۶ شهریور ۱۳۸۹

دختر شاه پریان

چیزی که مرا به وجود خدا معتقد می کند ؛ "ببینید چه کوه بلندی ساخته ام این کوه میخ زمین است"  یا " اگر خردمند باشید می فهمید که شب چطور از پی روز می آید و روز چطور از پی شب می رود "  نیست .چیزی که  مرا به وجود خداوند معتقد می سازد تصادف  است . چیزهایی که ما اسمشان را گذاشته ایم تصادف ولی احتمالا خدا اسمشان را گذاشته است سنگ انداختن در کار مخلوقاتم .
وقتی من هشت نه ساله بودم پدرم را از ارتش بیرون کردند آن وقت ها هنوز اصفهان زندگی می کردیم و من یک بچه اصفهانی اصیل بودم که به اندازه یک دوجین بچه از سایر نقاط ایران زمین شامورتي بازي  می دانستم . پدرم مدتی رفت در کار طلاسازی ولی کم آورد  او یک ارتشی بود و کار طلا سازی با خصوصیاتش سازگاری نداشت به فکرش رسید بختش را در گاو داری امتحان کند نمی دانم چه تجربه اي از سرباز خانه های آن دوران  آموخته  بود که او را به موفقیت در این کار امیدوار  کرد . رفت و ورشکست شد  و این درست نقطه قوت پدرم در اقتصاد بود که باعث می شد او هر دو سه سال  یک بار به وضع مايوس کننده اي  ورشکست شود.
بگذریم ، پدرم طلاسازی را ول کرد و دست ما را گرفت و با شورلت آمریکایی آبی رنگ قراضه اش که به آن می گفت " رخش" راهی قزوین شدیم سال 57 هفت بود و جريانات انقلاب  در قزوین بیداد می کرد  . ما یکی دو سالی در خیابان فردوسی کوچه دکتر نشاط در یک خانه اجاره ای بزرگ ساکن شدیم . نه زاینده رودی بود و نه کوه صفه ای ، نه چهار باغی بود و نه هشت بهشتی . قزوین بود و یک کوچه  و یک خانه به نام خانه دکتر نشاط که ناگهان تبدیل شد به قلعه شاه پریان ِ کودکی های من . من می رفتم بالای پشت بام خانه امان و ساعتها می نشستم به تماشای این خانه .یک کلاه فرنگی کامل با سقف شیروانی ,  یک باغ رویایی با دیوارهای بلند  ؛ یک تاپ بزرگ سفید ، درختان میوه و نارون سر به فلک کشیده و گلهای محمدی و کوکب که همه جا پرا کنده بودند .  وای خدایا من عاشق گل بودم در آن دوران و دوری از اصفهان را با دیدن  این خانه ؛  آنهم از راه دور تحمل می کردم . همه شب فکر و ذکرم این بود که راهی به درون خانه پیدا کنم . سنگ زدم ؛ توپ انداختم ؛ از دیوار بالا رفتم ؛  يک بار هم به خودم اجازه دادم دور از چشم مادرم لباسهای پاره پوره بپوشم بروم در خانه اشان بگویم پدرو مادرم مرده اند ودنبال یک کار کوچک در حد آب دادن باغچه ها می گردم پول هم نداديد  نداديد  ! اما دستم را خواندند و مرا از دم در راندند . هر بار سدی مانع ورودم به آن خانه می شد . نامردها حتی در را آنقدر باز نمی کردند که من بتوانم بهشتم را  کمی گشادتر و از نزدیکتر تماشا کنم .عاقبت به اين فکر رسيدم که بايد دنبال دختر بچه ها یا حتی پسر بچه های تخس خانه بگردم تا  بتوانم با طرح يک دوستی حساب شده کاخ آرزوها را فتح کنم  . اما نشد که نشد ماهها نشستم به انتظار بچه ها اما هیچ بچه ای در آن خانه نبود . من حتی می توانستم با خود دکتر نشاط دوست شوم برایش شیرین زبانی کنم و خودم را به خانه اش بکشانم  اما دکتر نشاط را هم ندیدم  او هم در هاله ای از ابهام بود .
تا اینکه پدرم در  گاو داری هم  ورشکست شد  و دوره کوچ ما رسید . من قزوین را با رویای آن خانه ترک کردم و به تهران آمدم.
حال تصادف را ببینید ؛ همان که گفتم مرا به وجود خدا معتقد می کند . همان کسی که ما را بازی می دهد و با ما بازی می کند . چندی پیش بی بی سی با شیرین نشاط با آن آرایش عجیب و غریب چشمهایش  مصاحبه داشت . من داشتم سبزی پاک می کردم و از دست سبزی فروش با آن سبزی ها پلاسیده شاکی بودم و هر بار که سرم را بالا می گرفتم و او را با آن سرمه ی تا زیر گونه  توی چشمها می دیدم می گفتم : پناه بر خدا این چطور آرایشی است ؟  که ناگهان کلامي از ميان دو لب شیرین  خانم منعقد گرديد  . این دختر همانی بود که من نزدیک به دو سال آرزویش را داشتم . همان دختر شاه پریان ، او دختر دکتر نشاط است  .   همان کسی که در آن خانه رویایی زندگی کرده است . هر چند سن و سالی از من بزرگتر دارد  اما می توانست آن روزها گرهی از کار من باز کند  و این بازی تقدیر است که دختر را امروز دیده ام   ولي آن خانه را مدتهاست کوبيده اند و نابودش کرده اند .

۲۰ نظر:

گلچهره گفت...

دنیا خیلی کوچیکه

ناشناس گفت...

گفتی نظامی گفتی اصفهان یاد پچگیه خودم افتادم در پایگاه نیروی هوایی در اصفهان پایگاه هشتم شکاری اخ خدا بچگی اخ خدا بابای ارتشی وصدای هواپیما

افسانه گفت...

چه جالب منم در پایگاه هشتم شکاری بودم! اینو نمیگن قدرت خدا؟؟؟!!!یهو این همه آدم از یه جا!!!

نمیدونم خدا اصلا قصد داره خودشو معرفی کنه یا نه؟ چون من یه وقتایی احساسش میکنم و اتفاقا نه معجزه ای کرده نه خواسته چسزس رو به من ثابت بکنه انگار منم جزو یه جریان بزرگ هستم خلاصه خودمو قسمتی از داستان زمین میدونم...

مینا گفت...

سلام:من حدودیک هفته ست که خواننده وبلاگ شما شده ام وهرروزبدون استثنایه سری میزنم تانوشته هاتونو بخونم
می خواستم بگم که شماازنظرفکری فوق العاده اید؛همین.

ناشناس گفت...

سلام
جالبه
پدر من هم در اصفهان بود تا 7 8 سالگی و پدرش هم ارتشی بود اما اخراج نشد. بعد منتقل شدند به قزوین و بعد هم رسیدند به تهران
نکنه شما عمه ی منی ؟ عمه انقدر خوب می نوشتیو خبر نداشتم :D

خارخاسک گفت...

افتخار مي کنم عمه شما باشم . اما حيف ظاهرا يک تفاوت هايي هست .

قاصدک گفت...

بر عکس تو من فکر نمی کنم اینها نشونه وجود خدا باشه. بلکه فقط یک تصادفه. تصادففففف. می فهمین؟ این وسط فقط یک هاچ کم داشت که عمه شو پیدا کنه که بسلاکتی جفت وجور شد.حالا هی بگین فیلم هندی فلان-فیلم هندی بهمان. جون من خارخاسک اینجا رو بالیوود نکن

میلاد گفت...

خانوم خارخاسک عزیز! من چند وقتیه نوشته های شما رو توی گودر دنبال میکنم. الان اتفاقی لینک وبلاگتو دیدم اومدم یه حال و احوالی بپرسم و منبع این نوشته های جالب رو ببینم.
راستی بیزقوزک را از طرف ما ماچ بفرمایید.

ناشناس گفت...

از همین جا اعلام می کنم شک نکنید یکی از دلایلی که این خانوم انقد خوب مینویسه واسه اینه که اصفهانیه!

خارخاسک گفت...

اينقدر خودم را کشتم ناشناس عزيز که با رساترين فريادي که مي توانستم فرياد بزنم همه جاي ايران سراي من است . تو هم بيا و مرا محدود به يک شهر نکن هر چند اگر نصف جهان باشد .

فرشته گفت...

چه جالب !
از این سری اتفاقا زیاده

نازنین گفت...

واقعا چرا اینطوری آرایش میکنه این همسایه سابقتون؟؟ :دی
اسم قزوین همیشه منو یاد خاطره های خوب خوب میندازه! :دی

باغ تماشا گفت...

سلام
اصفهانی هستی یا اصفهان بوده ای
در هر حال دیدم یه جورایی اشنایی اشنا
ضمنا خانم نشاط برای من هم عجیب است خصوصا ارایشش
اما ادمهای خاص همیشه متفاوتند .

محمد گفت...

سلام همشهری. نمیدونستم اصفهانی هستی :دی

ناشناس گفت...

سلام ...
نمی دونم چی شد که وارد وب لاگ شما شدم ... زیادی اتفاقی..!
خواستم بنویسم که خدایی وجود نداره و این برداشت شما از یه اتفاق ساده بوده ....و همچین اتفاقی رو نمیشه پیچیده دونست ...و دلایل این که خدایی نیست ...
اما راستش دلم نیومد خلوت قشنگی که تو این شلوغی برای خودتون ساختین رو با این حرفا خراب کنم.... .
اگه فرصتم پا بده مطالب زیباتون رو میخونم .
خدا نگهدار..!

مسعود (غلامعلی) اعتمادپور گفت...

شیرین نشاط، که از سال ١٩٧٢ تا امروز تنها یک بار به ایران سفر کرده است...

خارخاسک گفت...

بله مسعود برای همین در این خانه زندگی نمی کرد . مشکل چیه ؟

رهگذر گفت...

شما گفتین"می توانست آن روزها گرهی از کار من باز کند".
شاید مسعود می خواد بگه در دو سال اقامتتون در اون کوچه، سال های 57 تا 58 ، که پنج سال از خروجش از ایران گذشته بوده، طبعاً نمی تونسته گرهی از کارتون باز کنه.

جل انگار گفت...

من نفهمیدم بالاخرهنکته اخلاقیش چی بود؟ آیا شیرین نشاط همان خداست؟ آیا خدا کلاه فرنگی دارد؟ آیا گاوداری در قزوین کار اشتباهی است؟ آیا دختربچه ها کوه بلند میخ دار دوست دارند؟ آیا هرکس سبزی پاک کند و به تلویزیون نگاه کند آرزوهایش برآورده می شود؟ آیا همه ما سر کاریم؟

محمد گفت...

آره، بخش زیادی از اون باغ و خونه رو خراب کردن و عوضش یه برج چند طبقه تجاری زدن. البته برجشم معماری خوبی داره و بد نیست ولی خب باغ و خونه‌ه مسلماً چیز دیگه‌ای هست. فکر میکردم اونجا کلاً خالی از سکنه‌ست چند روز پیش دیدم درش بازه و دارن توش یه کارایی میکنند ولی دوباره الان بسته‌ست