۱۸ مرداد ۱۳۸۹

عشقهای خیابانی !

در ميان هدايايي که آقاي خانه پيش از ازدواج برايم خريده اند يک عطر خز ؛ بد بوي ؛ ارزان قيمت به شدت عاشقانه اي وجود دارد که من هنوز يک بند انگشت  آن را از چهارده سال پيش تا کنون نگه داشته ام . اين عطر عجيب بوي عاشقي مي دهد . بوي عشق هاي کودکي و محال است من آن را بو کنم  و ياد تمام عشقهاي نافرجام ِ کودکانه اي که همگي اش فقط در طول يک خيابان بوقوع پيوست نيفتم . اولين عاشقي ام تقاطع خيابان سلسلبيل بود با آذربايجان يک رستوران  کنتاکي بود ما همسايه اشان بوديم پسر صاحب رستوران جوانی بيست و هفت هشت ساله سبزه رو بلند قامت ؛ خوش اخلاق و خوش هيکل   بود که براي  ده دوازده سال سن من کمي بزرگ مي نمود و ظاهرا به همان شدتي که من او را مي ستودم او خواهر بزرگترم را دوست داشت . يک بار جلوي چشمانش پايم به سنگي گير کرد و به زمين افتادم . همان لحظه عاشقي از سرم پريد او به يکي از تنفر آميز ترين جوانهاي دوران تبديل شده بود. دومين عشق را کمي بالاتر در همان خيابان آذربايجان تجربه کردم نرسيده به چهار راه خوش پسر علافي بود به اسم داوود که محل سگ به من نمي داد با موهای فرفری و هیکل نی قلیونی . من اما هميشه فکر مي کردم اشاراتي از طرف او ديده ام . دومين عاشقي را در همان خيابان سر سه راه کارون تجربه کردم . جوانک افغاني مغرور و کم حرف و اخمالو و متين و صبور و سخت کوش و نجيبي بود که در دکان نانوايي بربري کار مي کرد من مي رفتم به هواي خريدن نان مي ايستادم توي صف آنقدر نوبت به اين و آن تعارف مي کردم و او را با نگاهی تحسین آمیز تماشا می کردم  تا عاقبت يکي از برادرها يم مي آمد با توسري مرا کشان کشان به خانه مي برد . او اما هیچ گاه به من خیره نشد و نانجیبی نکرد شاید محبوبی داشت در کابل یا هرات که خیالش مملو از او شده بود و چیز دیگری را نمی دید . از سن هفده سالگي اما ورق کمی برگشت  اولين کسي که به نظر مي آمد مرا دوست دارد . پسر بقالي بود که سر خيابان آذربايجان تقاطع  آزادي يک دکان بزرگ به اسم مشهور دریان نو  داشتند .حکايت اين بود که يک بار  دختري را آنجا ديده بودم که نوشابه و کيک مي خورد. نوشابه را با دستهاي قشنگ و ناخنهاي بلند و لاک قرمز زده اش يک جور خاصي در یک دست مي گرفت . کيکش را هم در دست دیگر بعد با یک اطوار ناز و ظریفی می خوردشان که  من عاشق استيلش شدم یک سال تمام پس از مدرسه هر روز مي رفتم با همان روش در میان بهت و حیرت پسر بقال کیک و نوشابه می خوردم تا اینکه سخت کوشی ام موثر افتاد و پسرک به من ارادتی پیدا کرد  . حسنش اين بود که پسرک عاشق ، هميشه نوشابه و کيک مجاني به من مي داد تا تمرينم را با خيال راحت انجام دهم . دومين عاشق در همان خيابان  سه راه قصر الدشت سر کله اش پيدا شد آنجا خانه يکي از دوستانم بود تولدش به خانه اشان رفته بودم وقتي در را باز کردند دوان دوان از پله ها بالا دويدم .اما ناگهان با یک غول بزرگ دو متری که پسر ارمنی همسایه اشان بود و از پله ها پایین می آمد برخورد کردم  او مرا ميان زمين و آسمان  زد زیر بقلش و چهار پله پایین پرید . پس از این فرود افسانه ای که با نگاه غرور آمیز او همراه بود دستم را روی سینه اش گذاشتم و هولش دادم او هم تعادلش بهم خورد و افتاد روی زمین . همانطور که از پله ها بالا می رفتم می شنیدم که می گفت : ای نامرد !اما گویا همین کار مهر مرا به دل پسر ارمنی اندخت (مردها موجودات عجیبی هستند کلا ارمنی و مسلمان هم ندارند همیشه شیفته ی چیزهای عجیب می شوند )
من اما  فکر می کنم آقای خانه ترکیبی است از آن پسر افغانی و این پسر ارمنی شاید هم همین  ترکیب مرا به او علاقه مند کرد.خلاصه این عطر بد بو و دوست داشتنی مرا به یاد تمام عشقهای کودکی ام می اندازد وچه عطر خوبی است این .

۲۶ نظر:

رها گفت...

سلام هفت‌دنده جان
امکانش هست این فونت‌ات رو عوض کنی؟
پدر چشم‌هام درمیاد تا بخونم خب!

لیموشیرین گفت...

خارخاسک بچه محل ، اکتیویته های نوجوانیتون تو محل بسی پر شور و حال بود D: حالا اقای خونه میدونه که شبیه اون جوانک افغانیه ؟

Armin گفت...

اگه آقای خونه یه چیز بهتر و شایسته تر باشه قطعا لذت اون عشقها محو میشه و محو میشه و جاش عشق به آقای خونه جاشو میگیره

اما وای به روزی که آدم به بعضی نتیجه ها برسه...

اعترافات یک قلم گفت...

خیلی قشنگ بود و مثل همیشه کلی از خوندنش لذت بردم .خارخاسک جان اصل کاری رو هم تعریف میکردی دیگه .
اشنایی بااین مرد خانه را میگم: دی

اینا چی میگن هی فونتت بد و این حرفا .چرا پس من چیزی حس نمیکنم .این که خیلی خوبه .البته منکمی درشترش میکم و بعد به راحتی میخونم

م ی ل ا د گفت...

یه چیزایی هست اگه آدم نگه مدیون میمونه
من به جرات میتونم اینو بگه
تو این همه وبلاگ نویس متاهل خانوم،خارخاسک خانوم یه چیز دیگه اس فقط نه واسه این که قلم و هوش نویسندگیه خوبی داره،مهمتر این که تو صفحه صفحه ی وبلاگش حتی یه پست لوس و چندش نمیشه پیدا کرد،برخلاف اکثر این وبلاگ نویسای زن متاهل که بس که شوشو و ... میکنن آدم احساس میکنه اینا اگه شوهر نمیکردن چه بحرانی تو جامعه ایجاد میشد، راهت مستدام خارخاسک عزیز

بادبادک سوار گفت...

سلام
با عوض کردن فونت موافقم
گفتی عشق دوران کودکی یادم افتاد همون موقع هم که کل همبازیام پسر بودنو وتکو توک دختر اصلا تو نخ این چیزا نبودم تا قدمان بالا رفت و چشمهایمان به سیر اطراف.ولی بازم که می گردم می بینم همچین چیز ینی عشق دندان گیری نبود که خاطرش عزیز باشد

siamak گفت...

پس آقای خانه چی؟ گویا ایشون نقشی نداشته اند.

مضراب گفت...

:))
چه باحال
آقاي خونه بيا ببين چي مي گه بانو ؟

گلچهره گفت...

خداروشکر هیچ کدومشون به شما نظر پیدا نکردن و الاّ خدامیدونه آخرش چی می شد...

پیر فرزانه گفت...

منظورت از ترکیب افغانی و ارمنی ، نجیب و خوش قد و بالا بود؟
هیچ چیز عشق دوران کودکی نمی شود با دلشوره ها و زیر چشمی پاییدن هایش .

خارخاسک گفت...

مغرور و رند و بزرگ و مهربان و بد اخلاق .

ستاره گفت...

ها ها ، خیلی باحال بود، منم همسری برام رفته یک عطر خریده که مارکداره ولی من نمیدونم چرا بوش اینجوریه، بوی گل رز میده، خودشم میخنده میگه وقتی اینو میزنی آدم یادش میفته صلوات بفرسته :))

zohreh گفت...

جالبه که شما یه مدتی سمت قصر الدشت می شستی .. من هم بچه آریانا م .. واقعا که چه دنیای کوچیکیه ...

کامی گفت...

منم یه مدت قصرالدشت می نشستم. خیابون زاویه.

رهگذر گفت...

"شاید هم همین ترکیب مرا به او علاقه مند کرد".
.
.
ای کاش خلقت زنها طوری بود که این کلمه ی "شاید" رو در جمله ی حساس وسرنوشت سازی مثل این، بکار نمی بردند.

ملنگ گفت...

چه ديد مثبتي نسبت به عشق خيابوني داشتي. عشقايي كه منجر به ازدواج با يه مرد ايدال شده.واسه ي بچه هاي دوران من اين ادكلن ياداور عاشقي ها؛ بوي گند سوءاستفاده ميده!

ناشناس گفت...

زمانی که هفت هشت هزار تومن خیلی پول بود و جزیره ی کیش هم خیلی جزیره ی کیش بود ، نه یکی که دو عدد ادوکلن زنانه خریده شد که هنوز که هنوز است بعد از گذشت هفده سال هلاک یک ذره از بوی آنهاست حتی اگر بویی از عشق و عاشقی هم نبرده بوده باشد آن روز !
ادوکلن ونیز با شیشه ی قهوه ای ی سوخته و کمر باریک همچون کمر هفده سال پیش و ادوکلن لیوناردو و هر دو هم ساخت ایتالیا و هر دو هم اصل اصل . مثل خودمان . مثل هر دوی ما که اصل اصل بودیم حتی اگر بویی از عاشقی نبرده بودیم یا نبرده بود.
ادوکلن هایی که دیگر هیچوقت یافت نشد مثل روزهایی که دیگر برنگشت . مثل هفده سال پیش . مثل کیش !

Soroosh گفت...

سلام.من اولین بار هستش که میام به بلاگتون.واقعا پستهای جالبی‌ در بلاگ قرار میدید که امیدوارم ادامه پیدا کنه.

مداد گلی گفت...

خوش به حال اقای خانه که هر چند دیر تر آمده اما کامل امده.
(راستی سر قالب قبلی چه بلایی اومد. قشنگ تر بود که)

اعترافات یک قلم گفت...

سلام به خارخاسک هفت دنده
یه سوال داشتم معنی این اسم چیه .از ترکیبش خیلی خوشم اومده میخوام بدونم اسم چیزی یا حیوونیه یا نه یه اسم من دراوردیه

هیچکده گفت...

سلام خارخاسک محترم ...

عالیه ... عالی ... چقدر واقعی به آدم حس میده ...یه حس ِ خوب ... ممنونم به خاطر لذتی که اینجا از خوندن می برم ...

صمد دانشمند گفت...

سلام
چقدر خوب اعتراف مي كنيم وقتي از ديوانگيهايمان مي گوييم
وقتي همه چيز را خلاصه مي كنيم و مي گذريم از آنچه در كنارمان مي گذرد. واقعيتي تلخ كه هر روز دارد ما را به قهقرا مي برد

MhZ گفت...

اوو
چشم آقای خانه روشن

هونیا گفت...

از این به بعد هر وقت از این جاها رد بشم یاد ِ شما می افتم ...
شاید هم چشم بگردونم دنبال همچین آدم هایی ...

ناشناس گفت...

جالبه
فکر نمی کردم دخترا به نگاه پسرا وقعی بنهند
ولی بعداها دیدم می نهند...
اما نفهمیدم که چطور میشه معنی این نگاه رو فهمید، مثبت یا منفی ... ؟

امین گفت...

!!