۱۴ فروردین ۱۳۸۹

تاپاله

شبها من که ضعیفه هستم و آقای خانه می نشینیم به دختر کوچکمان دیکته می گوئیم .
دخترمان پشت میز ژاپنی امان آویزان است با دو دستش لبه میز را می گیرد و همانطور که دو زانونشسته است خودش را بالا و پایین می پراند وسرش را به چپ و راست تکان می دهد و دوست دارد ' داماد ادب دارد ' ننویسد .
دختر بزرگمان روی مبل بزرگ می نشیند و در حالی که ناخن هایش را مثل بلال می خورد کشورهای همسایه ارمنستان را حفظ می کند و غر می زند 'چرا چون ارمنستان همسایه ماست او باید همسایه های ، همسایه امان را هم از بر کند؟
چون من موهایم را کوتاه کرده ام ، حمام رفته ام و عطر میس چری ام را زده ام
آقای خانه دوست دارد بچه ها را زودتر از ساعت 9 شب بخواباند و عصبانی است ، چرا بچه ها به قانون یک شبه احترام نمی گذارند ؟
من دوست دارم همانطور که لیوان بزرگم را پر از چای داغ کرده ام و با ساقه طلایی می خورمش روی راحتی خودم لم بدهم و یک فیلم عاشقانه ی اشک آور تماشا کنم .
هوا سرد شده است و گربه مان لابد در باغ توی روستا سردش شده .
باقالی فروش توی میدان شاید چرخش را هل می دهد به سمت خانه و پک های عمیق به سیگارش می زند .
شیطان شاید همین نزدیکی ها سر دیوار خانه ی همسایه دستش را توی دماغش کرده و روی سیم مخابرات تاب می خورد .
یک نفر شاید مرده است روحش عطش گرفته دنبال آب خنک می گردد.
پدرم آن دنیا دنبال خرما فروش می گردد تا برای ما زنده ها نذر کند .
مادرم امن یجیب می میخواند و سر درد دارد.
در اسپانیا یک گاو سرش را به دیوار طویله چسبانده برای صاحبش تاپاله می اندازد.
یک نفر توی سلولش را می گردد تا جرمش را لای درز آجرها پیدا کند .
درتگزاس شاید یک کافه چی از رفتار یک مشتری کلافه شده است توی سفارش آبجویش تف می اندازد.
خداشاید خسته شده نشسته و فرشته ها پایش را می مالند.............
و خلاصه چه می دانیم ما که دنیای هر کداممان چه رنگ و بویی دارد .


'
"

هیچ نظری موجود نیست: