۳۱ خرداد ۱۳۸۹

صدای گریه زرتشت

بالاخره رفتیم امامزاده دوساله ! نذر مادرجانمان را ادا کردیم و دلمان آرام گرفت . هزار بار زنگ زد و هزار بار پیغام فرستاد که بروم امامزاده نزدیک خانه امان و برایش نذر و نیاز کنم تا حاجتش داده شود. چند باری بهانه آوردم خواستم بگویمش: مامان جان اگر هیچکس این امامزاده را نشناسد من می شناسمش دو سه سالی بیشتر ندارد . متولیان امامزاده و هیات امنا هم پرونده اشان زیر دستم است بگیر و ببند و بزن و در رو می کنند و از مال مردم بيشترش را بر مي دارند و کمترش را به بزک دوزک امامزاده اشان اضافه می کنند .حتي می دانم که آئینه کارهایش را از اصفهان آورده اند و گچ برهایش از کاشان قدم رنجه کرده اند.

اما آخرش دلم نیامد به او این چیزها رابگویم و رفتم .
رفتم و میان آن هم آدم حاجت مند که بعضی هایشان اشکم را در می آوردند از نداری ! گشتم و از قصه اشان غصه دار شدم . بعد هم سرم را چسباندم به ضریح و به پولهای کپه کپه شده نگاه کردم که هر کپه اش می توانست مشکلی از مشکلات این جماعت ندار حل کند. چه حیف که این امامزاده کوچک بالا بالا ها نشسته وما را این زیر میرها نمی بیند .
مادرم گفته بود یک چیز گنده نذر امامزاده کن . طفلک حق دارد فکر می کند امامزاده ای که اینقدر خرجش کرده اند , دیگر یکی دو شمع و چند کیسه نمک به چشمش نمی آید دلش قالیچه ی ابریشمی می خواهد و چهلچراغ چهارصد شعله ! من هم نامردی نکردم به نیت زرتشت یک شمع از روی قبر شهیدی که همان نزدیکی نیم سوز شده بود برداشتم ( بس است دیگر این همه خون دل و اشک آدمیزاد که بر گور این جوان ناکام رفته ) و روشنش کردم در سر گور یک جوان دیگر که در حادثه ی تصادف مادرش را داغدار کرده بود و هیچ شمعی سر گورش روشن نکرده بودند.
گفتم : زردشت جان این را به نیت همه ی خون دلهایی که از ما جماعت نادان خوردی و آخرش به دست مغان به شهادت رسیدی از مادر من قبول کن . او یک مسلمان دو آتیشه است و این امامزاده را دوست دارد . اما من فکر می کنم اینجا معبدی چیزی بوده است و قبلا دکان مغان بوده و حالا دیگرانی دیگر در آن مردم را تلکه می کنند .
گفتم :زرتشت جان فکر نکنی من شعار گفتار نیک، کردار نیک ، پندار نیکت را شنیده ام و خدای نکرده حالی به حالی شده ام ها ، خیر من فقط چون تو یک هموطنی و زبان مرا بهتر از موسی و عیسی و محمد می فهمی دست به دامن تو شده ام .
راستش من فکر می کنم شما پیامبران برای مبارزه با تعصب دینی قیام کردید نه اثبات وجود خدا ،خدا که اثبات ندارد . ازچندين و چند هزار سال پيش آدمها خدا را درک مي کردند سند و مدرکش هم موجود است اگر بخواهي يک روز برايت مي آورمش . و گقتمش من مي دانم اثبات وجود خدا کسی را به خطر نمی اندازد ، اما قیام برای مبارزه با ستم ، ستمکاران را بسیج می کند . شما قیام کردید تا مردم را آزاد کنید و همه اتان هم به دست متعصبان دینی زمان خود کشته شدید . بت پرستان متعصب ،زر پرستان متعصب ، قدرت پرستان متعصب . مغان متعصب، یهودیان متعصب ،مسیحیان متعصب .مسلمانان متعصب.
شاید آن روزها خودتان هم نمی دانستید این آدمها شما را می کشند و بعد حرفهای شما را دیگرگونه می کنند و به خورد ما مردم می دهند و با همین حرفها دوباره ما را به بند می کشند .
بعد احساس کردم صدای گریه ای می شنوم و با خودم گفتم شاید این صدای گریه ی زرتشت باشد . شاید هم صدای گریه مردی که از تنگنای زمانه به ستوه آمده و دست به دامن این امامزاده ی دو ساله شده است .

۸ نظر:

نون دال الف... گفت...

و ما باز هم به ظهور پیغامبری جدید نیازمندیم! باز هم قدرت پرستان و زرپرستان و مسلمانان متعصب داریم که مردم و اجتماع رو به گند کشیدن! ما منجی می خوایم! یه نفر که بیاد بگه: "نقطه، سرخط..."

کیقباد گفت...

کاملا واقعی !
چند سال قبل جوانی از اهالی ی یک روستا تصادف کرده و فوت شده بود و روز خاکسپاریش ما نیز در آن روستا حاضر بودیم .
امامزاده ای داشت آن روستا که اتفاقا" دو ساله که نبود هیچ ، خیلی هم قدمت داشت و مورد قبول مردم و حتی اهالی ی روستاهای مجاور .
وقتی آن جوان را آنجا بخاک میسپردند مادرش که سنی هم ازش گذشته بود در حالی که سخت گریان و نالان بود و خاک بر سر میکرد هر از گاهی رو به گنبد و بارگاه امامزاده میکرد و با عصبانیت می گفت : ای تف توو روت امامزاده ممد ! ای تف توو روت ، تو هم رشوه ای شدی ؟! ای تف توو روت !
از یکی از بستگانش علت را پرسیدم گفت مدتی قبل این خانم با یکی از همسایه ها دعوایش شده و زن همسایه از شدت ناراحتی و حین دعوا گفته است یا امامزاده محمد کاری کن تا پسر جوانش تصادف کنه و بمیره . اگه مرد من ده هزار تومن میندازم توو ضریحت !
حالا که پسر تصادف کرده و مرده ، مادرش آن را در نتیجه ی دعای زن همسایه میداند و میگوید امامزاده بخاطر ده هزار تومن رشوه ! که از آن زن گرفته ، پسرش را کشته است ! و حالا دارد از شدت ناراحتی به امامزاده بد و بیراه میگوید که چرا رشوه گرفته و پسرش را کشته است !

نسيم گفت...

اين يك نوشته قديمي نبود؟

رهگذر گفت...

کو سندو مدرکش؟ من خیلی دنبالش گشتم چیزی پیدا نکردم. نگو تو کوری، به بقیه چه؟ نگو تو دلت دنبالش بگرد. نگو همهء اینایی که میبینی سندو مدرک هست. نگو باید با چشم دل دید نه چشم سر. نگو چون دور و تسلسل باطله پس هست! نگو فکرشو بکن: اگه نباشه چقدر ما تنهاییم،و چقدر غیر منطقیه. نگو گوهری کز صدف کون ومکان بیرون بود طلب از گمشدگان لب دریا میکرد. ... همهء اینا مثل لونهء کنار پنجرهء "گیس طلا"(توgistelaرو میشناسی؟) می مونه. بجای این حرفا مرد باش سندو مدرک بیار! مرد نیستم اگه مدرکشو ببینم و زیرش بزنم.

شاسوسا گفت...

اي بابا چه پستت عجيب بود،
شايد كمابيش راست مي گي.
به هر حال من حس كردم حرفتو،
انگار به حقيقت نزديكه.
شاد باشي.

خارخاسک گفت...

دردناک بود کيقباد

فرشید گفت...

کورشی نیست، اسکندری باید........

آباژورمن گفت...

برای داشتن کور سوی امید نیلز داریم که به یه قدرت ماورای انسانی اعتقاد داشته باشیم
و جالبه که وقتی از ته دل دست به دعا بر میداری و نذر میکنی یه چیزایی تو دلت عوض میشه...