۹ تیر ۱۳۸۹

جبر و اختیار

"
رسما ٌ فکر می کنم در این دم و دستگاه عریض و طویل زندگی. چیزی به نام اختیار وجود ندارد و بلکه نامفهوم است .
ما را انداخته اند در این سرا با یک برنامه ریزی از قبل تعیین شده .
بهمان گفته اند نقش تو این است ؛ اینطور بازی می کنی ؛ این جا کشورت ؛ این شهرت ؛ این خانه ا ت ؛ این کاره میشوی ؛ اینها آدمهایی هستند که تو در طول زندگیت با آنها مواجه میشوی؛ باید عاشق این شوی؛ از این بدت بیايد ؛ در زندگیت این آدم به تو خیانت می کند ؛ چند سال این طوری هستی ، بعد آن طوری میشوی ؛ چند روزی داریمت ؛ تا بعد دوباره بیايی پیش خودمان  ؛خلاصه هیستوری این است ، می خواهی بخواه نمی خواهی هم به جهنم . همین است که هست . بنشین غمبرک بزن خون گریه کن یا اینکه هرکاری گفتیم به اختیار خودت اجبارن انجام بده !
 و همين است که من باورم آمده زندگی پر ازعجایب بالا و پایین و معجزات عجیب و غریب است ولی ما نمی بینیمشان و بلکه حسشان هم نمی کنیم .
زندگی من؛ (مال شما رو نمی دانم ) پر از این معادلات است ؛ که به دست من حل نمیشود و حلالش کس دیگري است . من گاهی از رو به رو شدن باآنها طفره میروم یا ازآنها فرار می کنم ؛ ولی مثل آش کشک خاله دوباره می گذارند جلويم و می گويند : هی یارو کوفتش کن وگرنه حالت  روجا می آریم !

'ماشال'
"

۶ نظر:

سورنا گفت...

فکر می کنم همینجا بهترین مکان برای ماشال هست که بخواهد حرفهاش رو بزنه. در واقعه ماشال می تونه از محبوبیتت استفاده ببره!
وبلاگ دو نفره خارخاسک و ماشال. مثل قدیما. به به خیلی خوب بود!
مثلا یه تگ جدا برای هر نویسنده که بشه راحت پستهاشونو جداگانه هم خوند.
در ضمن پول اجاره اینجا رو از ماشال میگیری که این هم خودش یه کمک خرجی میشه. :)

خارخاسک گفت...

آخه حواسم پرت مي شه من به طبقه بندي اعتقاد دارم و اين گيجم مي کنه بخصوص که نوشته هاي ماشال را دارم ويرايش مي کنم و از قبل نوشته بودمشان.

سورنا گفت...

خب پس فقط یه نگاه به تنظیماتش بیندازید. اگه دیدید از سیستم طبقه بندی که خود بلاگر انجام میده خوشتان نمیاد، راه های دیگری حتما هست.

داخل داشبورد بلاگ که میری :
Settings-->Permissions--->Blog Authors

اونجا ایمیل ماشال رو اّد می کنید.بعد با هر ایمیلی که پست کنید، به اسم همون نویسنده به بلاگ اضافه میشه.

مسافر گفت...

آقا دمت گرم، خوشمان خوش تر شد.نمی دانم این چه حسی است فحش هم که بدهی ما خوشمان می آید.

Lily گفت...

اي از دل ما گفتي

کامران گفت...

تا چند وقت پیش فکر می کردم دوران کودکی رو پشت سر گذاشته و دیگر اجباری در انتخاب ندارم، چقدر مغرورانه به خودم می بالیدم که امروز این من هستم که انتخاب میکنم. و از اینکه به مقام انتخاب و اختیار رسیدم شکر گذاری میکردم.
اما نظر امروزم اینست که ریشه اصلی و نیرو محرک کارهایم اجبار و نیاز بوده که می توان خلاء و کمبودها را هم به ان اضافه کرد.