۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

دخترهای باهوش و تو دل برو و پسرهایی با نقشه های شیطانی

من با هوش ترین دختر دانشکده بودم .
یعنی همیشه خودم اینطور فکر می کردم  و نظر دیگران هم زیاد برایم مهم نبود .
حقیقت زندگی من این است  که آقای خانه را در یک شرط بندی تور کردم !
یکی از همکلاسی هایم  گفت : این پسره را می بینی چقدر خشن و مردانه است ! به هیچ دختری نگاه نمی کند ! بیا با هم شرط ببندیم ببنیم کدام یک از ما می توانیم  برای او پالس بفرستیم و او را وادار به سیگنال فرستادن کنیم .
من زدم زیر خنده و نگاهی به سرتا پای او انداختم و گفتم : چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد؛ برویم !
او گفت : نه باید آنقدر پیش برویم تا به  یکی از ما تقاضای ازدواج بدهد . می دانی که پسرهای این روزها را نمی توان وادار به این پیشنهاد کرد مگر آنکه حسابی دستشان توی پوست گردو مانده باشد !
دختره نیم وجبی سیاه سوخته بدجوری اعتماد به نفس داشت . خودش را خیلی با هوش تر و تو دل بروتر از من  می دانست .
فردای آن روز سر کلاس طراحی من عینکم را دادم تا آقای خانه پاکش کند ( این اولین چراغ سبز بود ) 
پس از آن یک بحث عاشقانه ی مفصل در مورد تمام  عینکهایی که در طول زندگی  داشته ام برایش به  راه انداختم .
عینک  مدل گربه ای مورد علاقه ام که گم شد و من تا یک ماه از غم دوری اش کور من کور به  مدرسه می رفتم و حاضر نبودم  عینک دیگری به چشم بزنم .
 عینک  پنسی نقره ای  که رویش نشستم و دقیقا به دو قسمت مساوی تقسیمش کردم اما با چسب نواری چسباندمش و یک سال با سماجت همان را به چشم زدم .
عینک  شیشه نشکن گران قیمتم که  توانستم با دو انگشت و یک  خودکار  بشکنمش.
  عینک آنتی یو وی که چشمهایم را اذیت می کرد و فقط به درد روزهای ابری می خورد .
عینک دودی فوق العاده ام که برای ترساندن دیگران به چشم می زدم  .
 عینک کائوچویی  سیاهم که  وقتی به چشم می زدم به طرز محسوسی  سنگین و رنگین  می شدم و دو بار با همین  عینک برایم خواستگار پیدا شد .
و   ...
او مشتاقانه مرا نگاه می کرد و چشم از من بر نمی داشت .
مدتی گذشت تا عاقبت توانستم کاری کنم او از من تقاضای ازدواج کند .( تکه زمین پدری که یادتان می آید )
خودم را با هوش تر تو دل برو تر و زیبا تر از همیشه می دیدم اما دقیقا نمی دانستم برای به دست آوردن  چه چیزدر این قول و قرار دخترانه شرکت کرده بودم و قرار بود چه امتیازی  به عنوان برنده مسابقه ی ، حیران کردن آفای خانه  نصیبم شود !
نکته مبهم همین بود که من برنده شده بودم ! بدون آنکه رقیب کوچکترین  تلاشی برای دلبری از آقای خانه کرده باشد  او ناگهان از دور مسابقه خارج شده بود اما من تا تهش رفته بودم .

 بعد از ازدواج  دیری نگذشت که فهمیدم آقای خانه سه سال تمام دنبال فرصتی بوده که از من تقاضای ازدواج کند اما من از آن مدل دخترهایی بودم که کمتر مردی جرات پیش کشیدن چنین در خواستی را به خودشان می دهند . ازآن دخترهایی که همه چیز را به شوخی می گیرند و مسخره بازی در می آورند و  اصل مطلب را زیر سوال می برند . از آن دخترهایی که ممکن است غرور مردها را جریحه دار کنند (  حالا چنین آدمی نیستمها ؛  حالا بسیار منطقی شده ام و با وجود یک آقای خانه و دو دختر ، چنین درخواستهایی را با متانت مورد بررسی قرار می دهم )  بنابراین  آقای خانه و دوستانش  با بررسی همه جانبه ی خصوصیات رفتاری من عقلهایشان را روی هم می گذارند و تصمیم می گیرند به وسیله ی  این دختر مارمولک ! یعنی همین دختر نیم وجبی سیاه سوخته   و کلک شرط بندی ، مرا توی هچل بیاندازد  !
من هم که خوب چون بسیار باهوش و زیرک و تو دل برو بودم قبول می کنم و این می شود که آقای خانه مرا وادار می کند آمار همه ی عینکهایم را به او بدهم و خودم را گرفتار کنم .
و حقیقت زندگی آقای خانه همین بود که مرا  با یک شرط بندی دخترانه گول زد .
 حالا دوازده سال است مدام  آقای خانه می گوید : تو مرا تور کردی ها یادت باشد آنقدر اززیر و بالای  عینکهای جورو واجورت که به طرق مختلف نابودشان کردی گفتی و گفتی تا من  عاشقت شدم و عاقبت مجبورم کردی از تو خواستگاری کنم  !


۵ نظر:

خان دایی گفت...

سلام، خیلی باحال بود و باید به هوش جمعی آقای منزل و رفقایشان آفرین گفت.

آرزوی خوشی همیشگی در کنار هم برایتان دارم.

آلفرد گفت...

من که عمرا دیگه گول
بخورم.

ولی خب یه دختر دیدم خیلی خوشم اومده.
ولی من اکجا او کجا
هیییییییییییییییییییییی
به هیشکی تا حالا نگفتم الانم نمی دونم چرا دارم اینو می گم!

آفتاب پرست گفت...

شاید شما باهوش ترین دختر دانشکده بودین ، ولی باهوش ترین فرد نبودین !!!! :دی
دست بالای دست بسیار است ...

علی کرمی گفت...

خوش آشنایی‌ای بوده.

خاله 3 حرفی گفت...

قربون هوش سرشارت برم من