریای وارون... گفت...

دلمان میخواهد بگوییم...بنویسی...حرف بزنیم ان گونه که دوست داریم و نه انگونه که باید...فارغ از درستی و نادرستی...حقیقی و مجازی...مگر کسی غیر از خودمان هستیم که این دنیا ها را از هم جدا کردیم؟!!...چه کسی تعیین میکند که چیزی که رخ داده واقعا رخ داده؟!! و یا واقعیت چیزی از توهمش چیست؟!!
مگر کسی غیر از خودمان است که با خط قرمزی حد همه چیز را مشخص میکند؟!!!
حالا کسی هم پیدا میشود که خط قرمزی ندارد...میگوید..خواه شنیده شود و خواه نه...میگوید تا گفته باشد...تا نماند...که تلنبار شود...خواه در قاموش تو دروغ تلقی شود و در قاموش همسایه ات راست...
من یک خواننده ی گاه و بی گاه توام...نوشته های گاه و بیگاهت را گاه دوست دارم و گاه نه...
ولی تو بنویس...بگو...که جز این یاد و خاطره ای نمیماند...

ناشناس گفت...

اصولا بهترین وبلاگ فارسی هستی به نظرم.

ناشناس گفت...

من شما را می خوانم اما تا حالا کامنتی برایتان نفرستاده بودم. در مورد وارونه بودن موضوع نیز بنظرم به اقتضایات درونی نویسنده در یک موقعیت خاص بر می گردد. برای من خواننده اطلاع از واقعیت های زندگی نویسنده اهمیتی ندارد آنچه برایم مهم است ادبیات است حالا چه برگرفته از واقعیت ها و چه ساخته و پرداخته ذهن. حتی از آن پست غیر واقعی و کامنت خوانندگان نیز می توان بهره کافی برد. برای مهم این است.
اما در مورد اخراج باید بگویم که متأسفانه این موضوع با شرایط دیگری حدود 2 ماه پیش برای من هم اتفاق افتاده است اگرچه از پرسنل ارشد و موفق شرکت بودم اما متأسفانه کاملاً ناعادلانه در مورد من قضاوت و اقدام شد. اوایل خیلی بهم ریخته بودم اما بزودی پذیرفتم که همیشه در زندگی در مورد ما قضاوت و اقدام عادلانه ای نمی شود پس باید بدنبال موقعیت دیگر و چه بسا بهتری باشم. اما به یاد داشته باشیم تنها باید سهمی از اشتباهات مان را که منجر به چنین رخدادی شده را بشناسیم ، بپذیریم و در موقعیت های جدید زندگی آنها را جبران کنیم.
نگران کار هم نباش دیر یا زود پیدا می شه امیدت به خدا باشه

یه دختر گفت...

تحمل که هیچ چی، اگه می تونیم حمایتی بکنیم حتماً خبرمون کن!
من که با خوندن نوشته هات، به توانت و انرژیت ایمان پیدا کردم!
تو می تونی و موفق می شی.
اینو با اطمینان می گم

ناشناس گفت...

قلم و پستهاي تو را خيلي دوست دارم اما از اينكه اينهمه وقت سر كارم گذاشته بودي خوشم نيامد. ميدوني اينجوري ادم نمي تونه باورت كنه و همه اش فكر مي كنه دو روز ديگه مياي و يه چيز ديگه رو عوض مي كني. من يكي كه ديگه انقدر توي اين مملكت دروغ شنيدم حالم از دروغ بهم مي خوره. اگه واقعاً اين اتفاق برات افتاده واقعا متاسفم و اميدوارم توي يك محيط سالم و درست و در شانت كار جديدي پيدا كني. فعلا بچسب به آقاي خونه و دخترات خدا بزرگه

نسرین گفت...

خارخاسک جان! اصلا" نگران نباش.تو رو چشم ما جا داری و من همیشه عاشقانه نوشته‌هات رو می‌خونم.
اینم بگم که بیخود نیست که من مدتیه که از مردها بیزارم.

ناشناس گفت...

خب كه چي؟افرين افرين تو مي توني
تحت تاثير قرار دادن افتخاري نيست بين مردم جو گير ايران .مردمي كه به راحتي نحت تاثير احمدي نژاد قرار مي گيرن.جمع كن بابا تا مجبور نشدي همه چي رو از لوله ي بعضيا ببيني

کیقباد گفت...

من خوش دارم این پست را غیر واقعی بدانم . یعنی که همان پست های قبل و ماجراهایش را واقعی میدانم و این پست و ماجرایش را جعلی و ساختگی .
گاهی نوشته ها نیز برای خودشان روح دارند . مثل قوانین !
کار حقوقدان اما علاوه بر توجه به ظاهر قوانین و معنای ظاهری کلمات ، توجه به روح قانون نیز هست که اگر نباشد میشود استنباط خشک و اگر باشد و توجه بشود می شود شم حقوقی !
اصلا کتاب روح القوانین مونتسکیو برای همین است احیانا" !
بهر حال روح نوشته های شما ، نشان میدهد کدامیک ساختگی است و کدامیک واقعی . مثل پستی که طی آن گلایه کرده بودید از بعضی کامنتها و ایمیل ها . این نوشته و روح این نوشته جار میزند که ساختگی نیست .
شم ما را دست کم نگیر خانم !

ناشناس گفت...

felan ke khuniyi bara bizbiz ina shalgardan mibafi?

miduni , manzuram ine ke farghi baram nemikone chand darsad az dastanhatun raste va cheghadresh sarekariye. man neveshtehato dust daram va ta zamani ke khodet takzib nakoni harfato rast migiram. omidvaram moshkele kar sari hal beshe

رها گفت...

خارخاسک عزیزم راستش من از زمانی وبلاگ خوان و وبلاگ نویس شدم که نوشته های تو رو خوندم و از خوندن همه شون لذت میبرم . من با نوشته هات خندیدم،گریه کردم ،به فکر فرو رفتم و حتی گاهی درس گرفتم . و مواقعی به شخصیت نوشته هات نزدیک نزدیک بودم انگار که خودمم.(پست چه وقت بخندم چه وقت گریه کنم)
خب اوایل فکر میکردم همش واقعیه تا زمانی که در مورد دخترت نوشتی (قبیله سوراخ کن ها)و من برات نوشتم که خوش به حالت و پسر من لاک پشت وار تو زندگی پیش میره و تو جوابمو دادی که لاک پشتم برای خودش خوبیها و قشنگی هایی داره و همه نباید شیر و پلنگ باشن و گفتی همه حرفا ی تو رو باور نکنم.از اون زمان من در کمال ناباوری فهمیدم که این ذهن خلاق توئه که خیلی از نوشته هات را می سازه و باز توانایی و مهارتت که میتونی همزمان شخصیت و زندگی یه مرد و یه زن رو تو نوشته هات داشته باشی.اما کاش اینا رو رو نمیکردی شایدم برای خودت دلیل داری که توی نوشته های بعدیت می خونیم.

24 گفت...

اگه می دونستم اینقدر این نوشتت کامنت دار میشه کامنت نمی ذاشتم :) کلا حال نمی کنم واسه جاهای پر کامنت چزیزی بنویسم :)

خارخاسک هفت دنده گفت...

به کیقباد ......

من شم شما را باور دارم کیقباد برای همین است که هنوز می نویسم
چون باور دارم آنهایی که باید بفهمند
می فهمند .

ناشناس گفت...

ye hesi mige aghaye khunatun bahash hamkari karde chon rishe khodesh gire :)). ye amar begir chon man be onvane ye adame nime inkare varedam be in poroje haaaa:D. just kidding

آیسودا گفت...

کار هم پیدا میشه ....همچنان یک مبارز بمان خارخاسک جون

MHH گفت...

سلام
احساس می کنم داری خواننده هاتو سر کار می ذاری!من تا حالا فقط به خاطر اینکه فکر می کردم صادقانه می نویسی نوشته هاتو دوست داشتم و حتی حس می کردم شخصیتت رو می فهمم(گفتم فکر می کنم شبیه خواهرم باشی).ولی حالا دیگه نمی فهمم،یعنی واسم علی السویه هست که چی بنویسی.
کلا آدم رو باشه بهتره
لطفا این پیام رو منتشر نکن.
ارادتمند.

شیرفروش محل گفت...

به حق چیزای نشنیده !!!
این همه مدت ملت سرکار بودند ؟

S ibi گفت...

من هم گاهي اين روش رو مي پسندم...


دووم بيار ...مبارزه هنوز ادامه داره!

ناشناس گفت...

از این که خارخاسک یک لحظه هم آقای خانه را در خانه تحمل کند... خلاصه چندشم می شود