۲۹ فروردین ۱۳۸۹

مادمازل های فرانسوی و باسن مبارک یکی از رجال ایرانی

خدا قسمتتان نکند تو رو در بایستی با دوستی گیر کنید و قرار شود بیست سی تا مادمازل فرانسوی و دانمارکی و پیرزن ایرانی خارجکی شده را بگردانید گرد شهر !

بخصوص که سواد زبان انگلیسی اتان هم یک هو تحت تاثیر زبان فرانسه ی اینها در حد دو یو آندرستند می ؛ ایف آی اسپیک فارسی ! نم بکشد . آنوقت هی شما به اینها لبخند می زنید و هی اینها به شما لبخند می زنند و وقتی هم قرار است پیرزن های ایرانی مترجمتان شوند یا حوصله ندارند و یا یک هو قهرشان می گیرد و یا با هم دعوایشان می شود .
اصلا راهنمای یک گروه توریست خارجی شدن در ایران ِ سر افراز و حرف یک منطقه در صنعت توریسم و تنها صنم و ملک شیش آثار باستانی کل کائنات ! یعنی اینکه جلو جلو بدوی مردم را توجیه کنی که یک گروه خارجی دارند می آیند یک وقت کاری نکنید که پیش اینها شرمنده شویم یا پیش پیش بروی آشغال پاشغال ها را جمع کنی و چشمت بچرخد میان مردم تا از پیرمردهایی که دارند تفشان را توی دهنشان جمع می کنند بیاندازند روی زمین یا دو انگشتشان را فرم خاصی می برند طرف بینی اشان دورشان کنی .
از همه بدتر این است که این مادمازل ها یک هو تحت تاثیر بازارایرانی و بقیه ی ایرانی های گروه ناگهان تبدیل می شوند به موجوداتی ماورای زمینی و در یک لحظه هم می توانند جیش داشته باشند . هم دلشان آب طالبی بخواهد . هم گم شده باشند . هم گرمشان باشد . هم خسته باشند و پا درد گرفته باشند و حاضر نباشند یک قدم دیگر بردارند ؛هم ناراحتی های زنانه اشان عود کرده باشد . هم هم اینکه در حال خرید کردن و لاس زدن با کسبه باشند و نتوانی از مغازه ها بیرونشان بکشی .کسبه ایرانی هم که قربانشان بروم دنبال فرصت . همه یک هویی مارمولک پسند می شوند ! این همه دنبه و پاچه در طول روز می بینند کفایتشان نمی کند تا این زرِ  زَردنبوهای استخوانی را می بینند آب از چکه و چانه اشان راه می افتد . بس که هم بد تقهیمشان شده است خیالشان این است که این خانمها همه در ولایتشان " این کاره اند " یعنی کافی است یک اشارتی بهشان بکنند تا خانمها با سر بپرند توی تخت خواب پشت دخل .
در همین توریست چرخانی یک روزه ام چه چیزها که ندیده ام و چه کارها که نکرده ام خدا می داند . اولا اینکه تا پایمان را گذاشتیم توی بازار ناگهان گروه مثل گله ی گرگ دیده رم کرد ، هر کدام از خانمها از یک طرف شروع کردند به دویدن بازاریهای جوانتر انگار حور العین دیده باشند . دست از کسب و کار برداشتند و پریدند وسط گله ؛ من بدبخت دست یکی را از یک طرف می کشیدم کیف یکی را از یک طرف ؛ التماس که : بابا تو را به خدا هر کس می آید به شما می گوید بروید توی کوچه ی تنگ و تاریک آثار باستانی دارد باور نکنید .از آن طرف کسبه پیرتر ریخته بودند وسط بازار شدید با هم رقابت می کردند تا بلکه جنس بنجل هایشان را به این ها بیاندازند .
حالا اینها یک طرف تجربه ی دستشویی بردن این خانمها یک طرف . یک توالت خوبی سراغ داشتم وسط بازار ؛ تازه ساز و ترو تمیز وکف سرامیک و آک بند . همه اش دل دل می کردم اینها توالت توالت کنند ببرمشان آنجا و یک افتخاری برای خودمان کسب کنم  تا اینکه مادمازل ها جیششان گرفت با سر بلندی گفتم : اُکی وپیروز مندانه هدایتشان کردم به سمت توالت . اما چشمتان روز بد نبیند تا وارد کوچه شدیم چشممان به جمال باسن مبارک یکی از رجال محترم افتاد که لوله کشی اش را در آورده بود دقیقا رو به دیوار موال زنانه ! د ر حال آبیاری کردن بود شلوارش هم تا نزدیک زانو پایین افتاده بود ( نگو توالت مردانه کوچه ی آنوری بوده این بنده ی خدا ! اشتباهی می آید این ور و چون بدجوری هم پیچش گرفته بوده همانجا خودش را راحت می کند .) اما مادمازل ها که این چیزها حالیشان نبود چشمشان که به هیبت! یارو افتاد انگار خود شیطان را دیده باشند وحشت زده دویدند توی مسجدی که همان نزدیکی ها بود . نگو همان وقت هم حاج آقاهای نماز اول وقت خوان وسط مسجد در حال خواندن نماز ظهر بوده اند یک هویی چشم اینها هم می افتد به مادمازل ها ؛ نماز و دعا را بی خیال می شوند ونمازظهر به هم می خورد و کلا اتصال به بالا قطع می شود . ارتباط با زمین جایش را می گیرد .
بگذریم حالا که به سلامت توی خانه نشسته ام صدای فس فس سماور می آید . همه چیز هم به خیر گذشته و مادمازل ها هم رفته اند.
حالا  فکر می کنم اصلا خوب است یک طرحی بدهیم برای بعضی از توریست های خود آزار یا ماجرا جو بیایند ایران خودمان را صرف نظر از آثار باستانی و جاذبه های طبیعی فقط محض آزار رساندن به روح روان خود تماشا کنند . خیلی هم می توانیم در جذب توریسم موفق باشیم چرا که نه مگر همین دیوار سیاتل که آن همه آدامس رویش چسبانده بودند چه داشت که آن همه بازدید کننده دارد .

یعنی ما با این همه جاذبه ی در حال آفرینش آنی چی از آنها کمتر داریم .

خواهش می کنم یک کم خود باور باشیم اینقدر نق نزنیم دیگر.





۱ نظر:

نادر گفت...

عالی بود. کاملا شرایط و سختی موقعیت رو منتقل کردی.