۲۷ فروردین ۱۳۸۹

هنر زن به زدولت اوست یا (چطور می شود پسرهایی که دست دست می کنند وادار به ازدواج کرد!)

پدر خدا بیامرزم اصلا و ابدا عقل معاش نداشت  ازوقتی خودم را شناختم هر سال دو بار ورشکست می شد جوری که آثار و عواقبش تا هفت سال گریبان خانواده را می گرفت .
وقتی من دیگر دختر جوانی شده بودم تازه پسرها یاد گرفته بودند که مال و منال پدر عروس را بیشتر از وجاهت و ملاحت ! عروس خانم اولویت دهند  . این بودکه  ما سه  خواهر ؛  من ، خواهر بزرگترم و خواهر کوچکترم با تمام کمالات و جمالاتمان  حتی نتوانسته بودیم یک پشه ی نر را به خود جذب  کنیم ! چه به رسد به یک پسر به قول مادرم اصل و نسب دار .
مادرم هر شب می نشست پیش پدرم طوری که خدا وکیلی هیچ کدام از ما نشنویم ! با نگرانی مادرانه ای می گفت : دختر فلان کس هم شوهر کرد مُتی ( تخلیص شده ی مرتضی  ) یادته چه سیاه و بدترکیب و قد کوتاه بود ولی دختر های ما .
 پدرم آه می کشید ومی گفت : تقصیر خودمان است خانم دخترهایمان را مثل پسرها تربیت کرده ایم بفرما این از خار خاری ( خودم ) صبح تا شب یا بالای درخت شاتوت است یا گربه بازی می کند یا توی زیر زمین نشسته کتاب می خواند و دری وری  می نویسد .
اینها باعث شد  تحولی عظیم در من بوجود آمد و بالاخره من تصمیم گرفتم ازدواج کنم .
 در دنباله ی این پروژه یک روز در دانشکده آقای خانه را کشف کردم و کار را به جاهای خوبی کشاندم . بدبختی اینجا بود که آقای خانه دست و دلش به خواستگاری از من نمی رفت و سخت دنبال بیرون کشیدن حرف از دهان من بود که نهایتا پدرم از مال دنیا چه دارد .
 چاره ای نداشتم که  از هنر زنانه ام ! استفاده ببرم و  برای آنکه دلگرمی اش را بیشتر کرده باشم  گفتم : اگرچه ما از مال و منال دنیا هیچ چیز نداریم  و حتی خانه امان هم مال ورثه  است . اما من یک تکه زمین سه هکتاری دارم    بّر جاده ی  رودهن که پدرم آن را بطور کامل به من داده است .
فردای همان روز آقای خانه به خواستگاری من آمد و مراسم عقد و عروسی در کوتاهترین زمان ممکن به راه افتاد .
چندی  بعد از عروسی   یک روز که آقای خانه نشسته بود آمار مایملکش را می گرفت تا با  آن سرو سامانی به زندگیمان دهیم  از من سراغ آن زمین را گرفت .
من با تاسف وصف ناپذیری به او گفتم  :  شرمنده این تکه زمین فقط تا زمانی به من تعلق داشت که ازدواج نکرده باشم و بعد از ازدواج من زمین بطور اتوماتیک به خواهر دیگرم می رسد .
 از حال و روز آقای خانه که بگذریم  این طور شد که ما خواهرها  توانستیم با همین ترفند یکان یکان به خانه  ی بخت برویم .
بعدها باجناقها کک به تنبانشان افتاد این زمین را از پدرم بگیرند و بین خودشان تقسیم کنند اما ما هم کوتاه نیامدیم و گفتیم این زمین  ، مال پدرمان بوده است تا زمانی که دخترهایش را شوهر نداده باشد  ؛ بعد از آن به طور اتوماتیک به دیگر ورثه می رسد .
 هر چند  زمین   بر رودهن آثار و برکاتی دارد که هنوز هم دختران هنرمند  فامیل برای  تشویق کردن پسرهای طماعی  که قصد ازدواج با ایشان را دارند می توانند بطور موقت مالکش باشند .

۱۳ نظر:

[][][] گفت...

آقای‌گرامی‌تان اینجا رو صیاحت می‌فرمایند؟
اگر می‌فرمایند شما حالتان روبه‌راه هست؟
کمک نمی‌خواهید؟

خارخاسک گفت...

چرا کمک ! من را دارد با کمربند و زبان اجباری می زند !

نادر گفت...

همین کارا رو می کنید که بعد از یه مدت مورد خیانت واقع میشید دیگه!فکر کردی مردا فراموش می کنن؟ نه! خیالت راحت. فردا که مچش رو با یه دختر تپل مپل و خوش برو رو گرفتی، می فهمی که عاقبت زرنگ بازی، خوش نیست! :)

شازه گفت...

ما دیگه گول نمی خوریم !!
این آقای خانه اگه زرنگ بود باید سند خونه رو ازت می خواست!!

خارخاسک گفت...

این بهانه را هم نداشته باشندکافی است جنسشان شیشه خورده داشته باشد آنوقت دختر تپل مپل که سهل است مادر دختر تپل مپل را هم طالبند.

خارخاسک گفت...

خوب شازه جان من که ننوشتم آقای خانه آنقدر محو جمالات و کمالات من شده بود که اگر می گفتم نصف مرز پر گهر هم مال من است باور میکرد و سند و مدرک نمی خواست .

مریم گفت...

ای روزگار!

Franny گفت...

خدای من... امیدوارم این یکی حداقل تخیل خالص ات باشد خارخاسک جان. انشاالله که هست. در قسمت بعدی می توانی راجع به یک خودکشی دسته جمعی خواهرانه بنویسی هنگامی که یکهو دری به تخته ای خورد و ایشان تصمیم گرفتند به زندگی و کلا و اینها بیندیشند و ...قسمت به چی اش مهم نیست به هر حال. همان بیندیشند کافی است.

Franny گفت...

رومان به دیفال فمنیست نیستیم اما آخر یک مشت خواهر خوشحال که خودشان را از تکه زمینی در رودهن کم تر می دانند و همینطور شوهرانشان و همینطور خواننده ها و کامنت گذاران اینجا که ای وااای چرا گول زدید آن مردان بینوا را شما که بدون زمین هیچ هستید پس بچشید طعم خیانت را که حقتان است! خب البته شاید حقتان است. منتها نه به خاطر زمین نداشتن، به خاطر ازدواج با کسی که به دنبال ازدواج با زمین بود، خب ندارید، می رود دنبال آنکه دارد.

Franny گفت...

به هر حال من چشمان سبز دوست دارم.

خارخاسک گفت...

این چشمان سبز را خوب آمدی . اما وقتی تو قرار است یک ساعتی از زندگی ات را طنز بنویسی اگر نتوانی کاریکاتورش کنی طنز خوبی نمی شود.
ممکن است این کاریکاتور را کسی ببیند و بخندد و ممکن است آنقدر جدی اش بگیرد که به تو ایراد بگیرد چرا اینقدر عوام هستی . کار درست چیز دیگری است معمولا خوانندگان قدیمی من هم مثل من برای آن جاهایی که دارند غلو می کنند علامت تعجب به کار می برند . یعنی می دانیم که تو چه کرده ای ؟ ولی حالا چیزی می نویسیم برای اینکه بدانی مطلب تو را خوانده ایم .

Franny گفت...

اینجا در کامنتینگ که همه من جمله خودتان جدی گرفتید! من هم که امیدوار بودم شوخی باشد! تو طنز می نویسی؟ آن داستانی که می نوشتی و من می خواندم راجع به زنی بود که شوهرش با یک خانم جوان قد بلند دوست شده بود. طنز بود؟
از شما تعریف کردم خوشتان آمد(چشمان سبز) این به آن تعریفات از قد بلند در :دی

Franny گفت...

در ضمن دوست عزیز انقدر برای خواننده ات تکلیف تعیین نکن که کار درست چیست و غلط. آقایمان بارت شما را کشت. کیو کیو