۲ تیر ۱۳۸۹

آخرین فرصت

بیزقولک دو روز به من فرصت داده است تا برایش بازی پلی استیشن سیمس بگیرم . آخرین باری که نتوانستم قولم را انجام دهم . هوشمندانه نگاهم کرد و مرا بخشید اما سه روز بعد وقتی به خانه برادرم رفته بودیم هفت تا  از بازی های خشن پسر دایی اش را کش رفت و درست یک هفته بعد که دستش رو شد به جای معذرت خواهی با پر رویی نگاهم کرد و گفت : فکر می کنی خودم خوشم می آید با این چیزهای پسرانه بازی کنم ؟
همه اش دارم شکست می خورم و کشته می شوم یا مرا می اندازند زیر چرخ و له می کنند . یا با شمشیر سرم را می برند ؛ یا با یک چیز گنده ی تیغ تیغی توی شکمم می کوبند و رودهایم را پخش زمین می کنند .
  اگر تو به قولت عمل کرده بودی و برایم بازی سیمس را خریده بودی الان برای خودم یک شوهرو یک خانه می ساختم با  چهار تا بچه و یک سگ و دو تا گربه و یه عالمه لباس و صد تا ماتیک ویک بستنی فروشی .
 بیز بیز را هم می انداختم زندان چون این نامرد به همه گفته است که من از خانه دایی اینها دزدی کرده ام . در حالی که خودش در کیفش را باز کرد و گفت : زود باش تا کسی نیامده بیانداز این تو !

۱۱ نظر:

نهال گفت...

:)

خیلی خندیدم...خدا به دادت برسه با این بچه های امروزی...
آدم دیگه نمی تونه نخنده و خودش رو کنترل کنه و قربون صدقه ی استعداد و زبون و مزه شون نره :)

مسافر گفت...

ای جان!

ناشناس گفت...

خيلي زيبا بود ولي به نظرم يكم پياز داغش رو تو نوشته هات بيشتر مي كني

كيقباد گفت...

و چنين است مصيبت گوش دادن به صحبتهاي بچه اي كه با شوق و حرارت از چگونگي ي بازي ي كامپيوتري يا پلي استيشني اش حرف ميزند و تو هيچ سر در نمي آوري و جان ميكني و بزور گوش ميكني و ...
و بعد كه در ميايي كه پدر جان آخه من چه ميدونم اين بازي ها چيه و اينايي كه تو ميگي يعني چه ! ، در ميان بهت ميگن تو اصلا با من حرف نميزني ، به حرفاي من گوش نميدي ...
و حالا چطور ميشه به بچه حالي كني كه بابا جان والله بالله ما حرف همو نميفهميم
و بگي جانم عزيزم درسته كه قديما هم فاصله بود بين بچه ها و پدر و مادرها و خيلي ها حرف همو نميفهميدن ، ولي اون موقع ها اين فاصله ها ناشي از سي چهل سال تفاوت زماني بود نه سه چهار سال !
الان ديگه زمان اين حرف هم نفهميدنها شده يكي دوسال و احتمالا چن وقت ديگه ميشه يكي دو ماه و ...
يعني داري با بچه ات صحبت ميكني و حرف همو ميفهمي اما همينطور كه ميگذره كم كم چيزايي ميگه كه ديگه تو نميفهمي !!
و اين است سرعت تغييرات و تحولات و پيشرفت تكنولوژي بويژه در امور رايانه و بازي هاي رايانه اي !
...
طولاني شد . ببخشيد .

خارخاسک هفت دنده گفت...

ولی من خودم یه پا پلی استیشن بازم !

'goljoonkhanoom گفت...

سلام دوست من دخترم از نوشته های شما همیشه تعریف می کنه امروز کنجکاو شدم یه سری به شما بزنم واقعا جالب بود بچه های الان همیشه استدلال خودشان را دارند وفقط می توانی به این همه شیرین زبانی هایشان بخندی ودر آخر خواسته هایشان را اجابت کنی وای به حال مادران امروزی

پریزاد گفت...

بازی جالبیه اما یه کم تو خریدش مواظب باش ... چون این آدمهای تو سیمس بچه دار هم میشن :دی

ناشناس گفت...

خانم خار خاسک
نمی دانم بچه های شما چندسالشان است.اماباید بگویم که:
حتی یک بچه 5 ساله هم باید یادبگیرد که همیشه نمی توانیم به خواسته های معقول و طبیعی مان پاسخ فوری و بموقع بدهیم.
لطفا صبر وتحمل را به آنها یاد بدهید.
آنها حتمایاد میگیرند.اگر شما بخواهید.

آباژورمن گفت...

من بچه هارو خیلی دوس دارم و رابطه م باهاشو خوبه... دو تا خواهر زاده دارم که عاشق من هستن...منم همین طور
اما باید بگم واقعا میمیرم برای شیرین زبونی های این بیزقولکت :D
ضمن اینکه معتقدم باید متوجه بشه که کش رفتن کاره پسندیده ای نیست...
یادمه خودم وقتی بچه بودم از خونه همسایمون یه فندک قراضه کش رفتم!!!! :D

virtuosogirl گفت...

راهنمايي كه بودم اين بازي سيمس رو تازه پيدا كرده بودم اولا كه خونه مي ساختيم پول كم ميورديم مجبور بوديم وسيله ارزون بخريم
بعد از يه مدت رمز پول بازي رو پيدا كرديم بعد خونه هاي خفن مي ساختيم وسايل توپ ميذاشتيم توش.
مامانم حرص ميخورد كه چرا ما رمز پول پيدا كرديم و مرتب تذكر مي داد كه اگر عرضه داري با همون پول اوليه زندگي درس كن و ما همش بهش مي خنديديم
عاشق اين بوديم كه براي زن و مرده آهنگ بذاريم تا برقصن
اونقدر تو بغل هم مينداختيمشون تا بچه دار مي شدن
ولي موقع خوابوندنشون مشكل داشتيم هر دوشون ميخواستن يه سمت تخت بخوابن!
بعضي وقتي يه استخر درست ميكرديم همه رو مينداختيم توش تا بميرن بعد قبرستون درست ميكرديم و فكر ميكرديم چه خونه ي باكلاسي شده
خلاصه يه دوراني بود واسه خودش
البته اداره كردن خونه زحمت داشت مثلا اگه نمي برديمشون دست شويي وسط خونه جيش ميكردن يا اگه مواظب بچه شون نبوديم ميومدن مي بردنش
لطفا نمايش داده نشه

alfred گفت...

من بلاگتو از اون آقای خانه که چیز پسند بود میخوندم..این مدته که اصن وقت نمیکنم. ولی خیلی خوشحال شدم که لینکم کردی، این برام قابل احترامه، بسیار!