۲۳ مرداد ۱۳۸۹

روح مکان

خانه پدر بزرگم را خيلي دوست داشتم . پدر بزرگ كه سكته مغزي كرد عمه ها و عموها افتادند به جان هم كه يكي بيايد او را نگهداري كند. همه از زير بار نگهداري پدر در مي رفتند و خوب كار آساني هم نبود پدر بزرگ فلج شده بود و افتاده بود توي رخت خواب . تقريبن مشاعرش را از دست داده بود و گيج و لال . گنگ و مست مدام حرف " د ِ " را با مداومتي خستگي نا پذير تكرارمي كرد دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد.
پدرم پسر مياني خانواده ؛ تازه ورشكست شده بود . قبول كرد برود پدر را نگه دارد به شرطي که  در خانه پدربزرگ ساكن شويم  تا هم خانواده اش  سرو ساماني داشته باشند و هم خواهر ها و برادر ها خيالشان ازبابت پدر آسوده باشد .
خانه پدر بزرگ رفتيم و مانديم تا پدر بزرگ مرد و بعد خواهر ها و برادرها آمدند خانه پدر بزرگ را فروختند و سهم ما را هم دادند و ما هم رفتيم ولي ؛ خانه پدر بزرگ در روح و جان من رخنه كرد. آنطور که انگار شعور داشت و مي فهميد .
خانه در خيابان آذربايجان بود يک در قديمي دژمانند داشت ؛ آبي رنگ و دو حياط تو در توي بزرگ پر از شمشاد وسرو و درختان شاتوت و عناب . باغچه هاي پر از  محبوبه شب و  ياس زرد و بوته هاي  گل يخ و  گلهاي محمدي و ميخك هندي . نسترن ها و پيچ های امين الدوله كه جا به جا ديوارهاي خانه را پوشانده بودند . زير زمين هاي بزرگ با طاق ضربي و بوي نم و عطر خاک .گربه هاي طاق و جفت و كوچك و بزرگ كه به دنبال هم از در و ديوار خانه بالا مي رفتند و ميو ميو و فيف و فوفشان به وقت دعوا و داووووود داوووود گفتنشان به وقت جفت يابي همه در ذهن و جان من زنده و پا برجاست .
وقتي شاد هستم خواب خانه پدر بزرگ را مي بينم . وقتي غمگين هستم خواب خانه پدر بزرگ را مي بينم . وقتي قرار است كسي بميرد؛ (( وقتي پدرم مرد قبل ترش خواب خانه پدر بزرگ را ديدم خواب ديدم وسط حياط خانه ايستاده ام كه يك هو چشم راستم مي افتد كف دستم بعد هر كاري مي كنم كه چشم را جا بزنم سر جايش نمي رود .)) يا وقتي دختر عمو يم مرد چند روز قبلش خواب ديدم خانه پدر بزرگ را آب و جارو كرده اند و چراغاني است .
وقتي كسي قرار است ازدواج كند خواب خانه پدر بزرگ را ميبينم .وقتي قرار است کسي مريض شود و ناجور در بستر بيماري بيفتد . خواب خانه ي پدر بزرگ حتما ديده مي شود . خلاصه اينکه اين خانه مثل انسانها  يک جسم داشت و يک روح . جسم خانه را مدتهاست کوبيده اند و به جايش چند آپارتمان بزرگ و نازيبا ساخته اند . اما روح خانه به قوت خودش باقي است . من بزرگ مي شوم و در خانه هاي مختلف زندگي مي کنم و روزگار مي گذرانم . اما فکر اين خانه از روح و روان من خارج نمي شود .
تقديم به آن دوست که ممکن است گه گاه از جلوي خانه پدر بزرگ  گذشته باشد اما چندان جدي نگرفته باشدش .
تقديم به آن دوست که ممکن است گه گاه در اين خيابان از کنار هم رد شده باشيم اما همديگر را نديده باشيم .
تقديم به آن دوست که اين محله  ما را به هم پيوند داده است .

۱۰ نظر:

24 گفت...

اونقد با این نوشتتون حال کردم که فعلا حوصله ی اون بحث قبلیمو ندارم. خیلی قشنگ بود . شاید هممممش قشنگ بود :) خوشم اومد. ممنون

اميد گفت...

كجاي خيابون آذربايجان؟

خارخاسک گفت...

نزدیک به خیابان کارون

B E H Z A D گفت...

اسمه گربه ها محلتون davood بوده :))

وانیل گفت...

شما با غزراییل قرارداد همکاری امضا کردی؟

خارخاسک گفت...

بهزاد اسم گربه ها داوود نبود تجسم ما از لهجه ی گربه ها ! موقع جفت یابی و میو میو کرنشان یک چیزی بود در مایه داوود . می گفتیم گربه های ماده دنبال داوود می گردند !

پیام گفت...

away we go رو دیدین؟
کارگردانش سام مندز یه زن ومردی(ازدواج نکردن) دارن بچه دار می شن و دنبال یه خونواده می گردن واسه بچشون هی می‏گردن و می‏گردن آخرش می‏رسن به یه خونه، یه خونه‏ی قدیمی، خونه میشه آرامش می‏شه خونواده می‏شه همه چی، خونه خیلی خوبه

لیموشیرین گفت...

خیلی قشنگ بود. خوابها مخصوصا از نوع بدش یه جوری میکنه ادمو ...!

من زیاد از اذربایجان رد میشم ، فکر کنم از این به بعد یه جور دیگه رد شم و نگاه کنم !!!

صندوقک گفت...

منهم یه همچین حسی نسبت به خانه کودکیم دارم، با اینکه سالهاست آنجا زندگی نمی کنم ، هر خوابی ببینم آن خانه است که حضور پررنگ دارد. جالب است که مهم ترین اتفاقات هم در زاویه ای می افتد که من همیشه برایم نقطه استراتژیکی بوده است.

هیچکده گفت...

سلام ... عادت کرده ام بیام و بخوانم و لذت ببرم از این همه واقعیت که اینجا به زیبائی لمس میشه ... و واقعا لمس میشه ... ممنونم خارخاسک ...