۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

سوغاتی

 راهنمایی که درس می خواندم تب جنس خارجی که فامیلی از آن طرف آب برای آدم آورده باشد افتاده بود به جان هم کلاسی ها  . از خودکارفانتزی  و مداد رنگی  و پاک کن گرفته تا بند کفش و جاسوئیچی؛ از آدامس و شکلات گرفته تا عکس برگردان و کارت پستال از زروق آب نبات که تازه آب نباتش را خورده باشند ؛ تا تشتک شیشه نوشابه چیزهایی بودند که بچه ها هر روز می آوردند و نشان می دادند و به  بقیه  پز می آمدند که بله فلان کسمان از خارج این  را برایمان آورده و بهمان کسمان آن  را  . خلاصه یک کلاس بود و چهل ؛ پنجاه  جفت چشم ( آن روزها تعداد دانش آموزان هر کلاس گاهی به چهل پنجاه نفر هم می رسید )  که ببیند امروز دیگر کدام بچه چه چیز را رو می کند  و فامیل چه کسی حق فامیلیت را بهتر ادا کرده است .
من اما اگر پسر عمه ای دختر خاله ای هم  آن ور آب داشتم ( آن روزها کمتر کسی از فامیل ما آن ور آب بود بیشتری ها همین ور پیش خودمان بودند هرچند  این روزها همه دارند بار و بندیلشان را می بندند فرار مغزها کنند )  از آن بی خیرها بودند که حتی درحراجی ها و بدو جمع کن بردار ببرهای خارجه هم چشمشان به چیزی نمی افتاد که برای ما بیاورند . القصه ؛  من خودم ابتکار به خرج می دادم یکبار تخمه ژاپنی می بردم مدرسه می گفتم : این تخمه ها  بو داده   ژاپن است و برادرم از خود ژاپن آورده است ؛ یکبار ترکش خمپاره می بردم( یادگار برادرها از جبهه) می گفتم : این را عمویم از ویتنام آورده است  ؛ یکبار یک تکه موی زیر شکم گربه ی پشمالویم را می بردم می گفتم : این  یک تکه خز را از پالتو پوست مادرم آورده ام که دایی جان از روسیه برایش فرستاده. حتی یکبار  با مادر رفتیم سبزی فروشی ناگهان در گونی بادمجان ها چشمم به یک بادمجان سبز کوچک نارس افتاد و جرقه یک ابتکار دیگر در ذهنم درخشید جوری که کسی متوجه نشود بادمجان را برداشتم و فردا در مدرسه به بچه ها یک میوه جدید نشان دادم به نام  "پادامچی آ"  که پدرم از  فرانسه برایمان آورده بود .
تا اینکه بالاخره یکی  از دخترخاله ها واقعاَ به خودش  زحمت داد از آن ور آب برای ما یک کیسه اشانتیون آورد که از نرم کننده و کرم دست و پا تا برنزه کننده و لوسیون را شامل می شد . من از خدا خواسته چند تا از خوشبوترین هایشان را جدا کردم و فردایش با دست پر به مدرسه رفتم . اشانتیون ها کار خودشان را کردند  بچه ها  مثل پروانه دور من می چرخیدند . خلاصه قرار شد روزی یک دانه را باز کنیم و نفری یک انگشت بمالیم پشت گوشمان تا هم  همه با هم خوشبو شویم و هم عدالت برقرار شده باشد . همین کار را هم کردیم اما هنوز به هفته نکشیده پشت گوشهایمان دچار اگزما شد. مادر یکی دو تا از بچه ها که به مدرسه آمد کار بیخ پیدا کرد (نامردها در همان اولین تشر مرا لو داده بودند ). مدیرمدرسه مرا خواست توی دفتر و گفت : به به خارخاسک خانم شنیده ام چیزی آورده ای می مالی پشت گوش بچه ها ؟ من مثل یک قاچاقچی خرده پای لو رفته  که به اشتباه به جای یک پدر خوانده دستگیرش کرده باشند رودست خورده وغمگین درحالی که بار گناه نکرده روی دوشم  سنگینی می کرد با گریه گفتم :منظوری نداشته ام  و اگر هم قصوری بوده ؛ دیگر آخرین بارم خواهد بود.  اما هر چه من بیشتر قسم حضرت عباس خوردم و مانند ابر بهار اشک ریختم  سنگین دلها بیشتر باورشان  آمد که این چیزپشت گوش مالیدنی باید نوعی مواد مخدر جدید باشد و  من چیزی را پنهان می کنم  عاقبت به اصرار گفتند :  یا "مواد" را نشانمان می دهی و یا پرونده ات را می دهیم زیر بغلت و می فرستیمت دادگاه ! چاره ای نداشتم باید اشانتیونها را رو می کردم  ؛  با ترس و لرز آوردمشان و نشانشان دادم .
 باز هم خدا پدر و مادر معلم انگلیسی امان را که چهار کلمه زبان می دانست بیامرزد که به موقع رسید و فهمید اشانتیونها شامپو هستند و چون بعد از مالیدن های مکرر پشت گوش شستشویی در کار نبوده  به مرور سوزش و خارش ایجاد کرده است .

۱۲ نظر:

محسن گفت...

آفرین بانو!سبک جذاب نوشته ات بی گمان ذهن را به همان محل پرواز می دهد. راستی یک ابهام هم دارم.اگر شما 40ساله باشید یعنی اوایل دهه60باید زمان این خاطره باشد.آن موقع که هنوز کلاسها اینقدر شلوغ نبود.آن شلوغی کذایی مربوط است به پایان دهه 60واوایل دهه70.

خُسن آقا گفت...

سالهای اولی که خارج از ایران زندگی می‌کردم بین بچه‌های ایرانی مد شده بود هر کسی یکی از خانواده از ایران به دیدنشان آمده بود، سیگار هما یا همان سیگار فعله کش خودمان را از ایران آورده بود از دیگر بچه‌ها دعوت رسمی به عمل می‌آورد تا همه دسته جمعی برویم خانه آنها و مثل سرخپوست‌ها دور هم چهار زانو روی زمین بنشینیم و سیگار هما فعله کش ایرانی بکشیم!

kharkhasak7@gmail.com گفت...

چرا اتفاقا شلوغ بود چون آن وقتها مدارس غیر انتفاعی نبود و مدارس از ضرب شلوغی در دو شیفت صبح و عصر اداره می شد .

kharkhasak7@gmail.com گفت...

به حسن آقا : بله اتفاقا تعریف محبوبیت سیگار هما را از آن طرف آب شنیده بودم

م.طلوع گفت...

بعد از چند روز ارم وبلاگتونو می خونم.خب این کامنت برای مطلبیه که در مورد خاطرات نوشته اید.منم گاهی اینطوری میشم واین تصورات انقدر برام واقعیه که دلم می خواد اگر بشه بعضی قسمتهاشو ویرایش کنم وبعد از عذاب اینکه نمی تونم بخودم می پیچم وسعی می کنم دیگه بهش فکر نکنم.اینطور مواقع دلتنگم ولی پیر نیستم

1shalgham گفت...

یه بار اومدی پز بدی اونم نشد
فکر کن به جای دبیر زبان
دبیر عربی میومد
همونجا حد و تعزیر می شدی
و قصاص

اذین گفت...

سلام خارخاسک خانم من خیلی وقته نوشته هاتونو میخونم و واقعا از سبک و مضوعاتتون لذت میبرم. گقتم تشکری کرده باشم.

آذر تبرستانی گفت...

این واقعا یک پست به تمام معنی زنانه، دخترانه بود.

ناشناس گفت...

صداقت و بي آلايشي خاصي تو نوشته هاتونه
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن



ممنون بابت نوشته هاي زيباتون

سایه گفت...

عجب تخم جنی بوده اید شما. خوشمان امد

میم گفت...

=))عزیــــزم!من هم چند باری اومدم پز بدم ضایع گشتم!تقدیر است دیگر8-|

بانوی آبی گفت...

نوشته هات رو دوست دارم و اصلاً نمی فهمم پیجی چنین زنانه با هوای طنز چرا باید فیلتر بشه؟!!!