۲۷ خرداد ۱۳۸۹

رنج هایی که کشیدم وطلسمی که تا به امروز با من است -2

در مورد رسوایی های خودم و پدر و مادرم چیزهایی گفته بودم . اما دردناکترین رسوایی آنها  که تاثیری شگفت در زندگی من داشت را گذاشتم امروز برایتان پست کنم  0 ماجرا در یک روز بعد از ظهر کلید خورد .  مدرسه ما تعطیل شده بود و من با دوستم به خانه امان  می رفتیم  تا کتابی به او بدهم ! به خانه که رسیدیم  باید حتما از گلخانه رد می شدیم تا به حیاط خانه می رسیدیم . وقتی به گلخانه وارد شدیم مصیبت اتفاق افتاد ؛  حدس بزنید آنجا چه دیدیم؟ مادرم را که نشسته بود روی صندلی و پدرم را که رویش خم شده بود و می بوسیدش و  دستش را هم کرده بود زیر دامن او!

همانجا بود که من برای اولین بار نابود شدم ! با همان نیم جانی که برایم مانده بود سرم را پایین انداختم وبا گوشهای آتش گرفته !  دوستم را که نیشش را تا بناگوشش باز کرده بود و دل از این صحنه ی دلکش نمی کشید گرفتم و کشان کشان به آن حیاط دیگر بردم !
بعد از این واقعه  و برای همیشه پای همه ی همکلاسی هایم را از خانه امان بریدم  ( جز همین بی شرف که دست از سر من بر نمی داشت و تا مدتها به هر بهانه ی واهی پشت در خانه مان سبز می شد و اصرار داشت بیاید تو،  سفت و سخت مهرما و خانه ما به دلش افتاده بود .)
باور کنید از آن روز به بعد کائنات با من سر جنگ پیدا کرده بود . حتی "الهه عشق" هم با من شوخی می کرد . طوریکه احساس می کردم به همه موجودات ماموریت داده است تا عملیات تولید مثلشان را صاف بیاورند جلوی چشم من انجام بدهند . مثلا محال بود  " یا کریم " و " کفتر " و "قمری " و " گنجشکی "  نبینم که دقیقا تا چشمشان به من می افتد  پف به سرو بالشان ندهند  و  بغ بغو کنان  روی سرو کول هم سوار نشوند . من اما با سنگ و چوب به جانشان می افتادم و می دویدم می آمدم توی خانه که ناگهان چشمم می افتاد به گربه های خواهرم که درست زیر پنجره اتاق من  برنامه ی معاشقه اشان را  پهن کرده بودند  و با  میو میو کردن ها ی ناجور خوره روح من می شدند  . می زدم تو سرشان ردشان می کردم  اما هنوز به اتاق نرسیده مرغ های عشق برادرم را می دیدم که همانجا توی قفس در حالی که یک چشمشان مرا می پایید و چشم دیگرشان محو جمال هم شده بود  نوک به نوک  هم داده  واز دنیا و مافیها جدا شده اند  . قفس را تکان تکان می دادم وبهشان آب می پاشیدم و غمگین به اتاق می آمدم ؛ در را می بستم ؛ می نشستم به امید آنکه خداوند عالم صدای ناله های درونم را بشنود و عاقبت دعایم را مستجابت کند و اعضای جنسی هر چه مخلوق است یکباره منفجر کند . اما درست در همان لحظه که دستهایم را رو به آسمان دراز کرده بودم و از ته دل دعا می کردم . آرام آرام دو مگس به هم چسبیده چرخ زنان و مست و ملنگ از توی همان آسمان صاف می افتادند توی دستانم ! و پیغام خدا را به من می رساندند که : زرشک !

ته نوشت -1 : بعدها در دوره دانشجویی که تعداد بچه های خانه کمتر شده بود من شیوه های سخت گیرانه ای را برای کنترل پدر و مادرم بکار بستم و از سرشب تا هر لحظه ممکن کشیکشان را می کشیدم همین که احساس می کردم به نظر می آید توی اتاقشان تحرکاتی می کنند ،فریاد می زدم من بیدارم ها . بگیرید بخوابید چقدر شما دو تا سرو صدا دارید ؟البته مدتی بعد ته تغاری اشان (خواهر کوچکم) را بر علیه من شوراندند . او سفت و سخت از آنها دفاع می کرد . متاسفانه دو سه بار شاهد بودم به محض احساس اینکه پدرم افسرده شده است برایش ویاگرا تهیه می کرد تا هم شور و حال جوانی اش را زنده کند هم به این بهانه او را تلکه کند  .این در حالی است که من سعی می کردم مادرم را به پرهیزکاری بیشتر دعوت کنم .

ته نوشت -2: باور کنید طلسم  الهه عشق هنوز گریبان مرا رها نکرده است . آن روزها که اسم خارخاسک را برایم می گذاشتند فکر می کردم این فقط یک اسم خارخاری است که بخاطر شیطنت هایم به من داده اند . اما کاشف که به عمل آمد معلوم شد این گیاه اسم لاتینش آفرودیت است که همان معنای الهه عشق را می دهد و از بد روزگار به عنوان داروی محرک جنسی استفاده می شود و کلا خوردنش احساسات خفنی را در آدم زنده می کند !

۸ نظر:

كاف گشاد اعظم گفت...

كلي ما را خنده هاي يواشكي در محل كار گرفت ...

koochveloo گفت...

سلام، من مدتي هست كه از طريق گودر دنبالت مي كنم، بايد بگم كه شدي يكي از دلايل اصلي گودر رفتنم، فقط ببينم مطلب نوشتي يا نه، يعني عاشق نوشته ها و اسم هايي ام كه انتخاب مي كني

كيقباد گفت...

اگر چه به طنز نوشته ايد اما ظنز تلخي است .
اگر فرويد و نظريات فرويد بدرد هيچ جامعه اي نخورد و اگر مشكلات روحي رواني و حتي جسمي مالي سياسي ! اقتصادي اجتماعي ورزشي ي مردم هيچ كجا هيچ ربطي به نظريات فرويد نداشته باشد ، اما هر آنچه كه از هر نظر بر سر ما آمده است و مي آيد زير سر اين جناب زيگموند فرويد است !
تلخي ي غم و اندوه و درد و رنج جانكاهي كه از صدقه ي سر يك عمل ساده و غريزي كه امروزه در بسياري از جوامع به پيش پا افتادگي ي خوردن و آشاميدن است ، ناگفتني است .
غريزه ي عزيزي كه چه پدري كه از ما مردم در نياورده و هنوز در نمي آورد. خدا پدرت را بيامرزد زيگموند !

شعله گفت...

خارخاسک جون همیشه همین طور بود و شروعش از بلوغ فکر هابیل و قابیل بوده تا همین حالا . همه بچه های دنیا مستفیض شدن و خواهند شد . این طبیعیه .

برای پشت قبل نمی تونستن به جای سم پاشی بگید یه آقا دزده رفته توی اتاق خواب رفتیم و در قفل کردیم که نپره ؟

ناشناس گفت...

می ګم می شه از خواننده هاتون بخواین که :
1- خاطرات این چنینی شون را از والدین شان یا فرزندانشان بنویسند. یعنی اګر دیده اند یا دیده شده اند.
2- راه حلهایی که برای نفهمیدن بچه ها بیش ګرفته اند یا جوابهایی که بعدا داده اند چی بوده.
متشکرم

ناشناس گفت...

پشت این چهره روشنفکر سیمای یک عقده ای پنهان است...

آباژورمن گفت...

خارخاری جان ببخشیدا! اما عجب آدم گیری بودی!!!!چیکار داشتی اون بدبختا رو!! خلاف که نمی کردن!
حالا هم باید تقاص پس بدی،هرچی این بیزقولک حالتون رو بگیره نتیجه ی آهیه که بابا مامان از دستت کشیدن!!!! :D
کلی خندیدم

ناشناس گفت...

دوست عزیز اگر پدر و مادر شما به جای پنهانکاری باهاتون راجع بهش راحت صحبت می کردن شما اینقدر به خودتان سخت نمی گرفتین. نه تنها شما بلکه خود منهم مثل شما. حالا هم که نیمی از موها خاکستری شده با دکتر هم نمی توان راجع به این مسائل حرف زد. اینهم بعد از 7000 سال تمدن که ما هنوز نتوانستیم حلش کنیم.