۷ تیر ۱۳۸۹

هین روش بگزین و ترک ریش کن .....

گربه ِ  را داديم رفت . گربه کوچولو را چند روزي آورده بوديم خانه امان تا بيز بيز و بيز قولک را سرگرم کند . اما امروز فضوليش گل کرد تا در را باز کرديم دويد رفت بيرون و از بد روزگار صاف رفت خانه همسايه بالايي ها که حاج خانم ِ نماز خوان و مومنه اي است .  او هم  کل چند طبقه پارتمان را گذاشت روي سرش که : موي گربه نماز ندارد و ورش داريد ؛  بکنيدش توي گوني ؛  ببريدش بياندازيدش بيابان وبياندازيدش توي چاه ؛ ببريدش همان جايي که بود و از اين حرفها .
حالا او هي جيغ مي زد و همه ي چيزهايي که گربه از رويش رد مي شد مي انداخت براي آب کشيدن . گربه هم انگاربه مدینه فاضله رسیده باشد ؛  خوشش آمده بود هی از این سو به آن سو می دوید و همه جا را بی نمازی می کرد . عاقبت گربه را به وعده ی یک بال مرغ و دو سه تا کوفته قلقلی و یک پیاله شیر و یک گلوله کاموایی فریفتیم و از خانه حاج خانم بیرون کشیدیمش . همین عصری هم دادمش آقای خانه ببردش باغ همان جایی که بود  . اما دخترها با من قهر کرده اند و حالا هر  کدام یک گوشه ی عزلت نشسته اند به گریه کردن و غصه خوردن . بیزبیز می پرسد : مامان چرا موی گربه نماز ندارد یعنی خدا از موجودی که خودش آفریده  بدش می آید ؟ می گویم : نه شاید برای اینکه موی گربه کثیف باشد می گویند . می گوید : خوب خدا یعنی ندیده که ما چند بار این گربه را شستیم  دیده که ؛ پس چرا حاج خانم چرت و پرت می گوید . اگر راست می گوید برود از خدا بپرسد .
او این استدلالها را می کند و من یاد این داستان مولانا می افتم در دفتر پنجم مثنوی ؛  یکبار جوحی لباس زنانه می پوشد و می رود درقسمت زنانه , پای منبر واعظ معروفی می نشیند به گوش دادن نصایح واعظ . یک نفر از واعظ می پرسد : آقا اگر آن جای ما مو داشته باشد ! نماز باطل می شود . واعظ هم شروع می کند به بیان اینکه ؛ بله اگر موی فلان جایتان دراز بشود نمازتان از اعتبار می افتد و باید تمیزش کنید و از این حرفها . دوباره مردک گیر می دهد که : آقا چقدر دراز شود نمازمان از اعتبار ساقط می شود . واعظ هم شروع می کند به اندازه دادن که اگر انداره جو بشود دیگر نماز خواندن ندارد و باید  تمیزش  کنید و فیلان و بیسار و شرح و بسط دادن موضوع ! حالا از این جا نقش جوحی شروع می شود . جوحی که چادر و روبند زده و میان زنها نشسته  به یکی از زنها می گوید : خواهر بیا دست بزن به ... ما ببین نکند  موی اینجایم آنقدر دراز شده باشد که نماز نداشته باشد ! ( یعنی اینها را مولانا گفته ها من از خودم در نمی آورم  ؛ ببینید این بابا در زمان خودش به چه چیزها و چه کسانی گیر داده . معلوم است که چرا نمی توانستند تحملش کنند و چه  تهمتهایی که به او نزده اند ) خلاصه آن خانم از همه چیز بی خبر هم برای اینکه کمکی کرده باشد به خواهر مومنه اش  دست می زند به آن جای جوحی و ناگهان فریادش به هوا می رود و مجلس شلوغ می شود .  واعظ که فکر می کرده  حال خانم به خاطر حرفهای حقی  که او زده اینطور دگرگون شده می گوید : به به این خانم را ببینید چطور حرفهای من به دلش نشسته که اینطور از خود بی خود شده است  .  جوحی نامرد ! هم نه می گذارد و نه بر می دارد می گوید : نخیر آقا حرفهای تو نیست که بر دلش نشسته این .... من است که بر دستش نشسته ! از این جا به بعد مولانا می زند به صحرای کربلا  که  بله ما و منی و این ادا و اصولها رو بگذارید کنار برای ارتباط با خدا مانع تراشی  نکنید .این چیز نماز ندارد و آن چیز نماز ندارد در نیاورید .( بخصوص خیلی به ریش ! گذاشتن گیر می دهد) و در نهایت می رسد به اینجا که  هر جا و هر طوری که هست در هر شرایطی که هستید دنبال خدا باشید . و برای ارتباط با او تبصره و قاعده نگذارید .
هین روش بگزین وترک ریش کن .....................ترک این ما و من و تشویش کن
تا شوی چون بوی گل در گلستان .........................پیشوا و رهنمای گلستان


ته نوشت : داستانهای ماشال را که قبلا نوشته بودم دارم به مرور در وبلاگی به روزش می کنم . می خواهم چیزی از خودم به یادگار بگذارم . می دانم امکان چاپش نیست . اما انتشار دادنش به این صورت روشی است که برگزیده ام . شاید روزگاری بشود طور دیگری منتشرش کرد . پیدا کردن وبلاگ با خودتان من آدرس به شما نمی دهم . البته کار سختی نیست اما پیدایش که کردید جار و جنجال راه نیاندازید . بگذارید این وبلاگ راه خودش را برود .حسن این روش این است که می توانید با نویسنده و شخصیت اصلی داستان مدام در ارتباط باشید و گاهی از ایشان انتقاد کنید  .   

۱۳ نظر:

بابالنگدراز پنج فوتی گفت...

خواهر من آدرس ماشالو ندارم...سرچ هم کردم چیزی گیرم نیومد...
ممنون میشم یه زحمت بکشی و آدرسو به مام بدی

خارخاسک گفت...

من آدرس نمی دم خودت پیدا کن شما که در گوگل ریدر آمد و شد داری به راحتی می تونی از لیست شرهای من آدرس رو پیدا کنی

jaleb گفت...

منم پیداش نکردم

یه سر به وبلاگ منم بزنم اینهمه من میخونمت
هر دیدی یه بازدیدی داره عزیزم
http://jalebmds.wordpress.com/

نازی گفت...

مرسی که داستان های ماشال را گذاشتی

یاسمن اکبرپور گفت...

سلام. اگر ممکنه آدرس ایمیل تون رو به من بدید . طولی داشتم با شما

ali گفت...

آن داستان گم شدن دخترک چی ؟ همانی که افتاده بود در کانال . کاش آن هم افسانه باشد

خارخاسک هفت دنده گفت...

متاسفانه بعضی داستانها واقعی بود .

ali گفت...

با سلام. يادداشت جالبي بود. راستش منم بدم نمياد هر جور كه دوست دارم و به انتخاب خودم به سراغ خدا برم ولي اگر بدونيم كه خود خدا براي به حضور پذيرفتن ما شرط و شروطي گذاشته بازم مي شه بگيم بي خيال اين شرايط و هر طور كه خودمون دوست داريم عمل كنيم؟؟

خارخاسک گفت...

خود خدا چطور شرط و شروط می گذاره ؟

شيما گفت...

نوشته هاتان عااااليه. با اجازه لينكتان كردم.
پست قبلتان كه درباره ي طعم و شان نزول كوتاهي و بلندي پست هاتان بود را واقعا دوست داشتم.....

آباژورمن گفت...

خیلی خندیدم :D
مقصود تویی تو! کعبه و بت خانه بهانه ست

بهزاد گفت...

حالا ما که در گوگل ریدر رفت و امد نداریم چی کار کنیم؟از سرچ هم نتیجه ای نگرفتیم.

ناشناس گفت...

It's obviously what I am looking for , very great information , cheer!