۲۴ فروردین ۱۳۸۹

برای دختر عمو همت مضاعف آرزو می کنم و به دعای خیر شما نیاز مبرم دارم

می خواهم دختر عمویم را شوهر بدهم ! یک همکار مرد 60 ساله ی مجرد دارم که مرد خوبی است . راستیاتش گذاشته بودمش برای وقتی کارم با آقای خانه به  جدایی کشید با او ازدواج مجدد راه بیاندازم بس که این مرد بی سرو زبان و مهربان است . یک بار هم جلوی همه ی خانمهای همکار گفت من از همه اشان بامزه تر هستم ! و دیگر بعد از این  ؛ مهرش به دل من افتاد و دیگر  بیرون نرفت .
اما دیشب که آقای خانه برایم یک انگشتر برلیان 800 هزار تومانی  خرید( خودش می گوید این قیمت و یک کاغذ خرید مجعول هم نشانم داده است دروغ که شاخ و دم ندارد  )  با اینکه اصلا خوشم نیامد از این کارش بس که انگشتر در پیت بود و همش فکرم این است که از این انگشتر بدلهای تازه مد شده باشد وبرلیان کاری اش خیلی  شبیه آینه کاری امامزاده ها می ماند ،  تصمیمم را عوض کردم شاید بتوانم چند سال دیگری با او دوام بیاورم بعدش هم خدا بزرگ است .

دختر عمویم  49 ساله است .  یعنی سن واقعی اش این است . آن زمانها که من کوچک بودم یک سالی از خواهر بزرگ من بزرگتر بود . اما به مرور زمان هم سن خواهر وسطی ام شد بعد شد هم سن من و حالا می گوید هم سن خواهر کوچکم است .
خواهر کوچکم گاهی به شوخی می گوید ، فردا پس فردا که من می خواهم دخترم  را شوهر دهم می آید و می گوید هم سن اوست .
این موضوع نگرانم می کرد . این که او خودش را فراموش کرده است و تصویر دیگری از خود دارد . امروز که به خانمهای محل کارم این را گفتم . همه متفق القول گفتند این موضوع طبیعی است . و آنها هنوز وقتی خودشان را توی آینه می بینند همان دختری را می بینند که ده سال پانزده سال پیش بوده اند .یادم آمد من هم همینطور هستم . مدتهاست خودم را توی آینه دقیق نگاه نکرده ام سرسری خودم را می بینم ، از عمد که نبینم چقدر بزرگتر شده ام .( نمی گویم پیرتر چون دست و دلم نمی رود به گفتن این واژه )
خلاصه می خواهم او را شوهر دهم  و به دعای خیر شما نیاز مبرم دارم . او دختر خوبی است ولی الان شده است موی دماغ پدر و مادرش . پدر و مادرش هم شده اند موی دماغ او . و همه اشان با هم شده اند موی دماغ من . مدام روی اعصاب من هستند  و به شدت وحشتناکی  فکر می کنند من عاقل و مشکل گشا هستم .
این را که به دوستانم می گویم یکی شان به من می گوید : تا قسمت چه باشد .
آن دیگری می گوید : البته قسمت ، قسمت جنبان هم می خواهد .
اما من خودم می دانم که اگر قرار باشد من یکی قسمت جنبان باشم . فقط می توانم در حد توانم بجنبانم بالاخره هر آدمی یکی توانی دارد   بعدش دیگر بستگی دارد به همت مضاعف این دو نفر .

۴ نظر:

زن زمانه گفت...

دوست دارم نوشته هاتو
خیلی

خارخاسک گفت...

متشکرم من هم تو رو دوست دارم با اون موهای قرمز

آریانا گفت...

سلام لیدی خارخاسک. متاسفانه معنی اسم مستعار شما را نمی دانم. اما با خودم فکر کردم اگر شما در تحریریه ما بودید در اغلب موارد مقالات یا مینی مالهایتان جزو اولویت های چاپ بود. یا حداقل از استعداد وافر شما در امر انتخاب تیتر استفاده می کردیم.

از آشنایی با شما خوشحالم. گرچه مدت هاست در سایه ایستاده ام و مطالب شما را مطالعه می کنم.

خارخاسک گفت...

متشکرم جناب در سایه خارخاسک یک اسم مستعار است که دوستانم به من داده اند منظورشان هم شاید این بود که مرا هر جوری بالا بیاندازند با یک دنده ی جدید می افتم روی زمین . یک شخصیت جدیدو یک اسم جدید .