۲۶ فروردین ۱۳۸۹

اعتماد پدرانه

پدرم همیشه نسبت به درس و مشق من اعتمادی وافر داشت و نصایحش همیشه رهگشای من بود .
 طوریکه  در دوازده سال تحصیل هر وقت می خواستم در برنامه های فرهنگی!  مدرسه شرکت کنم اول می رفتم رضایت او را می گرفتم .
او همیشه روزنامه اش را می گذاشت کنار ، عینکش رو از روی بینی اش پایین می کشید و از ورای عینک کائوچوئی تیره اش  با  نگاهی  نافذ که تا مغز استخوان من نفوذ می کرد ،
می گفت : باشه بابا جان به شرطی که به درس و مشقت لطمه نخوره .

قسمت دردناک ماجرا این بود که من همیشه شاگرد تنبل کلاس بودم .

خدایش بیامرزاد بیشتر نگرانیم اینه که  اون دنیا حتما  یه چیزایی بو برده .

۹ نظر:

63 گفت...

بله من همان شخص مورد اشاره ام

[][][] گفت...

ننه‌ام همیشه می‌زنه تو سرم می‌گه؛
چه غلطی می‌کنی؟ بابات می‌بینتت، آبروداری کن!!

Franny گفت...

چرا اینکه همه ی نوشته هات خالی بندی اند رو دوست ندارم؟ مگه مال بقیه چیه؟ اصن وبلاگ هیچی، مگه ادبیات چیه؟ استادمون گفت The willing suspension of unbelief. گفت ترجمه کنین. گقتیم تعلیق خودخواسته ی ناباوری. ترجمه ی خوبی نیست. به هر حال. چرا من ناباوریم رو دوست ندارم در مورد تو رو هوا قرار بدم؟
حالا ممکنه بگی می تونی نخونی. خب نمی خونم که. الان یکی لینکتو داد. گفتم بابا این خالی بندیه. گفت اااا

خارخاسک گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
خارخاسک گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
خارخاسک گفت...

دوست عزیر نوشته های من عموما خالی بندی نیستن شخصیت من غیر واقعی است . در حالی که بسیاری با شخصیت واقعی می نویسن ولی خالی بندی می کنن.
حالا از اینها گذشته یعنی تو فکر میکنی بیزقولکی در کار نیست ؟ یا بیز بیز ( دختربزرگه ) توهمه یا من آقای خانه رو از پس تخیلم کشیدم بیرون .
یا فاطمه ی زهرا نیار اون روز رو !
البته من گاهی شیطنت می کنم و از این دنده به اون دنده می شم ولی اگه تو تیز هوش باشی و خواننده ی دائمی می فهمی من بلاخره کی هستم .
من به دلایلی شخصیت واقعی خودم را لا به لای شخصیت های متعدد پنهان میکنم ظرفها رو عوض میکنم نه محتویات رو مگه اینکه بخوام کلا داستان بنویسم مثل شخصیت ماشال که چون خودم دوستش دارم و چون امکان چاپش نیست به دلایل سانسور و اینها بنابراین خواننده ها ی اینترنتی براش جور کردم . این نوع عرضه ی داستان زاییده ی شرایط ماست . و این خیانت اگه نویسنده ها از ترس سانسوربرن توی پستو و برای نسل امروز چیزی برای خوندن ننویسن .حتی اگه این نوشته ها بار مالی و اجتماعی برای نویسنده شون نداشته باشه .

Franny گفت...

توضیح دادم که برای خودم هم سواله چرا دوست ندارم اینجا رو. شاید چون یه بار جدی گرفتمش و بعد از این دنده به اون دنده که شدی احساس بدی بهم دست داد. البته چند سال پیش بود. بعد عم اینکه شکسپیر هم که هملت می نویسه خودش که شاهزاده بابامرده نیست، اما می تونی بعضی ویژگی های شخصیت اونو تو شخصیت هملت یا هر شعر و نمایشنامه ی دیگه ای که نوشته پیدا کنی. اصولا همه همینطورن. یعنی شما چه بخواهی چه نه و چه عمدا تیز بازی در بیاری و "به دلایلی شخصیت واقعی خودم را لا به لای شخصیت های متعدد پنهان.." و چه نه این اتفاق می افته.
گفتم که. نمی خونم بعد شما می گی که با دقت بخونی شخصیت اصلی من رو کشف می کنی؟
با همه ی احترام(مثلا ترجمه ویذ دو ریسپکت)چرا احساس کردید جالبه کشف شخصیت شما برای من؟
البته، این کاری که شما می کنید به هنر نزدیک تر است به هر حال. ( این جمله ام کاملا صادقانه بود)

Franny گفت...

:))) نظرات حذف شده احیانا به من که فحش ندادن؟

خارخاسک گفت...

ببینم تو یکی از وبلاگهایی که من رو لینک کرده بود نیستی اسمت آشنا ست .
حال هی بگو من نوشته های تو رو نمی خونم نمی خونم مثلا می خوای من رو بچزونی ؟
تو همین الانش هم دو تا از پست های من رو خوندی . یعنی یک به دو من جلو هستم با وجوداینکه تو از دروغگو ها خوشت نمی آد.
نظرات حذف شده هم فوحش به تو نبود به من بود!