۲۶ خرداد ۱۳۸۹

رسوایی های پدر و مادر و کودکانی که همه جا حضور دارند -1

دیشب بیزقولک مثل خیلی از شبهای دیگر از خواب بیدار شد و آمد  اطاق  خواب ما ؛ خوشبختانه شرایط مساعد بود .پیش از این یک بار وقتی نصف شب بیدار شده و به اطاقمان آمده بود با تعجب از من پرسید  چرا تو و بابا رفته بودید توی اطاقتان و در را قفل کرده بودید ؟ داشتید با هم چکار می کردید ؟
گفتم : هیچی مامان داشتیم اطاق را سمپاشی می کردیم ! می ترسیدیم  بقیه جاها  آلوده  شود در اطاق را قفل کردیم . چون در هر صورت سم برای بچه ها خوب نیست خودت که می دانی ؟
بگذریم که آن وقت شب بخاطر خواب آلودگی سکوت  کرد و دیگر چیز بیشتری نپرسید . اما بعدش پدر من را درآورد  مدام می پرسید : چرا شب سمپاشی می کردید ؟ چرا چراغ را خاموش کرده بودید ؟ چرا بعدش که در را باز کردید بابا اخم کرد و من را دعوا کرد و به من گفت خروس بی محل ؟ چرا تو به بابا گفتی مگر صد دفعه بهت نگفتم بگذار خواب بچه ها سنگین بشود ؟ چرا بابا با تو قهر کرد و گفت : بفرما بیا عزیز دردانه ات را بخوابان پیش خودت من می روم توی سالن  می خوابم ؟ چرا تو یواشی زیر لب گفتی به درک !
من  گفتم : من گفتم به درک ؟ من گفته ام  " درکت نمی کنم "!
اما او زیر بار نمی رفت و جواب می داد : نخیر خودت گفتی به درک !
همیشه از این که بچه ها مچ ما را  حین فرایند "خانه تکانی غریزه"  بگیرند وحشت داشتم . این است که یاد ندارم از وقتی بچه ها به دنیا آمده اند آنقدر گیج و گول  بشویم که از خواب بودن بچه ها و قفل کردن در از داخل غافل بشویم . اما گویا بچه ها که بزرگ می شوند خوابشان سبک تر می شود و کنجکاویشان بیشتر.
خود من بارها مچ پدر و مادرم را گرفته بودم و از این موضوع احساس شرم می کردم . بدبختانه پدر من خدا بیامرز خیلی پر شر و شور بود . شاید هم تعداد ما زیاد بود و فرصت آنها نا چیز،  همه ی اتاقهای خانه در تصرف ما بچه ها بود حتی زیر زمین ها را هم اشغال کرده بودیم . یادم می آید پدرم شبها پدر خودش را در می آورد تا ما را به رخت خواب بفرستد ولی مگر ما زیر بار می رفتیم بیچاره  پدرم یک پا می ایستاد و به خودش می پیچید و هی خودش را می خاراند و با خشم به ما نگاه می کرد و  مادرم از شرم سرخ می شد . ما هم فکر می کردیم این دوتا چرا اینطور نا آرام هستند و هی با ما خشونت می کنند ؟ خوب داریم اخبار تماشا می کنیم دیگر کار بدی که نمی کنیم ؟ در هرصورت ما تا دخل تمام برنامه های نخ نمای تلویزیون را در نمی آوردیم و برفک تهش را هم نمی لیسیدیم خوابمان نمی گرفت !
روزها هم خیالشان راحت نبود کارشان کشیده بود به راه پله پشت بام و پشت در انباری و توی حیاط خلوت و لابه لای  لباسها و ملحفه های سر بند  و حتی زیر میز پذیرایی ! حضور ما بچه ها همه جا محسوس بود .

۸ نظر:

Sae13 گفت...

این یک جلو سابجبکت منا خوشحال می کنه

این داستان ادامه دارد؟:دی

شاسوسا گفت...

:))))))

آباژورمن گفت...

چه باحال بودن پدر و مادرتون!:D
عجب شرایط هیجان انگیزی! راه پله ، پشت در انباری...
میگم نظرتون چیه همون جوری که بیزقولک رو از پایین کشیدن شرت مردان فامیل منصرف کردید از این مچ گیری های شبانه هم ....؟؟؟؟

ناشناس گفت...

با سلام
یکی از دوستان من تعریف میکرد هر وقت پدر و مادر من میرفتند سن فرانسیسکو ما میفهمیدیم .می گفت فقط یک اتاق داشتیم و هفت تا بچه .اسم برادرم حسن بود و رمز شب پدر و مادرم این بود که پدرم یواش با مادرم میگفت حسن برادر می خواهد .و همیشه پدرم دو سه تا بچه ها را لگد میکرد تا به مادرم برسد .
این هم شانس من تاید کلمه این است coskhag

فرشید گفت...

پس این مشکل همه گیره. بدتره از همه اینه که در حساسترین شرایط یه دفعه میگه: ساکت، ساکت، فکر کنم یه صدائی اومد. نه هیچ خبری نیست ادامه بده

كيقباد گفت...

پسرك هفت ساله اي را ميشناسم كه از بس شاكي شده است كه چرا پدر و مادر تووي اتاقشان مي روند و در را از توو قفل ميكنند ، كليد اتاق را برداشته و جايي گم و گور كرده است !
تازگي آنقدر حساس شده است كه اگر پدر و مادر بخواهند دو نفري مثلا براي خريد بروند داد و بيداد و گريه و زاري راه مياندازد كه دو نفري با هم نبايد بروند .
البته از تنهايي نميترسد چونكه داداش گنده تر از خودش هم دارد فلذا قصه فقط اينست كه همچون بيزقولك احيانا" بو هايي برده است ...

بهزاد گفت...

داستانت یه خورده پرداخت بیشتری می خواست,به نظر می رسید نمود واقعی نداشته!!

ناشناس گفت...

http://erooups.com/2009/02/09/guess_the_breast_size_7_pics_nsfw.html