۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

حالیا خالیست جایت در کنار من

گاهی احساسات عجیبی به من دست می دهد نمی دانم بخاطر بالا رفتن سن است یا تاثیرات ناشی از فشارهای زندگی روزمره ؛   ناگهان یک خاطره ی فراموش شده در ذهنم نقش می بندد .
سی و چهار پنچ سال پیش  است ؛ من شش ساله ام ؛ کیهان بچه های خواهربزرگترم توی دستم است ؛ عکسهایش را تماشا می کنم ؛ دختری که به جای اشک مروارید می گرید  ؛ نزدیک عید است  خواهر ها و برادرهای بزرگترم  دارند  درِ بزرگ خانه امان را رنگ آبی استخری می زنند  و هرهر به انتخاب رنگشان  می خندند . بعد صدای خنده و غش و ضعفشان به وضوح توی گوشم است . دندان های سفید برادر کوچکترم حتی تفی که به دندانش چسبیده ؛ نور خوشید ؛  شدت و  میزان درخشش نور ؛  حتی  ابر سفید بازیگوشی که می آید جلوی خورشید  خودش را لوس می کند . سایه ای که روی دیوار می اندازد . انواری که از لابه لایش فرار می کنند و دیواری  که سایه روشن می شود .همه توی چشمم است انگار همین الان می بینمشان .  حتی بوی کوچه ؛  بوی تخمه بودادن  همسایه توی بینی ام می آید  ؛ نسیمی که می وزد لابه لای بوته هایی که صبح با پدرم از تپه ماهورهای اطراف اصفهان  چیده ایم برای چهار شنبه سوری  بوی بوته ها را استشمام می کنم ؛ خش خش بوته ها را می شنوم .مادرم را توی آشپزخانه می بینم با دامن بلند گلدار دست نرم مادرم که لپ من را می کشد و پنهان از خواهرها و برادرهای دیگر  توی دهانم کتلت می تپاند ؛ مزه کتلت را می فهمم دهانم طعم می گیرد انگار  ؛ پدرم که برایش پوستر می چسباند "یک ظرف میوه با میوه های درشت آبدار" صدای زمزمه زیر لبش را می شنوم با همان صدای خش دار غمگین و بی نظیر زیبا ،  "یاد از آن روزی که بودی زهره یار من - دور از چشم رقیبان در کنار من - حالیا خالیست جایت در کنار من - در شام تار من آخر کجایی زهره "
لعنت بر من دارم پیر می شوم گویا ؛ همین است که لذت های ناب کودکی ناگهان جلوی چشمم قطار می شوند . لذت هایی در حد دیدن و شنیدن و بوییدن .

۱۴ نظر:

میم گفت...

1-مگه کلاً روی هم شما چند سالته؟
2-من از وقتی یادمه با خاطرات بچگی ام زنده بودم،الآن هم سعی کردم همونجوری حفظشون کنم،دیگه خونه ی مادربزرگم نمی رم چون خالیه و من حالم بد می شه از خالی بودنش،به پسر خاله و دختردایی ها سر نمی زنم چون با بزرگ بودنشون کنار نمی آم!چنین آدمی ام من...

محسن گفت...

تنها چیزی که میتوانم بگم آفرین است بانو بخاطر این تصویرسازی زیبا از یک خاطره.

ملنگ گفت...

الان همون احساس عجيب به منم دست داد. بي اختيار وسط خوندن اين پست زدم زير گريه فكر كنم منم دارم پير ميشم!

kharkhasak7@gmail.com گفت...

چرا گریه کردی عزیز جان ؟ بیا اصلا بغلت کنم !

kharkhasak7@gmail.com گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
ملنگ گفت...

وقتي از دستاي نرم مادرتون نوشته بوديد ياد دستاي گرم مادربزرگم افتادم كه زيادم نرم نبود ولي باهاش موهامُ ميبافتن و به مادرم ميگفتن من وقتي بزرگ بشم واسه خودم خانومي ميشم (كه نشدم)و پدرتون منُ به ياد پدر بزرگم انداختن كه فقط ميتونم بگم خيلي ماه بودن. واقعا جاشون خاليه.بغل مجازي! شما كه دردي از من دوا نميكنه برم به شكم مادرم پناه ببرم شايد بند بياد اين گريه ي بي موقع.

سعید گفت...

فک کنم این یه پست واقعی بود که اینقد به دلم نشست...

aida jon گفت...

خاری جونم....چند روزه تمام آرشیوتو خوندم.........من عاشق بیز بییز و بیزقولکم...........و خودت و نوشته هات...............................

بخشی گفت...

با همسایه ها رفته بودیم پایین در مورد جمع کردن بساط ماهواره به صورت خودجوش رای گیری کنیم. تو مجتمع آنتن و اینترنت مرکزی و مشترک داریم. دیدم یکی داره می گه خارخاسک قالب وبلاگشو عوض کرده! اومدم دیدم راست می گه. ببین خانومی خیلی بهتر شده ولی فکر کنم حجمش خیلی بیشتر شده برای ما با فیلتر شکن کلی طول می کشه تا بازت کنیم! ببین این برو بچ بلدن یه جورایی حجمشو کم کنن؟
مطلب دیگه اینکه این نستعلیق خارخاسک هفت دنده اون ویرگوله یا مال زیر ه است؟ حالا خیلی هم فرق نمی کنه.

من بدون سانسور! گفت...

خیلی با پیری فاصله دارین هنوز.
خوب نوشته بودید دیدمشان انگار.

آسدرضا میرزا گفت...

چسبید
شما سی و چهار پنج سال رفتی عقب، ما کلا در وبلاگ جدید خودمون رو شوت کردیم تو تاریخ، حکایت غریبیست این نوستالژی
سر بزنید

منصوره گفت...

خوب می نویسی ، خوب... آدم یاد بچگی های خودش می افته و بعد دونه دونه خاطراتش یادش میاد... بعدم باید بغض شو قورت بده دیگه. این زندگی لعنتی بی رحم قشنگ که تند تند می گذره...هی هی

قاصدک گفت...

این چالش چند ساله اخیر من نیز هست ولی ببش از آنکه به پیری فکر کنم متوجه یک چیز شده ام. آنهم این واقعیت تلخ است که این حس نوستالژیک که در سنین 30-40 سالگی به سراغ ما ایرانی ها می آید در واقع مربوط به سالهای بعد از 60 سالگیست.پس چرا حالا به سراغ ما آمده؟
شاید چون لذتی از زنده بودنمان نمی بریم.
شاید چون تنها دلخوشی ما یاد آوری روزهای بی خبری کودکی ست.
شاید چون روزگار ما شده آخرت یزید.
شاید چون ما تباه شده ایم.
شاید چون ...
وگرنه هنوز برای امثال من و تو که روزی را ندیده ایم زود است که شام تاری برسد تا زهره همدم مان باشد.ما نسل سوخته این مرز و بوم ایم.ما از کودکی با ترس بمب و موشک بزرگ شدیم وآنگاه که به سن بلوغ رسیدیم همواره حس گناهکاری و ترس از عذاب گناه ناکرده اجازه جوانی کردن به ما نداد و هنوز هم با خودمان در گیریم که بالاخره قرار است هیزم کوره کدام جهنم بشویم یا ذغال قلیان چه الهه ای باید باشیم.آه...

Jamileh گفت...

Thanks for sharing, enjoyed so much.