۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

عجب حکایتی است حکایت این سرزمین !

امروز سرکار راز عجیبی بر من گشوده شد . راننده های شرکت لم داده بودند دم در انبار داشتند رفت و آمد کارمندهای بخش فروش را که بیشترشان از خانمها و دخترهای جوان هستند نظاره می کردند و مدام می گفتند: عجب حکایتی ؟ عجب حکایتی ؟ من این روزها سعی می کنم با آنها ندار باشم و خودمانی رفتار می کنم کمک می کردم به کارگرها جنس بار بزنند و رونوشت بر می داشتم . حالا هی من خودم را لوس می کردم و می خواستم سراز حکایت اینها در بیاورم و می گفتم : چه حکایتی ؟چه حکایتی ؟خوب به من هم بگید نامردها ! اینها هم می گفتند : شما سر از این حکایتها در نمی آورید شما سرتان به کار خودتان باشد خانم خارخاسک . آخرش آقای بود ا پیرمرد دوست داشتنی ام به من اخم کرد و گفت : دخترجان تو را چه به این حکایتها . بعد آرام در گوشم گفت : منظورشان باسن خانمهاست . خوب من سعی می کنم در این طور مواقع خودم را خیلی بی خیال نشان دهم و سرم را در لاک خودم فرو ببرم و هی معذب باشم که حکایت من جوری نباشد که برای اینها گفتنی و شنیدنی شود . ولی این را نوشتم تا یادآوری کرده باشم به خوانندگان دوست یا دوستان خواننده یادتان باشد هیچ وقت دنبال حکایتهایی که نمی دانید سرش به کجا ختم می شود نباشید . هر حکایتی نمی تواند بر ای شما سودمند باشد .

۱۰ نظر:

شاهرخ گفت...

عجیبه این محدویت ها قوه تخیل مردها رو زیاد کرده چون در بلاد کفر مردها با وجود دخترگان دلبربا نیمه لخت دیگر به این هیزبازی ها دست نمیزنند حداقل در محل کار.

راستی باید از افسون زنها ترسید خیلی هم ترسید باورش سخته که یک مدیر بین المللی با کلی قدرت در استانه نامزدی برای ریاست جمهوری فرانسه و شانس اول انتخابات ساعت یک صبح در اتش این افسون یک زن خدمتکار انچنان گرفتار میشود که در یک لحظه تمام اعتبار سیاسی خود را از دست میدهد و شاید سالها برود زندان واقعا این سلاح مرگبار زنها چیه که اینطور ادم کشی میکنه؟

ناشناس گفت...

سلام
با این که ماه هاست اینجا رو میخونم اما برای اولین برای نظر می گذارم. اونم به خاطر این که خواستم بگم در تحقیقات شخصی من این نتیجه گیری شده که هر کسی حکایت بزرگ تری داره نه هر کسی حکایت خیلی بزرگی داره خوشبخت یا حتی خوش شانسه... جدی دارم می گم ها باور کن! برای خودم هم عجیب بود باور کردنش....

ناشناس گفت...

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛ يا عجب حكايتي!!!!؟


امان از بيماي ناعلاج ما آمها
بيش عوري

شهرزاد گفت...

عجب حکایتی !

محسن گفت...

حق با شماست بانو.البته این آقایان به کلیپی با لهجه سبزواری گوش داده بودند و تحت تاثیر قرار گرفته بودند.

س گفت...

این یه جکه که من حدود 10 سال پیش شنیدم : یه بچه ای انشا صفر می گیره . آخه موضوع انشاشون بوده : یه حکایت بنویسین . نوشته بوده ب..ن مامان ! معلمه میگه این چی چیه تو نوشتی ؟ میگه : آخه وقتی مامانمون تو خونه راه میره بابامون سر و دستشو تکون میده و میگه : عجب حکایتی !

shohreh گفت...

چرا فونت متن عوض شده؟ فونت قبلی خواناتر بود

میم گفت...

تف به حکایتهای بی تربیتی:|

ليليت گفت...

حالم از اين قسم مردها به هم مي خورد خوب بابا شما هم باسن داريد پس ماهم زل بزنيم به باسن شما؟

reerra گفت...

اصولا مرد جماعت اونهم در بلاد اسلامی از این نوع حکایات زیاد تو پرو بالشون دارند و از این حکایت ها و نقل کردنشون برای هم به این نتیجه اخلاقی میرسند که بروند و پدر زن و دخترشان رو با غیرت بازی در بیارند که مبادا حکایت خودشون زبانزد شهر و دیار و همکار و راننده تاکسی و مرد همسایه ....بشود.