۳۰ مرداد ۱۳۸۹

آدمیان سگ ها و افعی ها

آقای خانه  عاشق سگهاست ؛ مردی که عاشق سگها باشد زنها را هم خیلی دوست دارد خودش این را می گوید . من اوایل ناراحت می شدم و می گفتم : خاک تو سر ِ بی معرفتت کنم ؛ لیاقتت همان سگ  است . اما او به من می گفت : من چیزی می دانم که تو نمی دانی . دیروز مرا برد و سگ  تربیت شده ی شیانلویش را نشانم داد . من سگ خیلی دیده ام ؛  اما چه بگویم از آقایی و با مرامی این سگ  ؛ مودب ؛ خوش رفتار ؛ به اندازه واق واق   می کرد .  بیخود دور و برت نمی چرخید . همیشه سمت راست تو حرکت می کرد .وقتی راه می رفتی با تو راه می رفت . وقتی می نشستی با تو می نشست .  وقتی می دویدی با تو می دوید . وقتی به چشمانش نگاه می کردی خوب می فهمیدت  . خوب درکت می کرد . به جای آنکه دهن گنده اش را باز کند و له له بزند و زبانش آویزان باشد و آب دهنش شُر شُر بریزد و  دندانهای ترسناکش را بیرون بیاندازد . دهنش را می بست و پوزه اش را بالا می آورد و آرام و باوقار به انتظار نوازش دستان تو می نشست  .
به آقای خانه گفتم : این حتی از تو هم مهربان تر است . آقای خانه  گفت : کجایش را دیدی!  چند وقت پیش همین سگ بود که جان مرا از چنگ یک افعی  نجات داد . یک افعی آمده بود پشت اتاق من  چنبره زده بود مثل زنها ؛ منتظر فرصت تا  نیشش را به من بزند . اما گرگی خودش را به آب و آتش زد تا مرا خبر کرد  و فهمیدم چه کسی به انتظارم نشسته است . 


۸ نظر:

ناشناس گفت...

عجب!

نیلا گفت...

از آقا منشی بعضی سگا هر چقدر هم ک بگیم کم گفتیم!

amirali گفت...

وقتی اونجا نوشتین دهنش را می بست و پوزه اش را بالا می آورد انتطار داشتم جمله ایی دیگه بنویسین که خدا رو شکر ننوشتین...استغفرالل...

رهگذر گفت...

گاهی بعد از یه مدت آتش بس ، ناگهان تک تیراندازاتون شروع به کار می کنند. چقدر هم هدف گیری دقیقی دارند. شیرینیش به اینه که بعدش می نشینید و زخمهای هم رو باند پیجی می کنید.
گویا باید باور کنیم که زندگی بدون سگ و افعی پیش نمیره.هر چند من یکی هیچ وقت نتونستم با این سبک کنار بیام. خوش به حالتون.

ناشناس گفت...

سلام به همگي لطفا اين لينك را ببينيد.
http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=113421

آریانا گفت...

قدیم ها موش افعی بود. سگ کنایه جالبی ست لیدی خار خاری.
مدتی پیش نوشته ای خواندم از آیدای پیاده. بی انکه خودش بداند(و البته جاهایی دانسته) استعاره هایی مخ آتش زن داشت در باب همین قضیه که شما نوشتید.

مخ من البته هنوز دودش بلند نشده. اما خوب.
ودعای همیشگی. قلمتان توانا لیدی خارخاری عزیز

آریانا گفت...

راستی لیدی جان این را هم بگویم این تایید نظرات را که گذاشتید گمانم بهتر است. گرچه من اسمش را قرتی بازی می گذارم ولی برای وبلاگ شما از اوجب واجبات است. خواننده می فهمد نظراتش دیده می شود.
همچنان قلمتان توانا لیدی

farzane گفت...

یه بندهخدای می گه زن وشوهرها بعد از چند سال مثل خواهر برادرهای پشت سر هم می افتن به جون هم دیگه ...حالا قصه ی شما شده . ظاهرا درسته این نظریه