۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

همینطور مثل قارچ سمی دکتر کردانها دارند از دل زمین بیرون می زنند

اینکه دکتر "فلانی"  سر کلاس درس راجع به همایش علمی مالزی اش صحبت کند و اقتصاد و ماهاتیر محمد و پیشرفت مالزی را چکش کند و دامب و دامب  توی سرتان بکوبد چیز بدی نیست به خدا .
اما اگر همین دکتر "فلانی"  مقاله ی علمی اش راجع به "ژئو پارک ها"  باشد و در سطح سخنرانی در همایشی در فلان کشور اروپایی کارش را پذیرفته باشند.  بعد  چهل دفعه برایتان  از جنگل های آمازون بگوید  که در کشور مالزی! است و باران های سیل آسایش ناگهان تشت تشت روی سرتان خالی می شود . به خدا کم از چکش ندارد که توی سرتان بخورد .
آخه بی انصاف آمازون ؟ آخه مالزی ؟ آخه دکترای جغرافیا! نازنین ،  فامیل قبلی شما احتمالا کردان نبوده؟ بعدش آش پخته باشید و عوضش کرده باشید به این مزخرفی که الان هست ؟
خاک توی سرم  من چرا رفتم درس بخوانم؟!
بروم  پوشک بچه ام  رو عوض کنم  ک.....و.....نش رو بشویم. دارد گندش عالم را بر می دارد !

۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

از اينترنت تا قيلترنت

پاي قيلترنه فقط به صفحه اشتراک من رسيده و بايد با قيلتر شکن وارد صفحه ي شخصي خودم شوم .
بلکه گويا وبلاگ هم قيلتر شده هر چند ظاهرا براي من که در حد همان بسم الله الرحمن الرحيم است .
و باقي قضايا يعني دسترسي به تارنماي .....  هنوز براي من يکي  رخ ننموده .
 تجاوز کردن که ديگر شاخ و دم ندارد ؛ مگر نه اين است که حتما بايد يک چيزي را از يک جايي  تو کنند  بدون رضايت طرف تا بشود اسمش را گذاشت تجاوز .
خوب اين هم تجاوز است ديگر شما در وبلاگتان را باز مي کنيد مي بينيد يک چيزي را با نام خداي رحمان و رحيم اينطوري کرده اند به وبلاگ شما . شما که راضي نيستيد ؟
هستيد ؟
پس تحميل کرده اند ديگر  يعني نه حرف بزن و نه چيزي بگو و به نام خداي رحمان و رحيم خفه شو .
اما من دلخور نيستم ! خوشم مي آيد از اين جور کارها مثل هزار تو مي ماند .
يک جور دلواپسي بامزه اي دارد .
از صبح تا به حال هي مي آيم وبلاگ را باز مي کنم مي بينم نخير همينطور قيلتر است . بعد خودم را مقيد مي بينم که براي اثبات بودن خودم هم که شد حتي در حد يک ک..... شعر  چيزي بنويسم و بروم .
و باز دوباره نيم ساعت بعد سر مي زنم .
بيچاره  " بيز بيز " و " بيز قولک "  هي مي پرسند : مامان چرا هي مي خندي ؟
من مي گويم : هيچي از اين که هنوز خفه نشده ام سرمستم !

برادرها خسته نباشيد . اما من هنوز هستم و يک  قيلتر شکن  خوبي براي نوشتن  پيدا کرده ام که حرف ندارد .

در راستاي فيلتر شدن از اصل و اساس بلاگر

تا فیلتر شکن هست زندگی باید کرد!


وقتی هم نبود یه فکر دیگه می کنیم !

حالا که چی مثلا می خواستین نذارین کسی چیزی بنویسه .

باشه نتونستیم!

۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

دخترهای باهوش و تو دل برو و پسرهایی با نقشه های شیطانی

من با هوش ترین دختر دانشکده بودم .
یعنی همیشه خودم اینطور فکر می کردم  و نظر دیگران هم زیاد برایم مهم نبود .
حقیقت زندگی من این است  که آقای خانه را در یک شرط بندی تور کردم !
یکی از همکلاسی هایم  گفت : این پسره را می بینی چقدر خشن و مردانه است ! به هیچ دختری نگاه نمی کند ! بیا با هم شرط ببندیم ببنیم کدام یک از ما می توانیم  برای او پالس بفرستیم و او را وادار به سیگنال فرستادن کنیم .
من زدم زیر خنده و نگاهی به سرتا پای او انداختم و گفتم : چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد؛ برویم !
او گفت : نه باید آنقدر پیش برویم تا به  یکی از ما تقاضای ازدواج بدهد . می دانی که پسرهای این روزها را نمی توان وادار به این پیشنهاد کرد مگر آنکه حسابی دستشان توی پوست گردو مانده باشد !
دختره نیم وجبی سیاه سوخته بدجوری اعتماد به نفس داشت . خودش را خیلی با هوش تر و تو دل بروتر از من  می دانست .
فردای آن روز سر کلاس طراحی من عینکم را دادم تا آقای خانه پاکش کند ( این اولین چراغ سبز بود ) 
پس از آن یک بحث عاشقانه ی مفصل در مورد تمام  عینکهایی که در طول زندگی  داشته ام برایش به  راه انداختم .
عینک  مدل گربه ای مورد علاقه ام که گم شد و من تا یک ماه از غم دوری اش کور من کور به  مدرسه می رفتم و حاضر نبودم  عینک دیگری به چشم بزنم .
 عینک  پنسی نقره ای  که رویش نشستم و دقیقا به دو قسمت مساوی تقسیمش کردم اما با چسب نواری چسباندمش و یک سال با سماجت همان را به چشم زدم .
عینک  شیشه نشکن گران قیمتم که  توانستم با دو انگشت و یک  خودکار  بشکنمش.
  عینک آنتی یو وی که چشمهایم را اذیت می کرد و فقط به درد روزهای ابری می خورد .
عینک دودی فوق العاده ام که برای ترساندن دیگران به چشم می زدم  .
 عینک کائوچویی  سیاهم که  وقتی به چشم می زدم به طرز محسوسی  سنگین و رنگین  می شدم و دو بار با همین  عینک برایم خواستگار پیدا شد .
و   ...
او مشتاقانه مرا نگاه می کرد و چشم از من بر نمی داشت .
مدتی گذشت تا عاقبت توانستم کاری کنم او از من تقاضای ازدواج کند .( تکه زمین پدری که یادتان می آید )
خودم را با هوش تر تو دل برو تر و زیبا تر از همیشه می دیدم اما دقیقا نمی دانستم برای به دست آوردن  چه چیزدر این قول و قرار دخترانه شرکت کرده بودم و قرار بود چه امتیازی  به عنوان برنده مسابقه ی ، حیران کردن آفای خانه  نصیبم شود !
نکته مبهم همین بود که من برنده شده بودم ! بدون آنکه رقیب کوچکترین  تلاشی برای دلبری از آقای خانه کرده باشد  او ناگهان از دور مسابقه خارج شده بود اما من تا تهش رفته بودم .

 بعد از ازدواج  دیری نگذشت که فهمیدم آقای خانه سه سال تمام دنبال فرصتی بوده که از من تقاضای ازدواج کند اما من از آن مدل دخترهایی بودم که کمتر مردی جرات پیش کشیدن چنین در خواستی را به خودشان می دهند . ازآن دخترهایی که همه چیز را به شوخی می گیرند و مسخره بازی در می آورند و  اصل مطلب را زیر سوال می برند . از آن دخترهایی که ممکن است غرور مردها را جریحه دار کنند (  حالا چنین آدمی نیستمها ؛  حالا بسیار منطقی شده ام و با وجود یک آقای خانه و دو دختر ، چنین درخواستهایی را با متانت مورد بررسی قرار می دهم )  بنابراین  آقای خانه و دوستانش  با بررسی همه جانبه ی خصوصیات رفتاری من عقلهایشان را روی هم می گذارند و تصمیم می گیرند به وسیله ی  این دختر مارمولک ! یعنی همین دختر نیم وجبی سیاه سوخته   و کلک شرط بندی ، مرا توی هچل بیاندازد  !
من هم که خوب چون بسیار باهوش و زیرک و تو دل برو بودم قبول می کنم و این می شود که آقای خانه مرا وادار می کند آمار همه ی عینکهایم را به او بدهم و خودم را گرفتار کنم .
و حقیقت زندگی آقای خانه همین بود که مرا  با یک شرط بندی دخترانه گول زد .
 حالا دوازده سال است مدام  آقای خانه می گوید : تو مرا تور کردی ها یادت باشد آنقدر اززیر و بالای  عینکهای جورو واجورت که به طرق مختلف نابودشان کردی گفتی و گفتی تا من  عاشقت شدم و عاقبت مجبورم کردی از تو خواستگاری کنم  !


۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

روز ها

مجبور هستم چیز طول و درازی را از اینترنت بردارم و توی کاغذ بنویسم .
چون پرینتر ندارم و این چیز طول و دراز هم چیزی نیست که بشود پرینتش گرفت و کار را تمام کرد ،
باید دانه دانه برداشت کنم و  رویش کارهایی انجام دهم   و وارد کنم و  جمعه ببرم  دانشگاه  تحویلش دهم .
بله می دانم خنده دار است اما من هنوز درس می خوانم .
مدام نمی روم دانشگاه بلکه گاه گداری می روم سری می زنم .
"بیز بیز"  دختر بزرگم با دلخوری می گوید : مامان تو بازم می خوای بری دانشگاه .
من با دلخوری جوابش را می دهم که : به خدا مجبورم .
بیز بیزمی گوید :  ما نخوایم مامانمون درس بخونه باید  کیو ببینیم .
یادش به خیر من همیشه مادرم را معمولی می دیدم و  به  هم کلاسی هایم  که مادر  تحصیل کرده و با کلاس  داشتند به چشم موجوداتی قابل حسادت کردن نگاه می کردم .
اما گویا دخترهایم یک مادر معمولی می خواهند .مادری که همیشه در خانه باشد و وقتی به خانه می آیند بوی آشپزخانه اش را بشود از سرکوچه استشمام کرد  .
بیزقولک دمب موهایش را کرده است توی دهنش و مثل همیشه با دلخوری مشق شب می نویسد .
گاهی بلند بلند می خواند . مرغابی ها به لاک پشت گفته بودند ....... فریاد زد " پریدم که پریدم "
آقای خانه چای داغ تازه دمش را هورت می کشد ؛  ریموت کنترل را پرت می کند روی مبل و با دلخوری می گوید : تو باز هم   به این ماهواره ور رفتی ؟
من می گویم : چطور مگه ؟
و او چپ چپ نگاهم می کند .
آخ یادم آمد که خودم گفتمش تمام کانال ها باز پریده اند . انگار همه چیز توی خانه ی ما پر دارد و می پرد .
یا من الزایمر گرفته ام خودم بلایی سرشان می آورم که ناپدید می شوند .
آقای خانه مثلا مهربانی می کند .  می بینم  گه گیجه گرفتی ؟ و قاه قاه می خندد .می خوای کمکت کنم .
نه لازم نکرده است آخرین باری که  کمکم کرد استاد مربطه بعد از خواندن گزارش به من گفت : شوهرت وسط گزارش نوشته است : خانم رفته اند شام درست کنند . من کارشان را ادامه می دهم .شما هم نهایت کرمتان را نشان دهید . از هر دست بدهید از آن دست پس می گیرید .
من دوباره می نویسم و شانه بالا می اندازم .
شانه بالا می اندازم و شانه بالا می اندازم و می نویسم و مثلا می نویسم .

۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

دلمشغولی یک گربه

"
گربه ی ما سه قلو زایید می دانم خیلی هایتان الان حسرت می خورید اما اگر گربه بودید چیزی به شما نمی ماسید . او هم الان دارد با خودش می گوید : آدمها با یک بچه ؛ یک میلیون تومان کاسبند ! منِ ِ گربه ، با این سه تا چه خاکی تو سرم بریزم .
"

۳۱ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

بلقیس در بارگاه سلیمانی یا آلیس در سرزمین عجایب مسئله این است !


 حتی بلقیس ، ملکه ی سبا و  تختش هر دو با هم  ! وقتی به بارگاه سلیمان رسیدند این اندازه  دیو و دد و پری و جن و مرغ شیرده و بع بعی و  اصغر قاتل و  لئوناردو داوینچی  و  کانت  و  راسکین   و  نوستراداموس   و  لئوناردودیکاپریو و ...  را یکجا  و با هم رویت نکرده بودند  که ما در دنیای مجازی می بینیم  .
 آدم مثل آلیس در سرزمین عجایب  ول می شود میان یک وادی بی درو پیکر و پر از سوراخ  سمبه ای که هر چه می گردد   روزنی  پیدا کند تا  بلکه بشود بدون نیش خوردن  از آن جان سالم   به در برد ؛ پیدا نمی کند که نمی کند که  نمی کند .
از قول یک آدم نام و نشان دار بنویسی اگرعده ای  نیایند ببرندت جایی که عرب نی انداخت ! حتما عده ای پیدا می شوند بگویند : "خاک تو سرت این هم شد زندگی "
از قول یک آدم بی نام و نشان بنویسی ، یک عده پیدا می شوند می گویند : بی نام و نشان می نویسی که دروغ بگویی و فریبمان دهی ؛ زود باش بگو کی هستی ؟
راست بنویسی می گویند : چرا راست نوشتی ؟
دروغ بنویسی می گویند : چرا  دروغ نوشتی ؟
طنز بنویسی می گویند : چرا جدی نیستی لوس بازی در می آوری . یا جدی می گیرندت و بهشان بر می خورد.
جدی بنویسی می گویند :  چقدر جدی یوخده شوخ باش . یا فکر می کنند شوخی کرده ای و جدی نمی گیرندت .
زنانه بنویسی می گویند : فمنیستی می نویسی حالمان به هم خورد  یک کمی مرد باش !
مردانه بنویسی می گویند : مرد سالاری  تمام شده مرتیکه ی حشششریه الدنگ . روحیه ی لطیفت مرده است .
دخترانه بنویسی دخترها حسادت می کنند .
پسرانه بنویسی پسرها می خواهند سر به تنت نباشد .
کوتاه بنویسی می گویند: چه کوتاه حرفت نمی آید ؟
بلند بنویسی می گویند : اوووووه کی حوصله دارد این همه را بخواند .
عکس بفرستی می گویند: حرفی برای گفتن نداشت .
چیز بنویسی می گویند : عکسی برای دیدن ندارد .


خلاصه بعضی وقتها آدم دلش می خواهد سرش را بکند در چاه از دست بعضی از این کامنت گذارن گودر یک فریادهایی از ته دل بکشد .یک فریادهایی از ته دل بکشد . شاید امام زمان دست کشید از غیبتش  ظهور کرد و همه ی این آدمها را با شمشیرش به پنج قسمت مساوی شقه کرد و هر شقه را در پنج گوشه ی عالم انداخت تا درس عبرتی باشد برای همه ی کامنت گذاران .

"حالا فردا یکی پیدا می شود می نویسد : شمشیر و شقه ! مثلا شما زن هستی و مادر دو بچه !  چه روحیه ی خشن و کثیفی حقتان است که اینطوری زندگی می کنید و چنین کسانی بر شما حکومت می کنند خاک برسرتان کنم با این نوشتنتان !"

۲۹ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

مادمازل های فرانسوی و باسن مبارک یکی از رجال ایرانی

خدا قسمتتان نکند تو رو در بایستی با دوستی گیر کنید و قرار شود بیست سی تا مادمازل فرانسوی و دانمارکی و پیرزن ایرانی خارجکی شده را بگردانید گرد شهر !

بخصوص که سواد زبان انگلیسی اتان هم یک هو تحت تاثیر زبان فرانسه ی اینها در حد دو یو آندرستند می ؛ ایف آی اسپیک فارسی ! نم بکشد . آنوقت هی شما به اینها لبخند می زنید و هی اینها به شما لبخند می زنند و وقتی هم قرار است پیرزن های ایرانی مترجمتان شوند یا حوصله ندارند و یا یک هو قهرشان می گیرد و یا با هم دعوایشان می شود .
اصلا راهنمای یک گروه توریست خارجی شدن در ایران ِ سر افراز و حرف یک منطقه در صنعت توریسم و تنها صنم و ملک شیش آثار باستانی کل کائنات ! یعنی اینکه جلو جلو بدوی مردم را توجیه کنی که یک گروه خارجی دارند می آیند یک وقت کاری نکنید که پیش اینها شرمنده شویم یا پیش پیش بروی آشغال پاشغال ها را جمع کنی و چشمت بچرخد میان مردم تا از پیرمردهایی که دارند تفشان را توی دهنشان جمع می کنند بیاندازند روی زمین یا دو انگشتشان را فرم خاصی می برند طرف بینی اشان دورشان کنی .
از همه بدتر این است که این مادمازل ها یک هو تحت تاثیر بازارایرانی و بقیه ی ایرانی های گروه ناگهان تبدیل می شوند به موجوداتی ماورای زمینی و در یک لحظه هم می توانند جیش داشته باشند . هم دلشان آب طالبی بخواهد . هم گم شده باشند . هم گرمشان باشد . هم خسته باشند و پا درد گرفته باشند و حاضر نباشند یک قدم دیگر بردارند ؛هم ناراحتی های زنانه اشان عود کرده باشد . هم هم اینکه در حال خرید کردن و لاس زدن با کسبه باشند و نتوانی از مغازه ها بیرونشان بکشی .کسبه ایرانی هم که قربانشان بروم دنبال فرصت . همه یک هویی مارمولک پسند می شوند ! این همه دنبه و پاچه در طول روز می بینند کفایتشان نمی کند تا این زرِ  زَردنبوهای استخوانی را می بینند آب از چکه و چانه اشان راه می افتد . بس که هم بد تقهیمشان شده است خیالشان این است که این خانمها همه در ولایتشان " این کاره اند " یعنی کافی است یک اشارتی بهشان بکنند تا خانمها با سر بپرند توی تخت خواب پشت دخل .
در همین توریست چرخانی یک روزه ام چه چیزها که ندیده ام و چه کارها که نکرده ام خدا می داند . اولا اینکه تا پایمان را گذاشتیم توی بازار ناگهان گروه مثل گله ی گرگ دیده رم کرد ، هر کدام از خانمها از یک طرف شروع کردند به دویدن بازاریهای جوانتر انگار حور العین دیده باشند . دست از کسب و کار برداشتند و پریدند وسط گله ؛ من بدبخت دست یکی را از یک طرف می کشیدم کیف یکی را از یک طرف ؛ التماس که : بابا تو را به خدا هر کس می آید به شما می گوید بروید توی کوچه ی تنگ و تاریک آثار باستانی دارد باور نکنید .از آن طرف کسبه پیرتر ریخته بودند وسط بازار شدید با هم رقابت می کردند تا بلکه جنس بنجل هایشان را به این ها بیاندازند .
حالا اینها یک طرف تجربه ی دستشویی بردن این خانمها یک طرف . یک توالت خوبی سراغ داشتم وسط بازار ؛ تازه ساز و ترو تمیز وکف سرامیک و آک بند . همه اش دل دل می کردم اینها توالت توالت کنند ببرمشان آنجا و یک افتخاری برای خودمان کسب کنم  تا اینکه مادمازل ها جیششان گرفت با سر بلندی گفتم : اُکی وپیروز مندانه هدایتشان کردم به سمت توالت . اما چشمتان روز بد نبیند تا وارد کوچه شدیم چشممان به جمال باسن مبارک یکی از رجال محترم افتاد که لوله کشی اش را در آورده بود دقیقا رو به دیوار موال زنانه ! د ر حال آبیاری کردن بود شلوارش هم تا نزدیک زانو پایین افتاده بود ( نگو توالت مردانه کوچه ی آنوری بوده این بنده ی خدا ! اشتباهی می آید این ور و چون بدجوری هم پیچش گرفته بوده همانجا خودش را راحت می کند .) اما مادمازل ها که این چیزها حالیشان نبود چشمشان که به هیبت! یارو افتاد انگار خود شیطان را دیده باشند وحشت زده دویدند توی مسجدی که همان نزدیکی ها بود . نگو همان وقت هم حاج آقاهای نماز اول وقت خوان وسط مسجد در حال خواندن نماز ظهر بوده اند یک هویی چشم اینها هم می افتد به مادمازل ها ؛ نماز و دعا را بی خیال می شوند ونمازظهر به هم می خورد و کلا اتصال به بالا قطع می شود . ارتباط با زمین جایش را می گیرد .
بگذریم حالا که به سلامت توی خانه نشسته ام صدای فس فس سماور می آید . همه چیز هم به خیر گذشته و مادمازل ها هم رفته اند.
حالا  فکر می کنم اصلا خوب است یک طرحی بدهیم برای بعضی از توریست های خود آزار یا ماجرا جو بیایند ایران خودمان را صرف نظر از آثار باستانی و جاذبه های طبیعی فقط محض آزار رساندن به روح روان خود تماشا کنند . خیلی هم می توانیم در جذب توریسم موفق باشیم چرا که نه مگر همین دیوار سیاتل که آن همه آدامس رویش چسبانده بودند چه داشت که آن همه بازدید کننده دارد .

یعنی ما با این همه جاذبه ی در حال آفرینش آنی چی از آنها کمتر داریم .

خواهش می کنم یک کم خود باور باشیم اینقدر نق نزنیم دیگر.





۲۷ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

هنر زن به زدولت اوست یا (چطور می شود پسرهایی که دست دست می کنند وادار به ازدواج کرد!)

پدر خدا بیامرزم اصلا و ابدا عقل معاش نداشت  ازوقتی خودم را شناختم هر سال دو بار ورشکست می شد جوری که آثار و عواقبش تا هفت سال گریبان خانواده را می گرفت .
وقتی من دیگر دختر جوانی شده بودم تازه پسرها یاد گرفته بودند که مال و منال پدر عروس را بیشتر از وجاهت و ملاحت ! عروس خانم اولویت دهند  . این بودکه  ما سه  خواهر ؛  من ، خواهر بزرگترم و خواهر کوچکترم با تمام کمالات و جمالاتمان  حتی نتوانسته بودیم یک پشه ی نر را به خود جذب  کنیم ! چه به رسد به یک پسر به قول مادرم اصل و نسب دار .
مادرم هر شب می نشست پیش پدرم طوری که خدا وکیلی هیچ کدام از ما نشنویم ! با نگرانی مادرانه ای می گفت : دختر فلان کس هم شوهر کرد مُتی ( تخلیص شده ی مرتضی  ) یادته چه سیاه و بدترکیب و قد کوتاه بود ولی دختر های ما .
 پدرم آه می کشید ومی گفت : تقصیر خودمان است خانم دخترهایمان را مثل پسرها تربیت کرده ایم بفرما این از خار خاری ( خودم ) صبح تا شب یا بالای درخت شاتوت است یا گربه بازی می کند یا توی زیر زمین نشسته کتاب می خواند و دری وری  می نویسد .
اینها باعث شد  تحولی عظیم در من بوجود آمد و بالاخره من تصمیم گرفتم ازدواج کنم .
 در دنباله ی این پروژه یک روز در دانشکده آقای خانه را کشف کردم و کار را به جاهای خوبی کشاندم . بدبختی اینجا بود که آقای خانه دست و دلش به خواستگاری از من نمی رفت و سخت دنبال بیرون کشیدن حرف از دهان من بود که نهایتا پدرم از مال دنیا چه دارد .
 چاره ای نداشتم که  از هنر زنانه ام ! استفاده ببرم و  برای آنکه دلگرمی اش را بیشتر کرده باشم  گفتم : اگرچه ما از مال و منال دنیا هیچ چیز نداریم  و حتی خانه امان هم مال ورثه  است . اما من یک تکه زمین سه هکتاری دارم    بّر جاده ی  رودهن که پدرم آن را بطور کامل به من داده است .
فردای همان روز آقای خانه به خواستگاری من آمد و مراسم عقد و عروسی در کوتاهترین زمان ممکن به راه افتاد .
چندی  بعد از عروسی   یک روز که آقای خانه نشسته بود آمار مایملکش را می گرفت تا با  آن سرو سامانی به زندگیمان دهیم  از من سراغ آن زمین را گرفت .
من با تاسف وصف ناپذیری به او گفتم  :  شرمنده این تکه زمین فقط تا زمانی به من تعلق داشت که ازدواج نکرده باشم و بعد از ازدواج من زمین بطور اتوماتیک به خواهر دیگرم می رسد .
 از حال و روز آقای خانه که بگذریم  این طور شد که ما خواهرها  توانستیم با همین ترفند یکان یکان به خانه  ی بخت برویم .
بعدها باجناقها کک به تنبانشان افتاد این زمین را از پدرم بگیرند و بین خودشان تقسیم کنند اما ما هم کوتاه نیامدیم و گفتیم این زمین  ، مال پدرمان بوده است تا زمانی که دخترهایش را شوهر نداده باشد  ؛ بعد از آن به طور اتوماتیک به دیگر ورثه می رسد .
 هر چند  زمین   بر رودهن آثار و برکاتی دارد که هنوز هم دختران هنرمند  فامیل برای  تشویق کردن پسرهای طماعی  که قصد ازدواج با ایشان را دارند می توانند بطور موقت مالکش باشند .

۲۶ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

اعتماد پدرانه

پدرم همیشه نسبت به درس و مشق من اعتمادی وافر داشت و نصایحش همیشه رهگشای من بود .
 طوریکه  در دوازده سال تحصیل هر وقت می خواستم در برنامه های فرهنگی!  مدرسه شرکت کنم اول می رفتم رضایت او را می گرفتم .
او همیشه روزنامه اش را می گذاشت کنار ، عینکش رو از روی بینی اش پایین می کشید و از ورای عینک کائوچوئی تیره اش  با  نگاهی  نافذ که تا مغز استخوان من نفوذ می کرد ،
می گفت : باشه بابا جان به شرطی که به درس و مشقت لطمه نخوره .

قسمت دردناک ماجرا این بود که من همیشه شاگرد تنبل کلاس بودم .

خدایش بیامرزاد بیشتر نگرانیم اینه که  اون دنیا حتما  یه چیزایی بو برده .

۲۴ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

برای دختر عمو همت مضاعف آرزو می کنم و به دعای خیر شما نیاز مبرم دارم

می خواهم دختر عمویم را شوهر بدهم ! یک همکار مرد 60 ساله ی مجرد دارم که مرد خوبی است . راستیاتش گذاشته بودمش برای وقتی کارم با آقای خانه به  جدایی کشید با او ازدواج مجدد راه بیاندازم بس که این مرد بی سرو زبان و مهربان است . یک بار هم جلوی همه ی خانمهای همکار گفت من از همه اشان بامزه تر هستم ! و دیگر بعد از این  ؛ مهرش به دل من افتاد و دیگر  بیرون نرفت .
اما دیشب که آقای خانه برایم یک انگشتر برلیان 800 هزار تومانی  خرید( خودش می گوید این قیمت و یک کاغذ خرید مجعول هم نشانم داده است دروغ که شاخ و دم ندارد  )  با اینکه اصلا خوشم نیامد از این کارش بس که انگشتر در پیت بود و همش فکرم این است که از این انگشتر بدلهای تازه مد شده باشد وبرلیان کاری اش خیلی  شبیه آینه کاری امامزاده ها می ماند ،  تصمیمم را عوض کردم شاید بتوانم چند سال دیگری با او دوام بیاورم بعدش هم خدا بزرگ است .

دختر عمویم  49 ساله است .  یعنی سن واقعی اش این است . آن زمانها که من کوچک بودم یک سالی از خواهر بزرگ من بزرگتر بود . اما به مرور زمان هم سن خواهر وسطی ام شد بعد شد هم سن من و حالا می گوید هم سن خواهر کوچکم است .
خواهر کوچکم گاهی به شوخی می گوید ، فردا پس فردا که من می خواهم دخترم  را شوهر دهم می آید و می گوید هم سن اوست .
این موضوع نگرانم می کرد . این که او خودش را فراموش کرده است و تصویر دیگری از خود دارد . امروز که به خانمهای محل کارم این را گفتم . همه متفق القول گفتند این موضوع طبیعی است . و آنها هنوز وقتی خودشان را توی آینه می بینند همان دختری را می بینند که ده سال پانزده سال پیش بوده اند .یادم آمد من هم همینطور هستم . مدتهاست خودم را توی آینه دقیق نگاه نکرده ام سرسری خودم را می بینم ، از عمد که نبینم چقدر بزرگتر شده ام .( نمی گویم پیرتر چون دست و دلم نمی رود به گفتن این واژه )
خلاصه می خواهم او را شوهر دهم  و به دعای خیر شما نیاز مبرم دارم . او دختر خوبی است ولی الان شده است موی دماغ پدر و مادرش . پدر و مادرش هم شده اند موی دماغ او . و همه اشان با هم شده اند موی دماغ من . مدام روی اعصاب من هستند  و به شدت وحشتناکی  فکر می کنند من عاقل و مشکل گشا هستم .
این را که به دوستانم می گویم یکی شان به من می گوید : تا قسمت چه باشد .
آن دیگری می گوید : البته قسمت ، قسمت جنبان هم می خواهد .
اما من خودم می دانم که اگر قرار باشد من یکی قسمت جنبان باشم . فقط می توانم در حد توانم بجنبانم بالاخره هر آدمی یکی توانی دارد   بعدش دیگر بستگی دارد به همت مضاعف این دو نفر .

۲۲ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

هرزه بافی

برای خرید بعضی جنسهای فروشگاه به ماموریت رفته بودم .......
نه دروغ گفتم ، من اصولا آدم دروغگویی نیستم اما  فضای مجازی قدرت عجیبی دارد که مرا وادار به هرزه بافی می کند .
رفته بودم عمویم ، زن عمویم و دخترشان را که مدتی است خودشان را از تهران آواره کرده اند و به هوای ، هوای تازه تر هی شهرهای شرق و غرب را گز می کنند تا موطن جدیدی برای خود پیدا کنند ببینم .
هی با خودم کلنجار رفتم که نروم ببینمشان و هی با خودم گفتم: این عمو ، همان عمویی است  که سر ارث و میراث  آن همه با پدر من کلنجار رفت وهمان عمویی است که دفتر شعرهای پدر مرا سوزاند و همان عمویی است که می آمد خانه ی پدر بزرگ زرتی می زد برنامه کودک من  را خاموش می کرد و من همین طور انگشت به دهن می ماندم و نگاهش می کردم و جرات هم نداشتم به این غول سه متری چیزی بگویم .
وهی با خودم گفتم : ای کاش آقای خانه جلوی من را بگیرد ،
بگوید : نرو ؛  حق نداری بروی ،  بچه ها را چه می کنی  ؟
اما آن دیوث هم چیزی به من نگفت . فکر می کند من خر هستم چل چلی اش شده است نمی فهمم . هی شبها دیر می آید خانه ، بوی سیگار می دهد . دهنش بوی گند هزار کوفت کاری می دهد . مدام تازگیها مجیزم را می گوید . کادو  می خرد . حرفهای عاشقانه می زند .خوب من که خر نیستم می فهمم یک چیزهایی توی کله اش دارد ووول ووول می خورد . دیشب پریشب ها در یک موقعیت خطیری با معصومیت کودکانه ای از من پرسید : عزیزم همه ی زنها مثل هم هستند ؟ برق سه فاز از کله ام پرید !
با قاطعیت بی نظیری به او جواب دادم : بله اگر منظورت به اندمهای باروری و امکانات تولید مثلی امان  است بله از گذشته های دور تا به حال از همان زمانی که شما مردهای کوفتی ما را پرستش می کردید و مجسمه هایمان را به نام الهه های باروری  درست می کردید و زیر بالشتتان می گذاشتید . از همان زمانها  اندامهای باروری ما آخ نگفته است ! همان شکمهای ورقلمبیده ی بیرون زده ، همان سینه های مشک آویزان ، رانهای کت و کلفت . همه مثل هم هستیم . این تفاوتهایی هم که در کوچکی و بزرگی بعضی اندامهای زنانه امان  در این  فیلمهای آمریکایی لعنتی می بینید همه صوری است . اصل ذاتش  خدا وکیلی هیچ توفیری با هم ندارد .
داشتم چه می نوشتم بله رفتم عمویم را دیدم خجالت کشیدم بعد از آن همه اصرار و التماس زن عمو به او جواب رد بدهم . از یک شهر پاشدم رفتم یک شهر دیگر دیدمشان و برگشتم .
نتیجه اش هم این شد که بیزقولک مشقهایش را ننوشته بود و با کتک خوابید .
دختر بزرگ با من قهر کرده بود که چرا به مدرسه اش نرفتم .
و تنها کسی که خوشحال بود آقای خانه ی آب زیر کاه بود !

عادت می کنیم ناموس را بی خیال شویم

یک زمانی توی توالت محل کارم یک شیر تمام اتوماتیک فابریک گذاشتند من می رفتم دستم را که بشویم هی ناغافل دست می انداختم که شیر را باز کنم بعد می دیدم از سر شیر و ملزوماتش خبری نیست .کلی با خودم می خندیدم که من عجب گیجی هستم . یک سالی به همین منوال گذشت تا اینکه شیر تمام اتوماتیک خراب شد و دوباره شیر معمولی برایمان گذاشتند حالا هر وقت می روم دستم را بشویم یک چند دقیقه ای دستم را می گیرم زیر شیر تا بلکه جریان آب خودش اتوماتیک برقرار شود . بعد که می بینم خبری نشد یادم می افتد که آهان شیر قبلی خراب شده است و همان قبل تری را آورده اند .


خلاصه همین است عادت می کنیم .و زندگی یعنی همین عادت کردنها .

وقتی پدر خدا بیامرزم در قید حیات بود نصیحتم می کرد که ناموس زن مثل جانش عزیزو محترم است باید هر طور شده با چنگ و دندان حفظش کنم . یادم داده بود که به وقت مقتضی باید چه جوری بزنم کجای مردها ! تا بلکه ناکارشان کنم دست از سرم بردارند و من هم فرصت فرار پیدا کنم .

حالا عادت کرده ایم که هر روز یک خبر تجاوز به مرد یا زن بشنویم این است که دیگر ناموس ماموس را بی خیال شده ایم . آقای خانه دیروز نصیحتم می کرد عزیز جان اگر قصد تعدی به تو را داشتند بی خود قهرمان بازی در نیاور که بزنند ناکارت کنند . بگذار کارشان را بکنند بروند گم شوند تو هم صحیح و سلامت به خانه برگردی .گور پدر ناموس و این حرفها هم کرده اند .اصلا ناموس کیلویی چند است .

۱۶ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

نصایح مردی که زیاد می دانست

در خانواده آقای خانه رسم است تا مردها به قدر کقایت بزرگ نشده اند یعنی آنقدر بزرگ که اگر قرار است کچل شوند ؛ کچل شده باشند و اگر قرار است مویشان سفید شود دست کم دو سوم موهای سر و  مابقی موی بدنشان هم سفید شود ؛  حق ازدواج ندارند . بعد از آن هم باید خودشان با اولین بارقه های  ناتوانی جننننسی  فکری به حال خود کنند یعنی گیوه ها را بالا بکشند و تنهایی بروند خانه ی عروس آینده قرار و مدارها را بگذارند  و روز جشن عروسی را مشخص کنند و  کارت عروسی را برای تک تک خانواده خود ببرند و برای جشن دعوتشان کنند .

نوجوان ترین فردی که از این خانواده داماد شد آقای خانه بود که در سی سالگی هوس ازدواج به سرش زد نمی توان تصور کرد که او  چقدر باعث خنده و مزاح خانواده خود بود . همه از اینکه او با این سن کم قصد داماد شدن دارد خنده اشان می گرفت و تا مدتها وقتی ما را می دیدند می گفتند کاش دست کم هفت هشت سالی را نامزد بازی می کردید  و بعد که آمادگی تشکیل خانواده داشتید  عروسی می  کردید  !
نسل جدید اما حکایت دیگری دارند و کلا غیر قابل پیش بینی هستند بخصوص اگر پدر پولداری داشته باشند و عزیز دردانه باشند ممکن است   قوانین میراث خانوادگی  زیر پا گذاشته شود.
خواهر زاده ی آقای خانه در سن 20  سالگی بدون داشتن کارت پایان خدمت و شغل مناسب  ، ساز خودش را زده است و این است که در مدتی کوتاه چنین بلاهایی را سرش آورده اند .
 بایکوت شده است  ؛ همه به او به چشم یک انگل هوس باز نگاه می کنند . از حشر و نشر باقی پسرهای فامیل با او خود داری می شود . دخترهای فامیل را از خندیدن و حرف زدن با او منع  کرده اند  . به جایی که او دعوت شده نمی روند .به شوخی های او نمی خندند .  از او اظهار نظر نمی خواهند  . وقتی او حرف می زند تقریبا همه هم زمان رویشان را به سمت دیگری می کنند و بحث دیگری پیش می کشند و باور کنید حتی دیده ام  توالتی که او رفته است  را ضد عقونی کرده اند و تا دو روز هر کس بوی بدی از آن توالت استشمام کرده به پای آن بدبخت نوشته اند .
اینها را گفتم که بگویم
امروز وقتی آقای خانه ؛ خواهر زاده خاطی اش را گوشه ای گیر انداخته بود و او را نصیحت می کرد دیدمشان .
به او می گفت :  دیگر حق ندارد تی شرت  تنگ و شلوار فاق کوتاه بپوشد . اگر شورت مامان دوز بپوشد که کمتر به او فشار فشور بیاورد بهتر است .  باید فکری به حال موهای سرش بکند و مدل مویش را عوض کند .
 به وضوح به او گفت : دوره دختر بازی و شلنگ تخته انداختن تمام شده و باید دستش را از توی جیب شلوار پدرش در بیاورد و خشتنننننکش را بچسبد تا دست گل جدیدی به آب ندهد . حشر و نشر با پسرها و نشست و برخاست با مردهای فامیل را هم بر او حرام کرد و گفت : باید دنبال کار باشد و دویدن و جان کندن دیگر برایش وقتی نمی گذارد که مثل آدم زندگی کند!
در نهایت به او گفت : اگر آنقدر پخمه بوده که نمی توانسته دختری را تور بزند و مدتی با او حال کند بهترین کار برای او این بود که خود عرضایی می کرده و با این سن و سال دختر مردم را به اینکه شوهر کرده است دلخوش  نمی کرده .

از قیافه ی حیرت زده من که بگذریم ، چهره وحشت زده پسرک که به  وضوح  کم آورده  و به غلط کردن افتاده بود دیدنی بود.

یاغی

دخترم ( بیزقولک ) : مامان خدا حق نداره هر وقت دلش خواست ما رو بُکُشونه ! اون اصلا چیکاره است ؟

من : دخترم خدا که ما رو نمی کشونه ، می میرونه . اون ظاهرا  همه کاره است !

۱۵ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

فمنیست کشون


من به عنوان یک زن مسلمان و تحصیل کرده ی ایرانی در خود این توانائی را می بینم که بتوانم پا به پای مردان مسلمان ایرانی !  هر قسمتی که مدیریتش به من واگذار می شود را  به سرعت  به گند بکشانم .


به صلاح دید روسای فروشگاه  ، مدیریت قسمت فروش که از تاریخ 27 اسفند 88 به من واگذار شده بود در تاریخ 14 فروردین  89 به دلیل آنچه "مدام پشت اینترنت نشستن " خوانده شد از من گرفته شد .
یعنی الحمد الله یک چیزی از وبلاگستان به ما رسید . بزنید اون کف قشنگه رو !



۱۴ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

آنچه گذشت از زندگی من

قسمت رمانتیک زندگی من این است که;
پدرم یک افسر ارتش شاهنشاهی بود و مادرم یک نیمچه شاهزاده قجری
پدر شوهرم یک کارگر ساده کارخانه و مادر شوهرم دختر خانواده ای از معماران اصفهانی
مادرم همیشه کلفت دارد و عشقش خواندن قرآن و تعقیبات نماز است ودست به سیاه و سفید نمی زند .
مادر شوهرم هنوز که هنوز است خودش نرده های خانه اش را رنگ می زند و عشقش باغچه و گلدانهایش هستند و نماز هم نمی خواند .
اقای خانه مرا دید و عاشقم شد و با هزار بگیرو ببند با من ازدواج کرد.
قسمت تراژیک زندگی من این است که تا با آقای خانه بحثمان می شود می گوید : فکر نکن اینجا خونه ی باباته.از کلفت و نوکر هم خبری نیست خودت باید بشوری و بپزی و بسابی می خواستی من را تور نزنی .

قسمت فیلم فارسی زندگی من هم این است که من به پهنای صورتم اشک می ریزم و می گویم : باشه آقا هر چی شوما بگین من فقط می خوام سایه شوما بالای سرم باشه  و می پرم برای آقامون اینا چای می آرم .

تاپاله

شبها من که ضعیفه هستم و آقای خانه می نشینیم به دختر کوچکمان دیکته می گوئیم .
دخترمان پشت میز ژاپنی امان آویزان است با دو دستش لبه میز را می گیرد و همانطور که دو زانونشسته است خودش را بالا و پایین می پراند وسرش را به چپ و راست تکان می دهد و دوست دارد ' داماد ادب دارد ' ننویسد .
دختر بزرگمان روی مبل بزرگ می نشیند و در حالی که ناخن هایش را مثل بلال می خورد کشورهای همسایه ارمنستان را حفظ می کند و غر می زند 'چرا چون ارمنستان همسایه ماست او باید همسایه های ، همسایه امان را هم از بر کند؟
چون من موهایم را کوتاه کرده ام ، حمام رفته ام و عطر میس چری ام را زده ام
آقای خانه دوست دارد بچه ها را زودتر از ساعت 9 شب بخواباند و عصبانی است ، چرا بچه ها به قانون یک شبه احترام نمی گذارند ؟
من دوست دارم همانطور که لیوان بزرگم را پر از چای داغ کرده ام و با ساقه طلایی می خورمش روی راحتی خودم لم بدهم و یک فیلم عاشقانه ی اشک آور تماشا کنم .
هوا سرد شده است و گربه مان لابد در باغ توی روستا سردش شده .
باقالی فروش توی میدان شاید چرخش را هل می دهد به سمت خانه و پک های عمیق به سیگارش می زند .
شیطان شاید همین نزدیکی ها سر دیوار خانه ی همسایه دستش را توی دماغش کرده و روی سیم مخابرات تاب می خورد .
یک نفر شاید مرده است روحش عطش گرفته دنبال آب خنک می گردد.
پدرم آن دنیا دنبال خرما فروش می گردد تا برای ما زنده ها نذر کند .
مادرم امن یجیب می میخواند و سر درد دارد.
در اسپانیا یک گاو سرش را به دیوار طویله چسبانده برای صاحبش تاپاله می اندازد.
یک نفر توی سلولش را می گردد تا جرمش را لای درز آجرها پیدا کند .
درتگزاس شاید یک کافه چی از رفتار یک مشتری کلافه شده است توی سفارش آبجویش تف می اندازد.
خداشاید خسته شده نشسته و فرشته ها پایش را می مالند.............
و خلاصه چه می دانیم ما که دنیای هر کداممان چه رنگ و بویی دارد .


'
"

دستم بگرفت و پا به پا برد

چه خوش است حال مادری که در واپسین ساعتهای روز سیزده فروردین در حالی  که اهل خانه به خواب رفته اند .  زیر نور کم رنگ چراغ  مطالعه ! همراه با صدای دلنواز جیرجیرکها  پیک نوروزی دختر 7 ساله ی خود را می نویسد .

۱۲ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

"
وقتی کوچک بودم شاه را با آن جلال و جبروتش که در تلویزیون می دیدم حیرت می کردم
(می دانم سوال تکراری است ) اما همیشه با ترس و لرز از بزرگترهایم می پرسیدم : یعنی شاه پی پی هم می کند ؟
بعد بزرگترهایم به من می گفتند :چرا که نمی کند خیلی خوب هم می کند در توالت طلا پی پی می کند .
من اصولا کوچک که بودم همیشه یبوست مزاج داشتم فکر می کردم همه مردم مثل من هستند منتهی با درصد کمتر یعنی هر وقت توالت می روند یک چشمشان اشک است و یک چشمشان خون ! وتا وقتی کوچک هستند مادر و پدرشان به وقت اجابت مزاجشان موظفند دم در توالت کشیک دهند و او را تشویق کنند که بیشتر زور بزند .
خلاصه تجسم این که شاه برود روی توالت طلا بنشیند و هی زور بزند و چین به ابرو بیاندازد و چشمهایش را ریز کند و توی سرش بکوبد تا بلکه فرجی بشود ؛ یکی از معماهای توالتی من بود. البته آخرش به این نتیجه می رسیدم که چنین چیزی امکان ندارد و نمی شود که شاه مملکت ملزوماتی برای این منظور داشته باشد.
این مال کوچکی هایم بود حالا خیلی تغییر کرده ام .
همه ی ما روزی تغییر می کنیم باید این تغییرات را بنویسیم تا ببینیم حدش چقدر شده است به اندازه کافی بزرگ شده ایم یا نه !
حالا که بزرگ شده ام اطمینان دارم که همه آدمها از راس تا ذیل می توانند چنین توانائی را داشته باشند حتی در پاره ای مواقع تا حد غیر قابل کنترلش یعنی می شود همه جا را به گند کشید و دیگر حتی احتیاجی به توالت نیست چه برسد به طلایش .
"

امروز به تاریخ 11/1/1389 دخترهای من با 7 و 9 سال سن به سرچ کنندگان ک.....ون در اینترنت پیوستند

یک عمر به بچه های مردم خندیدیم که با سرچ چه چیزهایی وقت گذرانی می کنند.
امروزدخترها اصرار به اصرار که آنها هم توی گوگل چند تا چیز سرچ کنند .
من خوشحال که چنین بچه های پروریده ام
شروع کردند به سرچ کردن .

1- پیشی
2- هاپو
3- گوز
4-کوووووون

یعنی کیش و مات در چهار حرکت

"داده ایم تا اطلاع ثانوی دراینترنت خانه را گل بگیرند !"

تراوشات یک ذهن شکاک ( دسته گل هایی که آقای خانه به آب می دهد )

"

بعد از ده یازده سال زندگی مشترک آقای خانه برای اولین بار در سالگرد ازدواجمان برایم یک دسته گل ِخیلی خیلی بزرگ خرید .

خداوندا خودت به من رحم کن یعنی باز می خواهد چه دسته گلی به آب بدهد .

"