۱۴ خرداد ۱۳۸۹

هفت شهر عشق

مطابق معمول همه ي سالگردهاي ارتحال شال وکلاه کرديم رفتيم يک طرفي . حالا هم خسته وکوفته برگشته ايم و من  نشسته ام با پررويي تمام وبلاگ به روز مي کنم . آقاي خانه هم نشسته اند روي مبل بزرگ چپ چپ نگاهم مي کنند .
آخرش روزي مي رسد که به من بگويد : بين من و  اينترنت يکي را انتخاب کن و من بر سر دو راهي بمانم .
ديروز را رفتيم يک جنگلي کنار يک امامزاده اي در يک کلبه اي  اطراق کرديم  .با چند خانوار از دوستانمان که فقط يکي شان يک دختر هم سن بيز بيز داشت بقيه يا مجرد بودند يا بچه نداشتند . امامزاده تا کلبه بيست و چهار قدم فاصله داشت . دو گنبد داشت و چند سرو کوهي قديمي که دور و اطرافش ريشه در خاک داشتند .
 مردها نشستند الکل 96 درصد زدند توي آب آلبالوي بي خاصيت بازاري و هفت شهر عشق را هفت پله يکي بالا رفتند .زنها جمع شدند توي يک اطاق به ورق بازي و شوخي .دخترها وسطي بازي کردند درست وسط اطاق توي آن يک وجب جا .من هي دل دل کردم بروم يا نروم امامزاده  دخيلي ببندم ؛ نذري کنم ؛ حاجتي بخواهم . شب بود و من مي ترسيدم . مي ترسيدم از قبرستاني قديمي که همان نزديکي کشف کرده بوديم چند روح آزرده جو گير شوند دامن مرا بگيرند .
به زنها گفتم : لااقل يکي تان بيايد برويم ببينيم امامزاده چطوري است .همه خنديدند گفتند : امامزاده هم الان اينجاست پيش مردها نشسته دارد به هواي مي دو ساله و معشوق چهار ده ساله لبي تر مي کند .
گفتم : پس بياييد برويم پيش سروهاي کوهي نخي ببنديم ؛ قفلي بزنيم ؛ آرزويي بکنيم .
همه گفتند : مي داني که همه امان يک آرزو بيشتر نداريم . خودت برو به نيابت از ما نخت را ببند .
چاره نبود با زحمت  يک رشته نخ سبز از سجاده اي که همان جا يک گوشه افتاده بود کشيدم و با ترس و لرز رفتم بيرون .
چقدر شب ِ جنگل مي تواند  وهم انگيز باشد . اما چراغ هاي روشن امامزاده راهم را روشن مي کردند . خودم را به بزرگترين سرو کوهي رساندم . معلوم نبود چند ساله است . صد سال ؛ دويست سال ؛ سي صد سال آنقدر پيچ و تاب خورده بود و اين سو و آن سو چرخيده بود که بيشتر شبيه زنهاي رقصان  و  ابريق به دست مينياتورهاي  تجويدي شده بود . تنه اش را در آغوش گرفتم و مدتي به صداي ناشنيدني آوازي که مي خواند گوش دادم . عجيب بوي زرتشت را مي داد .
عاقبت ميان آن همه شاخه ي به هم پيچيده  يک شاخه ي خوب پيدا کردم و لابه لاي آن همه  نخ و ريسه و قفل ؛  نخ سبز خودم را هم بستم .


======================================

پي نوشت : 63 63 عزيز تشکر از ابراز تاسفت. من هم گاهي متاسف مي شوم . اما چاره چيست ؟ اگر نخواهم فرمايشي بنويسم  و بخشهايي از خودم را به فرموده سانسور کنم ،  اين بهترين شيوه است . شايد هم تنها راهي که به فکرم مي رسد تا در حد بضاعت حرکتي در ادبيات معاصر دوران خودمان کرده باشم .

۷ نظر:

http://abebedorespgondufo.blogs.sapo.pt/ گفت...

Very Good.

آباژور من گفت...

فک کنم منم باید برم اونجا یه نخی ببندم بلکه حاجت بگیرم...حاجت من اینه که...

نازگل گفت...

اینکه آدم فکر کنه حتما حاجت میگیره خیلی ارامش بخشه !

کرک پشت لب زری هم تو پست قبلت خیلی بامزه بود ! جایگزینی محترمانه ای بود

یه زن گفت...

ببین این "کرک پشت لب زری" اقتاده تو دهن من بدجوووووررررررررررررر
هر چند واسه ما که جایگزین خوبیه چون هر وقت من از دهان مبارکم می پره به ت خ م چپ همه میگن : غزیزم از داشته هات صحبت کن"
حالا می تونم از چیزی بگم که خودم هم دارم ..هاهاهاهاهاها
امیدوارم خوش باشی . ما که تهران رو مثل همیشه وجب نمودیم ... ولی خوب بود چون کلی آفتاب گرفتیم و برنزه کردیم که این دولت محترم بیاد و بگیردمون .... خب یه سو پیشینه توووپ هم داشته باشیم بد نیست....

آباژور من گفت...

خار خاری عزیز
شما مخاطبانی دارید که کنترلی برکیفیت آنها میسر نیست اما این آرزوی هر قلم بدستی است که مخاطبش بفهمد دارد چه میخواند و برای چه میخواند...
خبر میدادید گاوی گوسفندی قربانی کنیم! محفل محقر آباژوری مارا نوری مضاعف بخشودید.سپاس.
از قدیم گفته اند عاقبت جوینده یابنده است!!!:D
با وجود اینکه معتقدم سرعت پیشرفت ما نسبت به سایر کشورهای منطقه خیلی کم بوده،اما در شرایطی که مذهبیون در راس قدرت قرار دارند اگر پیشرفتی حاصل شود ممکن است به نام کسانی دیگر ثبت شود؟؟؟؟؟!!!!
از دست بوس میل به پا بوس کرده ام
خاکم به سر ، ترقی معکوس کرده ام

زنبق دره گفت...

خب اگر ما هم دوست داشته باشیم خارخاری عزیز رو در گودر فالو کنیم چه باید بکنیم؟

خارخاسک گفت...

خوب فالو کن اولش یک کم سخته باید باهاش کلنجار بری تا یادش بگیری ولی بعد دستت روون میشه دیگه نمی شه جلوی فالو کردنت رو گرفت