۸ شهریور ۱۳۸۹

لوله بازکني

بیزقولک متوجه چیزعجیبی شده است . او با سواد نیم بندش نوشته های درو دیوار شهر را می خواند ومی گوید : مامان  لوله باز کنی یعنی چه ؟ چرا همه جا نوشته لوله باز کنی ؟ آخر کدام لوله ؛ کجا ؟  چرا این لوله را کسی تا به حال باز نکرده ؟ من می گویم : این همان چیزی است که من همیشه می گویم : ما با شبکه وسیعی از لوله ها طرف هستیم که گاهي بند مي آيند . با حیرت نگاهم می کند . ادامه می دهم : آنچه مسلم است  باید همه ی لوله ها باز باشد . در مورد گرفتگی لوله ی جارو برقی من حتی یک پست نوشته ام . او می گوید : همان وقتی که جوراب من تویش گیر کرده بود و نزدیک بود منفجر شود .  می گویم : بله و اگر منفجر می شد همه چیز را به کثافت می کشید . می گوید : پس همه ي لوله ها را بايد زود باز کرد . من می گویم :  اما لوله ها همه جا پراکنده اند  ؛ در خانه ها ؛ در کوچه ها ؛ خیابانها ؛ شهرها ؛ حتی در بدن خودمان  . لوله ها می توانند محتوی هر چیزی باشند ؛ از آشغال و چیزهای دور ریختنی بگیر تا آب مایع حیات ؛ خون , گاز , نفت ؛ پروتئینهایی که تبدیل به انسان می شوند ؛  انسانهایی که تبدیل به حیوان می شوند . لوله ها گاهی میلیمتری هستند ؛ گاهی خیلی باریکتر و ریزتر از چیزی که بتوان دیدشان و گاهی آنقدر بزرگ که شبکه ی پیوسته ای از انسانها را در خود جای می دهند . او دوست دارد در مورد شبکه و این چیزها توضیحاتی به او بدهم اما من حوصله اش را ندارم . می گویم :  ببین وضعیت ما بحرانی است . بحران یعنی چه  ؟ را ول کن . وضعیت ما آشغال است . در گذشته بعضی آدمها  در شبکه حیات  ایدئولوژیکی  ، فرهنگی و سنتي ما ایرانی ها وجود داشتند  که کارشان را خوب بلد بودند.
 آنها با ساختن یک اسطوره یا افسانه گیرها را باز می کردند . اما حالا آنها  مرده اند و جنازه همین آدمها و اسطوره ها و افسانه هایشان همه با هم  لوله ها  را مختل کرده است . عده ای آمدند و ناشیانه ابزارها را بی اثر کردند همین است که دیگر هیچ امامزاده ای به ما  معجز نمی دهد و اینطوری شد که لوله ها  بسته شدند . چطور این لوله باز می شود را کسی نمی داند . ولي همه مايلند که خودشان لوله را باز کنند  و به همين دليل  همه جا به درو دیوار شهر نوشته اند لوله بازکنی ؛ راستش را بخواهي  همه فهمیده اند که این  کار حیاتی است و باید زودتر بازش کنیم .
بیزقولک با تعجب  به من نگاه می کند . من با تعجب به او نگاه می کنم . عجب دنیای عجیبی است .    

۷ شهریور ۱۳۸۹

زنی که خجالت می کشید - مردی که خجالتش می آمد

بعد از چهار ده سال زندگی مشترک با خودم گفتم: وقتش رسیده کمی  آقای خانه را در مسائل خصوصی خودم سهیمش کنم  . یعنی که چه  من بخاطر این که از اصغر آقا بقال  نوار بهداشتی  نخرم بروم صد خیابان آن طرفتر تا از بهداشتی آرایشی که فروشنده اش خانم باشد بخرمش .  به آقای خانه  زنگ می زنم که : برو برایم از داروخانه  این چیز! را  بخر .
می گوید : من بروم ؟ من ،  روم نمی شه برم داروخانه به خانم فروشنده بگم برای خانمم از این چیزها می خواهم !
اصرار می کنم او هم می گوید : باشد و مکالمه تمام می شود .
نیم ساعت بعد از مغاره اصغر آقا زنگ می زند  که خار خاری من مغازه اصغر آقام ! بالدارش را می خواهی یا بدون بالش را ؟
 با شرمنده گی و من و من می گویم : چرا رفتی اونجا ؟ خوب به درک ،   بالدارش را بخر . او هم می گوید : اصغر آقا بالدارش رو بده و مکالمه تمام می شود دو دقیقه ی بعد دوباره زنگ می زند سایزش چه باشد ؟
می گویم : مرگ !
 بلند می گوید : می خواهی سایز بزرگ بگیرم برای روز های اول سایز متوسط بگیرم برای روز های سوم و چهارم  سایز کوچک بگیرم ...........
تلفن را قطع می کنم . سه دقیقه بعد دوباره زنگ می زند ؛ اصغر آقا می گه مسافرتیش رو هم آوردیم .نه که  می خواهیم  بریم مسافرت می خوای یکی دو تا  هم برات مسافرتی بخرم .
بعد از چهارده سال زندگی مشترک نتیجه می گیرم بهتر است بار مشکلاتم را خودم تنهایی بر دوش  بکشم 

۶ شهریور ۱۳۸۹

دختر شاه پریان

چیزی که مرا به وجود خدا معتقد می کند ؛ "ببینید چه کوه بلندی ساخته ام این کوه میخ زمین است"  یا " اگر خردمند باشید می فهمید که شب چطور از پی روز می آید و روز چطور از پی شب می رود "  نیست .چیزی که  مرا به وجود خداوند معتقد می سازد تصادف  است . چیزهایی که ما اسمشان را گذاشته ایم تصادف ولی احتمالا خدا اسمشان را گذاشته است سنگ انداختن در کار مخلوقاتم .
وقتی من هشت نه ساله بودم پدرم را از ارتش بیرون کردند آن وقت ها هنوز اصفهان زندگی می کردیم و من یک بچه اصفهانی اصیل بودم که به اندازه یک دوجین بچه از سایر نقاط ایران زمین شامورتي بازي  می دانستم . پدرم مدتی رفت در کار طلاسازی ولی کم آورد  او یک ارتشی بود و کار طلا سازی با خصوصیاتش سازگاری نداشت به فکرش رسید بختش را در گاو داری امتحان کند نمی دانم چه تجربه اي از سرباز خانه های آن دوران  آموخته  بود که او را به موفقیت در این کار امیدوار  کرد . رفت و ورشکست شد  و این درست نقطه قوت پدرم در اقتصاد بود که باعث می شد او هر دو سه سال  یک بار به وضع مايوس کننده اي  ورشکست شود.
بگذریم ، پدرم طلاسازی را ول کرد و دست ما را گرفت و با شورلت آمریکایی آبی رنگ قراضه اش که به آن می گفت " رخش" راهی قزوین شدیم سال 57 هفت بود و جريانات انقلاب  در قزوین بیداد می کرد  . ما یکی دو سالی در خیابان فردوسی کوچه دکتر نشاط در یک خانه اجاره ای بزرگ ساکن شدیم . نه زاینده رودی بود و نه کوه صفه ای ، نه چهار باغی بود و نه هشت بهشتی . قزوین بود و یک کوچه  و یک خانه به نام خانه دکتر نشاط که ناگهان تبدیل شد به قلعه شاه پریان ِ کودکی های من . من می رفتم بالای پشت بام خانه امان و ساعتها می نشستم به تماشای این خانه .یک کلاه فرنگی کامل با سقف شیروانی ,  یک باغ رویایی با دیوارهای بلند  ؛ یک تاپ بزرگ سفید ، درختان میوه و نارون سر به فلک کشیده و گلهای محمدی و کوکب که همه جا پرا کنده بودند .  وای خدایا من عاشق گل بودم در آن دوران و دوری از اصفهان را با دیدن  این خانه ؛  آنهم از راه دور تحمل می کردم . همه شب فکر و ذکرم این بود که راهی به درون خانه پیدا کنم . سنگ زدم ؛ توپ انداختم ؛ از دیوار بالا رفتم ؛  يک بار هم به خودم اجازه دادم دور از چشم مادرم لباسهای پاره پوره بپوشم بروم در خانه اشان بگویم پدرو مادرم مرده اند ودنبال یک کار کوچک در حد آب دادن باغچه ها می گردم پول هم نداديد  نداديد  ! اما دستم را خواندند و مرا از دم در راندند . هر بار سدی مانع ورودم به آن خانه می شد . نامردها حتی در را آنقدر باز نمی کردند که من بتوانم بهشتم را  کمی گشادتر و از نزدیکتر تماشا کنم .عاقبت به اين فکر رسيدم که بايد دنبال دختر بچه ها یا حتی پسر بچه های تخس خانه بگردم تا  بتوانم با طرح يک دوستی حساب شده کاخ آرزوها را فتح کنم  . اما نشد که نشد ماهها نشستم به انتظار بچه ها اما هیچ بچه ای در آن خانه نبود . من حتی می توانستم با خود دکتر نشاط دوست شوم برایش شیرین زبانی کنم و خودم را به خانه اش بکشانم  اما دکتر نشاط را هم ندیدم  او هم در هاله ای از ابهام بود .
تا اینکه پدرم در  گاو داری هم  ورشکست شد  و دوره کوچ ما رسید . من قزوین را با رویای آن خانه ترک کردم و به تهران آمدم.
حال تصادف را ببینید ؛ همان که گفتم مرا به وجود خدا معتقد می کند . همان کسی که ما را بازی می دهد و با ما بازی می کند . چندی پیش بی بی سی با شیرین نشاط با آن آرایش عجیب و غریب چشمهایش  مصاحبه داشت . من داشتم سبزی پاک می کردم و از دست سبزی فروش با آن سبزی ها پلاسیده شاکی بودم و هر بار که سرم را بالا می گرفتم و او را با آن سرمه ی تا زیر گونه  توی چشمها می دیدم می گفتم : پناه بر خدا این چطور آرایشی است ؟  که ناگهان کلامي از ميان دو لب شیرین  خانم منعقد گرديد  . این دختر همانی بود که من نزدیک به دو سال آرزویش را داشتم . همان دختر شاه پریان ، او دختر دکتر نشاط است  .   همان کسی که در آن خانه رویایی زندگی کرده است . هر چند سن و سالی از من بزرگتر دارد  اما می توانست آن روزها گرهی از کار من باز کند  و این بازی تقدیر است که دختر را امروز دیده ام   ولي آن خانه را مدتهاست کوبيده اند و نابودش کرده اند .

۴ شهریور ۱۳۸۹

دعاي شب پانزدهم ماه مبارک رمضان

غروب ؛  وقت اذان یکی از همسايه ها  با خوش ذوقی دعای ربناي شجريان را  گذاشته بود .همسایه های دیگر روزه دار و غیر روزه دار هر چه داشتیم  خاموش کرده بودیم آمده بودیم  کنار پنجره ها  اين صداي آسماني را گوش مي داديم  . ناگهان بيزقولک کوچک دهانش را باز کرد و يک تقليد  اهورايي کرد  از چيزي که شنيده بود ؛  آنقدر که من و آقاي خانه حيرت کرديم  باورمان نمي شد اين صدا از دهان اين بچه  بازيگوش بيرون آمده باشد .
شب که بچه ها را خوابانديم هر دو نشستيم غصه خورديم به حال اين نداي آسماني  که بايد در حبس اين حنجره  دخترانه باقي بماند چرا که علما حرامش کرده اند .


خداوندا به حق شب پانزدهم ماه مبارک رمضان  . ببينیم آن روزي را که اين صدا از حبس اين حنجره بيرون بيايد و آزاد آواز بخواند .

۲ شهریور ۱۳۸۹

نامردها ؛ کاش مي دانستيد پدر و مادرهايتان چه زجري کشيده اند تا شما اينقدري شده اید !

سوپ پخته ام به چه خوشمزگی چون دخترها مشکوک به سرما خوردگی هستند . بیز بیز و بیزقولک اما هوس همبرگر کرده اند. من و آقای خانه می نشینیم با آنها گفتمان می کنیم در باب مضرات فست فود و چه خوب بودن سوپ برای بیمار . فایده ندارد .دعوایشان می کنیم ؛ بی فایده است .تهدیدشان می کنیم ، عین خیالشان نیست .می گوییم پولش را باید خودشان بدهند ؛ قبول می کنند .می گوییم باید تعهد بدهند اگر مریض تر شوند خودشان مقصرند ؛ می پذیرند .می گوییم باید تعهدشان را بنویسند و امضا کنند ؛ مي نويسند و امضا می کنند . تسلیم می شویم با دلخوری  زنگ می زنیم برای بچه ها دو تا  ساندویچ بیاورند .خودمان هم مي نشينيم به خوردن سوپ . ساندویچ که می آورند آنها می نشینند به خوردن ، ما می نشینیم به آب دهانمان را قورت دادن ! بعد با چشمهای گرسنه و منتظر زير چشمي  ساندويچ ها  را مي پاييم ؛ ببینیم  کی بچه ها سیر می شوند .  
یکی دو گازش می ماند برای ما ؛  آیا ؟
 نامردها اما تا آخرش را می خورند . کوچکتر که بودند لااقل خیارشورو گوجه اش را در می آوردند ودوست نداشتند .بزرگتر که شده اند به کاهوها هم رحم نمی کنند .

۱ شهریور ۱۳۸۹

برای آزادی پروانه ها ..............

نه حوصله دارم نه خوابم می آید  این وقت شبی . آقای خانه هم بی خواب شده اند نشسته اند کانالهای ضایع را قفل می کنند .
بیزقولک صبح از حیاط یک پروانه با  بالهای سفید و زرد و خطهای سیاه و آبی گرفته است . انداخته پروانه را داخل یک شیشه گذاشته روی میزش تا فردا به قول خودش تشریحش کند . دلم ریش می شود پروانه را می بینم با بال زدنهای نا امید داخل شیشه مایونز . به آقای خانه می گویم : این بچه امروز پروانه زندانی می کند لابد فردا می خواهد برود کفش دوزک ها را سنگ باران کند .آقای خانه می گوید : بچه است دیگر ؛ دخترها عاشق پروانه اند  .
من می گویم : مگر پروانه ها چند روز عمر می کنند که دخترهای عاشق حق داشته باشند عمرشان را کوتاه کنند .
چقدر دلم گرفته است برای اسارت پروانه .
نمی دانم در مغز کوچکش خدایی هست ؛ دعایی هست ؛ اما می دانم حتما رویای آزادی هست .
بروم آزادش کنم به امید آنکه دیگر کسی پروانه ها را اسیر نکند . کفش دوزک ها را سنگ نزند .
بروم آزادش کنم به نیت آنکه خدا در این شب ماه رمضان دعای پروانه ها را اجابت کند برای آزادی .

۳۱ مرداد ۱۳۸۹

جیش کردن در ارتفاع بلند

هر کس آرزویی دارد من هم آرزوهایی داشته ام . مثلا من تا سال 1386 حتی یکبار هم سوار هواپیما نشده بودم ! این مهم نیست یعنی سوار شدن به هواپیما مهم نیست . اما این مهم است که من عاشق هواپیما سواری بودم و این آرزوی من بود و هیچ وقت سوارش نشده بودم . من یک زن سی و هفت هشت ساله بودم و  با خودم کلنجار می رفتم  این چیز بدی نیست و نباید برایش  غصه بخورم  ؟ فکر می کردم خوب خیلی ها سوار کشتی نشده اند که من شده ام . بلم سواری کرده ام ؛ قایق سواری هزار بار ؛ دوچرخه سواری تا وقتی شرع مقدس به من اجازه اش را می داد .  اتوبوس به اندازه موهای سرم , قطار هم هر وقت می رفتیم امام رضا و من عاشق تکانهای نزدیک ایستگاه بودم وقتی قطار سرعتش را کم می کرد . یا سرپیچ ها  وقتی مثل زنهای پیر باسن گنده این طرف و آنطرف یله می داد ، حتی اسب  هم سوارشده ام , شتر سواری که دولا دولا نمی شود هم کرده ام . یکی دو بار هم آقای خانه مرا بغل کرده  اگر این را سواری کردن به حساب بیاوریم البته این مال وقتی بود که من 49 تا 55 کیلو وزن داشتم . بعدش دیگر نه کمر ایشان اجازه می داد و نه وزن من . حالا هم که آقای خانه می گوید دیگر؛  مگر رضا زاده بیاید بتواند با دوپینگ و این حرفها  تو را یک سانت جابجا  کند .
بگذریم همه این دلگرمی ها را به خودم می دادم تا برای سوار نشدن به هواپیما با خودم کنار بیایم  اما  نمی توانستم پرواز را فراموش کنم تا اینکه سال 1386 بالاخره سوار یک هواپیمای لکنته ی روسی شدم .به شکل احمقانه ای برایم رویایی بود . آن وقت ، یعنی  همان لحظه که سوار هواپیما شدم ناگهان یک رویای دیگر جای خودش را به آرزوی هواپیما سواری داد ناگهان دلم خواست  همانطور که آن بالا پرواز می کنیم  ، در ارتفاع بلند بروم دستشویی و جیش کنم . چقدر می توانست جالب باشد!  اما خجالت  کشیدم .  ترسیدم با مهماندارها چشم تو چشم شوم و آنها بفهمند که من چقدر آرزو به دل هستم . نشان به آن نشانی که از آن تاریخ به بعد من چند بار دیگر هم سوار هواپیما شدم اما آرزوی این کار به دلم ماند که ماند  .

۳۰ مرداد ۱۳۸۹

آدمیان سگ ها و افعی ها

آقای خانه  عاشق سگهاست ؛ مردی که عاشق سگها باشد زنها را هم خیلی دوست دارد خودش این را می گوید . من اوایل ناراحت می شدم و می گفتم : خاک تو سر ِ بی معرفتت کنم ؛ لیاقتت همان سگ  است . اما او به من می گفت : من چیزی می دانم که تو نمی دانی . دیروز مرا برد و سگ  تربیت شده ی شیانلویش را نشانم داد . من سگ خیلی دیده ام ؛  اما چه بگویم از آقایی و با مرامی این سگ  ؛ مودب ؛ خوش رفتار ؛ به اندازه واق واق   می کرد .  بیخود دور و برت نمی چرخید . همیشه سمت راست تو حرکت می کرد .وقتی راه می رفتی با تو راه می رفت . وقتی می نشستی با تو می نشست .  وقتی می دویدی با تو می دوید . وقتی به چشمانش نگاه می کردی خوب می فهمیدت  . خوب درکت می کرد . به جای آنکه دهن گنده اش را باز کند و له له بزند و زبانش آویزان باشد و آب دهنش شُر شُر بریزد و  دندانهای ترسناکش را بیرون بیاندازد . دهنش را می بست و پوزه اش را بالا می آورد و آرام و باوقار به انتظار نوازش دستان تو می نشست  .
به آقای خانه گفتم : این حتی از تو هم مهربان تر است . آقای خانه  گفت : کجایش را دیدی!  چند وقت پیش همین سگ بود که جان مرا از چنگ یک افعی  نجات داد . یک افعی آمده بود پشت اتاق من  چنبره زده بود مثل زنها ؛ منتظر فرصت تا  نیشش را به من بزند . اما گرگی خودش را به آب و آتش زد تا مرا خبر کرد  و فهمیدم چه کسی به انتظارم نشسته است . 


۲۹ مرداد ۱۳۸۹

افطاري امسال خانه مادر شوهر

مادر شوهرم بجز من هفت عروس ديگر هم دارد . يک عروس آمريکايي فرانسوي ؛ يک عروس انگليسي يهودي ؛ يک عروس ترک تبريزي ، يک عروس گرمساري  ؛ دو عروس تهراني ؛ يک عروس کرماني و يک عروس هفت بيجار که من باشم. يک جا به دنيا آمده ام ؛ يک جا بزرگ شده ام؛  يک جا درس خوانده ام ويک جا زندگي مي کنم .
بجز عروسهايي که در ايران زندگي نمي کنند ، عروسهاي ايراني دو به دو با هم يا با مادر شوهرم مسئله دارند ، قهر هستند يا چشم ديدن همديگر را ندارند . هنر مادر شوهرم اما در سياستش است آنطور که پسرهايش را وادار مي کند هر از چند گاهي به زور و تهديد هم که شده زنهايشان  را به دست بوسش ببرند . همه دور هم جمع مي شوند  تا عروسها زير نگاههاي سنگين شوهرانشان و نگاههاي زير چشمي بقيه اعضاي خانواده با اکراه به هم لبخند بزنند. او در عوض بنده نوازي مي کند ؛ گاهي يک هديه به اين؛  گاهي يک نگاه ملاطفت آميز به آن ؛ گاهي هم يکي دو کلام دلجويي از ديگري مي کند تا دلگرمشان کرده باشد .
مسئوليت من به عنوان عروس محبوب مادر شوهر ديوثي کردن است  . من مسئول گرفتن عکسهاي خانوادگي هستم . عکسهايي که همه در آن خوب و شاد ديده شوند . او اين عکسهاي تصنعي را به همه ي فاميل نشان مي دهد تا کسي نفهمد که حتي يک عروس هم چشم ديدنش را ندارد . او در اين عکسها يک مادر شوهر محبوب ديده مي شود . تنها کسي که مي داند اين عکسها چقدر مصنوعي است و در دل عروسهاي خندان اين عکسها چه مي گذرد من هستم و بس . 

۲۷ مرداد ۱۳۸۹

بعضي وقتها به جاي اين ور لوله آن ور لوله را امتحان کنيد شايد مشکلتان حل شد

 جارو برقي امان خراب شد . يک چيزي , يک جاي لوله ! گير کرده بود . لوله را جدا کردم تک تک قسمتها را امتحان کردم نتوانستم آن چيز را در بياورم .  سر جارو رو باز کردم پيچ و مهره ها را جدا کردم خبري نبود . آقاي خانه آمدند لوله را سرو ته کردند وارونه گذاشتند توي قسمت مکش ؛ يک چيزي هورپ ! رفت توي کيسه ؛ نگاه کرديم يک لنگه جوراب بود به چه بزرگي .

گاهي براي حل يک مشکل  بايد  جور ديگري  آن  را بررسي کنيد  . شايد لازم باشد لوله را وارونه کنيد . از آن  طرف سوراخ به دنيا نگاه کنيد !

 ته نوشت : اين نظريه کاملا چند بعدي است و در تمام مسائل سياسي ؛ اجتماعي ؛ اقتصادي ؛ مذهبي و  ... مي تواند کاربرد داشته باشد .


۲۶ مرداد ۱۳۸۹

ما در ورژن اول زندگی می کنیم همین است که بوس و کنار ما کم است

صهيونيسم هاي پدر سوخته ي خائن باز هم يک چيز جذاب ديگري درست کرده اند به نام بازي سيمس . معلوم هم نيست اين نامردها چرا اد ، دست مي گذارند روي چيزهاي خوب ؟ خيلي هم خوب مي سازندشان طوري که همه خلايق از پير و جوان و زن و مرد تا با اين محصولات رو برو مي شوند درجا مسحور مي شوند و دل و دين مي بازند . آن از صنعت فيلم سازي شان در هاليوود اين از بازي هاي کامپيوتري اشان ، يکي هم همين شبکه  فارسي وان خودمان! بگذريم.
اين نامردها آمده اند بازي سيمس را بر اساس يک جور معيارهاي ذهني صهيونيسمي اشان  که خدا مي داند چه باشد ورژن - ورژن کرده اند . در اين ورژني که من براي بچه ها گرفته ام و مقدماتي است  ، شما آدم درست مي کنيد از زن و مرد یعنی در کار خدا دخالت می کنید چه جور!  بعد زن و مردها همدیگر را پیدا می کنند  وممکن است عاشق هم شوند اين را وقتي مي فهميد که يک سري قلب و لاو و اينها بالاي سر هر دوتايشان شروع به ترکيدن  مي کند .اينجاست که ديگر کار از دست شما در رفته است و اين دونفر بايد وارد  پروسه ازدواج شوند . يعني نه خواستگاري نه چيزي زرتي اينها اول عاشق هم مي شوند بعد ازدواج .  حالا رابطه مابطه با هم دارند يا ندارند؟  يا زناي ذهني صورت مي گيرد يا نه ؟  الله علم ؛ اين را ديگر در بازي نشان نداده شايد در ورژن هاي بعدي باشد . بعد از ازدواج بمحض اينکه دوباره بوس و اين چيزها براه شود  ناگهان از وسط زمين و آسمان يک چيزي تالاپ با کالسکه و گل و شيريني مي افتد پايين . اين چيست ؟ معلوم است بچه ! يعني نه جلوگيري ؛ نه چيزي ؛ ازدواج ؛ بوس ؛ بچه .
در  ورژن  بچه هاي بزرگتر اين پروسه را کمي پيچيده تر نشان مي دهند يعني تخت خوابي هست ؛   یک چیزهای نامحسوسی هست . ولي  خدارا شکر زير پتو را ديگر نشان نمي دهند اين   پروسه که صورت بگيرد  عمليات توليد مثل صورت گرفته و کار از کار گذشته است .مطلب قبلي راجع به کنجکاوي بيزقولک را که نوشتم بعضي ها الحمد الله حواسشان جمع بود فوري بازي سيمس را به من ياد آوري کردند براي من کامنت گذاشتند که بپر برو ببين اين بازي سيمسي که براي بچه ها خريده اي ورژن چندمش است ؟  ممنون ؛ خدا را شکر ورژن اولش بود !  ظاهرا این بازی  هفت ورژن دارد که در ورژن هفتم صهیونیسمهای  بی وجدان چنان سیمرغ را رسانده اند به کوه قاف که   عطار باید بیاید برایشان لنگ بیاندازد ؛ لنگ انداختنی ! ( توصیه می کنم خوانندگان جوان بروند اطلاعاتی در مورد عطار نیشابوری وهفت شهر عشقش کسب کنند )
اما بعضي ها باز، اصل مطلب را ول کردند زدند به صحراي کربلا ،  نوشتند شما و آقاي خانه چرا اينقدر کم همديگر را بوس مي کنيد ؟ ای بابا ! من در مقابل اين دسته افراد سر تعظيم فرود مي آورم و مي گويم : شرمنده بضاعتمان همين است ديگر ! يک موقعي بود من و آقاي خانه جوان بوديم ؛  خام بوديم ؛ دلتان نخواسته باشد به هم مي ماسيديم به خدا عين کپک ! يواش يواش گوشي آمد دستمان که براي خودمان هم که شده بلند شويم يک تکاني به خودمان دهيم.  بلاخره اين همه انرژي سوزاندن يک لقمه نان که بايد مي خورديم  . آقاي خانه رفتند دنبال نان در آوردن ؛ کم بود شکم ما هم گرسنه ؛ من هم رفتم . جانم برايتان بگويد  يک شبها و روزهايي بود که آقاي خانه نبود ؛  من بودم . يک شب ها و روزهايي شد که آقاي خانه بود ، من نبودم . يک زمانهايي هم شد که هر دو نبوديم . در همين نبودن نبودن ها بچه ها را خدا برايمان از آسمان فرستاد تا به خودمان آمديم دو تا دختر داشتيم  که هي مي خوردند و بزرگ مي شدند ،  طوري که ما حتي فرصت پهلوي هم نشستن نداشتيم يا اگر هم اوقات فراغتي بود صرف نوشتن در وبلاگ مي شد از طرف من . صرف سر زدن به مرغ و خروسهایشان مي شد از طرف آقاي خانه . حالا ديگر آنقدر سرمان به کار خودمان گرم شده است که گاهي وقتها پيش مي آيد ،  قيافه همدیگیر را هم يادمان می رود بايد نشاني بدهيم تا از نشاني ها هم را بشناسيم .
آره جانان من ما در ورژن اول زندگی می کنیم همین است که بوس و کنار ما کم است .

۲۴ مرداد ۱۳۸۹

پرسشهای بی پاسخ

نشسته ایم شام می خوریم بیزقولک می گوید : مامان تو و بابا همدیگر رو بوس هم می کنید ؟
آقای خانه باز اخمهایشان می رود توی هم .
من : بله خوب
بیزقولک : کی آخه ؟ من که ندیدم .حتما وقتی من هنوز به دنیا نیامده  بودم .
من : اوا این همه ما همدیگر را بوس می کنیم . وقتی بابا از ماموریت می آید . یا آن وقت که عید شده بود .آن باری که   من دستم بریده بود و بابا دلش به حالم سوخته بود .
بیزقولک : نه بابا از این جور بوسها که نمی گم .از اونها که آدم بچه دار می شه !
من در دلم :  یا حضرت عباس ! خودت یک جوابی پیش پایم بگذار.
آقای خانه بیشتر اخم می کنند و می گویند : شامتون رو بخورید .
بیزقولک : اِِِِ ِ ِ ِ  چرا هر وقت من حرف می زنم می گی شامتون رو بخورید .

۲۳ مرداد ۱۳۸۹

روح مکان

خانه پدر بزرگم را خيلي دوست داشتم . پدر بزرگ كه سكته مغزي كرد عمه ها و عموها افتادند به جان هم كه يكي بيايد او را نگهداري كند. همه از زير بار نگهداري پدر در مي رفتند و خوب كار آساني هم نبود پدر بزرگ فلج شده بود و افتاده بود توي رخت خواب . تقريبن مشاعرش را از دست داده بود و گيج و لال . گنگ و مست مدام حرف " د ِ " را با مداومتي خستگي نا پذير تكرارمي كرد دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد.
پدرم پسر مياني خانواده ؛ تازه ورشكست شده بود . قبول كرد برود پدر را نگه دارد به شرطي که  در خانه پدربزرگ ساكن شويم  تا هم خانواده اش  سرو ساماني داشته باشند و هم خواهر ها و برادر ها خيالشان ازبابت پدر آسوده باشد .
خانه پدر بزرگ رفتيم و مانديم تا پدر بزرگ مرد و بعد خواهر ها و برادرها آمدند خانه پدر بزرگ را فروختند و سهم ما را هم دادند و ما هم رفتيم ولي ؛ خانه پدر بزرگ در روح و جان من رخنه كرد. آنطور که انگار شعور داشت و مي فهميد .
خانه در خيابان آذربايجان بود يک در قديمي دژمانند داشت ؛ آبي رنگ و دو حياط تو در توي بزرگ پر از شمشاد وسرو و درختان شاتوت و عناب . باغچه هاي پر از  محبوبه شب و  ياس زرد و بوته هاي  گل يخ و  گلهاي محمدي و ميخك هندي . نسترن ها و پيچ های امين الدوله كه جا به جا ديوارهاي خانه را پوشانده بودند . زير زمين هاي بزرگ با طاق ضربي و بوي نم و عطر خاک .گربه هاي طاق و جفت و كوچك و بزرگ كه به دنبال هم از در و ديوار خانه بالا مي رفتند و ميو ميو و فيف و فوفشان به وقت دعوا و داووووود داوووود گفتنشان به وقت جفت يابي همه در ذهن و جان من زنده و پا برجاست .
وقتي شاد هستم خواب خانه پدر بزرگ را مي بينم . وقتي غمگين هستم خواب خانه پدر بزرگ را مي بينم . وقتي قرار است كسي بميرد؛ (( وقتي پدرم مرد قبل ترش خواب خانه پدر بزرگ را ديدم خواب ديدم وسط حياط خانه ايستاده ام كه يك هو چشم راستم مي افتد كف دستم بعد هر كاري مي كنم كه چشم را جا بزنم سر جايش نمي رود .)) يا وقتي دختر عمو يم مرد چند روز قبلش خواب ديدم خانه پدر بزرگ را آب و جارو كرده اند و چراغاني است .
وقتي كسي قرار است ازدواج كند خواب خانه پدر بزرگ را ميبينم .وقتي قرار است کسي مريض شود و ناجور در بستر بيماري بيفتد . خواب خانه ي پدر بزرگ حتما ديده مي شود . خلاصه اينکه اين خانه مثل انسانها  يک جسم داشت و يک روح . جسم خانه را مدتهاست کوبيده اند و به جايش چند آپارتمان بزرگ و نازيبا ساخته اند . اما روح خانه به قوت خودش باقي است . من بزرگ مي شوم و در خانه هاي مختلف زندگي مي کنم و روزگار مي گذرانم . اما فکر اين خانه از روح و روان من خارج نمي شود .
تقديم به آن دوست که ممکن است گه گاه از جلوي خانه پدر بزرگ  گذشته باشد اما چندان جدي نگرفته باشدش .
تقديم به آن دوست که ممکن است گه گاه در اين خيابان از کنار هم رد شده باشيم اما همديگر را نديده باشيم .
تقديم به آن دوست که اين محله  ما را به هم پيوند داده است .

۲۰ مرداد ۱۳۸۹

فرزندان فرمانبردار و پادشاه پریشان روزگار !

مولانا علیه الرحمه یک مثنوی دارند در مورد پادشاهی در بستر مرگ که سه پسرش را می خواند و به آنها می گوید : فرزندانم بروید سرزمین من را ازشرق تا غرب طی طریق کنید . خوب ببینیدش و بشناسیدش اما یادتان باشد یک قلعه ای به نام هوش ربا وجود دارد که نباید پای بدان بگذارید . این قلعه طلسم شده است ، مرگ آفرین است ، مخوف است ، مهیب است  ، جحیم(جهنم )  است  , نخواهیدش . نبینیدش . پسران  گفتند : پادشاه به سلامت باد هر چه شما بگویید همان می کنیم و بر همان رای هستیم .
بعد هم  خداحافظی کردند  و صاف رفتند  ببینند این قلعه کجاست ؟
خدای رحمان و رحیم آدم و حوا را در بهشت زندانی کرده بود خودش خوب می دانست که اگر بگوید از فلان میوه نخورید آنها  می روند سراغش که اگر این کار را نمی کردند آدم وحوا نبودند . مولانا به شکلی در داستان قلعه هوش ربا به همین نکته اشاره می کند . بشر موجودی است که ازهر چه منع شود به سراغش می رود . بخصوص اگر چیزی مرموز باشد . اصلا من فکر می کنم خداوند می خواست که بشر به سراغ میوه ممنوعه برود  وگرنه منعش نمی کرد . به این طور رانده شدن می گویند هبوط .
سه پسر پادشاه به قلعه وارد می شوند بر ستونها قلعه  چهره دختری نقش می بندد هر سه به تصویر دختر دل می بازند و برای پیدا کردنش از همه چیز خود می گذرند و آواره می شوند . یعنی از بهشت خود راحت خود آرامش خود پادشاهی خود می گذرند . بخاطر عشق !
آدم و حوا از بهشت رانده نشدند از بهشت گذشتند . چون آنها با خوردن میوه ممنوعه می دانستند که پای در چه راهی می گذارند . آنها بخاطر دانایی  از بهشت گذشتند . می خواستند بدانند آنچه از آن منع شده اند چیست .
در پست قبل یک شعر از ایرج میرزا نوشتم یک بیت اروتیکش را حذف کردم با تاکید گفتم  یک بیت را حذف کرده ام ،  آنهایی که رفتند و دیدند آن بیت چه می تواند باشد  نوش جانشان . ما همه فرزندان همان آدم و حواییم افسوس آنکه باید بداند نمی داند  و لغت نامه فیلتر می کند .

۱۹ مرداد ۱۳۸۹

حاشيه هاي لغت نامه دهخدا يا چرايي قيل تر شدنش !

ديروز براي پيدا کردن يک واژه به لغت نامه  دهخدا مراجعه کرده بودم .در حاشيه کنار لغت نامه چشمم به يکي از اشعار انتقادي ايرج ميرزا افتاد . تعجب کردم با خود گفتم : عجيب است وبلاگهاي بسياري  براي يک صدم سانتي متر انتقاد قيل تر شده اند آن وقت اين شعر معزز چنين در سکوت در اين حاشيه افتاده برادران ملتفتش نشده اند هنوز!رفتم يک چاي ريختم آوردم دوباره سرچ کردم لغتي ديگر را ؛  لغت نامه پریده  بود . خيالم راحت شد برادران به حاشيه ها هم کم التفات نيستند . انصافا اگر شما هم اين شعر را بخوانيد مي بينيد پر بيراه نبوده قيل تر شدنش بطوري که حتي من هم يک بيت را سانسور کرده ام . 



بر سر در کاروانسرایی                               تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را                               از مخبر صادقی شنیدند
گفتند:که وا شریعتا  ؛ خلق                           روی زن بی حجاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد                           تا سر در آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق                         می رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد آن یکی خاک                          یک پیچه ز ِگل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را                            با یک دو سه مشت ِگل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست                   رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی                        چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را                           با چین عفاف می دریدند
.................................                        ..................................
بالجمله تمام مردم شهر                                 در بهر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد                             مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا                               یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و حش از حجر                       انجم زسپهر می رمیدند
اینست که پیش خالق و خلق                           طلاب علام رو سپیدند
با اين علما هنوز مردم                                از رونق ملک نا اميدند

۱۸ مرداد ۱۳۸۹

عشقهای خیابانی !

در ميان هدايايي که آقاي خانه پيش از ازدواج برايم خريده اند يک عطر خز ؛ بد بوي ؛ ارزان قيمت به شدت عاشقانه اي وجود دارد که من هنوز يک بند انگشت  آن را از چهارده سال پيش تا کنون نگه داشته ام . اين عطر عجيب بوي عاشقي مي دهد . بوي عشق هاي کودکي و محال است من آن را بو کنم  و ياد تمام عشقهاي نافرجام ِ کودکانه اي که همگي اش فقط در طول يک خيابان بوقوع پيوست نيفتم . اولين عاشقي ام تقاطع خيابان سلسلبيل بود با آذربايجان يک رستوران  کنتاکي بود ما همسايه اشان بوديم پسر صاحب رستوران جوانی بيست و هفت هشت ساله سبزه رو بلند قامت ؛ خوش اخلاق و خوش هيکل   بود که براي  ده دوازده سال سن من کمي بزرگ مي نمود و ظاهرا به همان شدتي که من او را مي ستودم او خواهر بزرگترم را دوست داشت . يک بار جلوي چشمانش پايم به سنگي گير کرد و به زمين افتادم . همان لحظه عاشقي از سرم پريد او به يکي از تنفر آميز ترين جوانهاي دوران تبديل شده بود. دومين عشق را کمي بالاتر در همان خيابان آذربايجان تجربه کردم نرسيده به چهار راه خوش پسر علافي بود به اسم داوود که محل سگ به من نمي داد با موهای فرفری و هیکل نی قلیونی . من اما هميشه فکر مي کردم اشاراتي از طرف او ديده ام . دومين عاشقي را در همان خيابان سر سه راه کارون تجربه کردم . جوانک افغاني مغرور و کم حرف و اخمالو و متين و صبور و سخت کوش و نجيبي بود که در دکان نانوايي بربري کار مي کرد من مي رفتم به هواي خريدن نان مي ايستادم توي صف آنقدر نوبت به اين و آن تعارف مي کردم و او را با نگاهی تحسین آمیز تماشا می کردم  تا عاقبت يکي از برادرها يم مي آمد با توسري مرا کشان کشان به خانه مي برد . او اما هیچ گاه به من خیره نشد و نانجیبی نکرد شاید محبوبی داشت در کابل یا هرات که خیالش مملو از او شده بود و چیز دیگری را نمی دید . از سن هفده سالگي اما ورق کمی برگشت  اولين کسي که به نظر مي آمد مرا دوست دارد . پسر بقالي بود که سر خيابان آذربايجان تقاطع  آزادي يک دکان بزرگ به اسم مشهور دریان نو  داشتند .حکايت اين بود که يک بار  دختري را آنجا ديده بودم که نوشابه و کيک مي خورد. نوشابه را با دستهاي قشنگ و ناخنهاي بلند و لاک قرمز زده اش يک جور خاصي در یک دست مي گرفت . کيکش را هم در دست دیگر بعد با یک اطوار ناز و ظریفی می خوردشان که  من عاشق استيلش شدم یک سال تمام پس از مدرسه هر روز مي رفتم با همان روش در میان بهت و حیرت پسر بقال کیک و نوشابه می خوردم تا اینکه سخت کوشی ام موثر افتاد و پسرک به من ارادتی پیدا کرد  . حسنش اين بود که پسرک عاشق ، هميشه نوشابه و کيک مجاني به من مي داد تا تمرينم را با خيال راحت انجام دهم . دومين عاشق در همان خيابان  سه راه قصر الدشت سر کله اش پيدا شد آنجا خانه يکي از دوستانم بود تولدش به خانه اشان رفته بودم وقتي در را باز کردند دوان دوان از پله ها بالا دويدم .اما ناگهان با یک غول بزرگ دو متری که پسر ارمنی همسایه اشان بود و از پله ها پایین می آمد برخورد کردم  او مرا ميان زمين و آسمان  زد زیر بقلش و چهار پله پایین پرید . پس از این فرود افسانه ای که با نگاه غرور آمیز او همراه بود دستم را روی سینه اش گذاشتم و هولش دادم او هم تعادلش بهم خورد و افتاد روی زمین . همانطور که از پله ها بالا می رفتم می شنیدم که می گفت : ای نامرد !اما گویا همین کار مهر مرا به دل پسر ارمنی اندخت (مردها موجودات عجیبی هستند کلا ارمنی و مسلمان هم ندارند همیشه شیفته ی چیزهای عجیب می شوند )
من اما  فکر می کنم آقای خانه ترکیبی است از آن پسر افغانی و این پسر ارمنی شاید هم همین  ترکیب مرا به او علاقه مند کرد.خلاصه این عطر بد بو و دوست داشتنی مرا به یاد تمام عشقهای کودکی ام می اندازد وچه عطر خوبی است این .

۱۷ مرداد ۱۳۸۹

گرگ در گله

اگریک گله گوسفند بودیم ؛ یا یک گله  بز کوهی ؛ یا یک گله  غزال تیز پای  سیه چشم ِ آزاد  ؛ یا هر چهار پای بی آزار حلال گوشت دیگر  رها  در کوه و کمر  چه چیز برای ما می توانست عجیب باشد  ؟
تجسمش سخت است اما  آنچه مسلم است  تجسم  یک عده گرگ یا یوز یا کفتار یا شغال یا هر چهار پای حرام گوشت دیگری میان ما  که با ما  بدوند و بجهند و بچرند و همان کاری را بکنند که ما  می کنیم  و مثل ما باشند کلا ؛ مسلم است که غیر قابل باور است  در باور گوسفندی ؛ بزی ؛  غزالی و حلال گوشتی ما  .
پس اگر چنین اتفاقی افتاد یعنی حرام گوشتی را دیدید که به صف حلال گوشتان پیوست و ماهیت خود را یک شبه عوض کرد بدانید که یا معجزه ای به وقوع پیوسته و یا این حیوان حرام گوشت اصلا حیوان نیست انسان است . چون تنها انسانها هستند که می توانند با پیشه کردن دروغ و ریا ؛ حلال و حرام بسازند  ؛ خوب و بد ؛ زشت و زیبا و راست و دروغ را وارونه جلوه دهند .
من  عروسی های بسیاری رفته ام ؛ جشن های شاد بسیاری دیده ام که آدمها از زن و مرد در آن شاد بوده اند و رقصیده اند . در همین مجالس دیده ام زنهای محجبه یا مردها تسبیح به دستی را که یک گوشه نشسته اند ؛ خندیده اند و شاد بوده اند . یا حتی به شیوه خودشان حرکات موزون داشته اند ! و شادی کرده اند . بدون اینکه حضور این آدمها که مثل خودشان نیستند معذبشان کند . تعجب من در پست قبل دیدن رقص و پایکوبی آدمها در یک مهمانی شاد که لازمه اش شاد بودن است نبود ؛ تعجب من از حضور آدمهایی بود که از جنس دیگری بودند و در این مجلس همان کاری را می کردند که  ما آدمهای معمولی می کنیم   . تعجب من از ریا کاری این آدمها بود اینجا جانماز آب کشیدن برای مردم  عادی و آنجا عروسی  چند صد میلیون تومانی گرفتن و رفتن   .
اینجا محروم کردن مردم از شادیهای کوچک و آنجا شادی کردن آزاد .

۱۶ مرداد ۱۳۸۹

تانگو زیر درختان بید

دیشب ؛ شب مهمانی های شاد بود . یک پسر از خانواده من عروسی اش بود و یک پسر هم از خانواده ی آقای خانه نامزدی اش . قرار بود آقای خانه و بیزقولک بروند نامزدی خودشان , من هم با بیز بیز بروم عروسی امان اما برنامه بهم خورد  تصمیم گرفتیم   یک ساعت و نیم برویم جشن نامزدی  تحصیل کرده های معقول . بعد هم شال و کلاه کنیم  و بزنیم  به  اتوبان و برویم باغی در کرج جهت شرکت در عروسی پولدارهای نامعقول .
 عروسی چند صد میلیون تومانی  بود و ديديم زیر سایه امام زمان هم ابسولت سرو می شود و هم زن و مرد در هم می لولند و پیست رقصشان چیزی کم ندارد  از کلوپ های شبانه  با کنسرت و خواننده زن و مرد و رقص نور و بخار و جیغ کشیدن و بالا و پایین پریدن و پایکوبی کردن ؛ و دیدیم که در عروسی هم می شود ده دوازده بادیگراد استخدام کرد که هر کدام دو متر و نیم قد و یک متر و نیم عرض و سیصد کیلو وزن داشته باشند و چشم غره اشان دل آدم را بلرزاند و فقط استخدام شده باشند برای اینکه نظم محیط ! را کسی بهم نریزد و دیدیم شوهر فامیلهای همگی پاسدار  شخص شخیص  گرامی امان که در روز روشن تعداد سوره های قرآن حفظ کرده بچه هایشان باعث مباهاتشان است در شب تار چطور با زنها غریبه دست در کمر می رقصند و تازه قر هم می دهند . و گارسن های زن دیدیم همه بی حجاب گارسن های مرد دیدیم همه فشن . وقتی داماد مدیر عامل یکی از شرکت های مورد اعتماد طرف قرار داد با سپاهیان باشد خودش هم از خانواده ی روحانیان آن وقت خرج عروسی چند صد میلیون تومان ؛ پیست رقص برقرار ؛ تانگو زیر درختان بید ؛ میوه و غذا و خوردنی همه آن قدر زیاد که ندانی چه خورده ای و کدام را حتی فرصت تست کردنش را نداشته ای .بله اینها همه حلال می شوند .
در این میان هر چه از آقای خانه  که در فامیل من ؛  بدنامی بی دینی و  روشنفکربودن  را یدک می کشد خواستم متانت را کنار بگذارد و از جلد فیلسوف مآب خودش بیاید بیرون و   با من برقصد  نشد ! گفت : تو برو با هر که دلت خواست برقص  ولی من از این خاله زنک بازی ها دوست ندارم . عوضش نشست مرد و مردانه یکی دو گیلاس از آن ابسولت های با  رایحه گلهای بهاری نوشید  و با لبخند من و دخترها را نگاه کرد . من هم با خواهرها و برادرها  و بچه هایشان از پسر و دختر  و بچه هایم رقصیدیم  و شاد بودیم .

۱۳ مرداد ۱۳۸۹

خربزه اي که لولو خورد

دخترها نشسته اند پيش پدرشان خربزه مي خورند . من نشسته ام از سايتها خبر مي خوانم . گاهي آقاي خانه خربزه اي به چنگال مي زند و مي دهد به من مي گويد : بخور زن اينترنتي . من مي خندم . او اخم مي کند . بي بي سي دارد از ترقه اي که در همدان منفجر شده خبر مي دهد . من دارم عکسي  قديمي  از ممه اي  که لولو برده را تماشا مي کنم . بيزقولک لپش را پر از خربزه کرده و مي گويد : بابا اح م د ي- ن ژ ا د  و  م وس وي واقعي هستن ؟ بيز بيز با خنده اي موزيانه مي گويد : نه ؛ هيولاهاي کارتوني هستن .آقاي خانه اخم مي کنند  و مي گويند : خربزه تون رو بخوريد و  راجع به خودتون حرف بزنيد .

 
ته نوشت : موذی درست است . اشتباه هولناکی بود . با تشکر از دوستی که گوشزد کرد . اعتراف به اشتباه هم سخت بود.

کو به تدبیر نظر حل معما می کرد

سرنوشت : خوب خدا را شکر تکليف مشخص شد . همه به اين قالب ساده و سفيد عادت کرده اند .
خيلي چيزهاي خوب از دوستاني که راهنمايي کرده بودند ياد گرفتم که تقريبا اعمال کرده ام . بعضي چيزها را نمي توان عوض کرد گويا ؛ مثل فونت خوب فارسي که متاسفانه امکاناتش در بلاگر نيست . اما به محض اينکه امکانش ميسر شود آن را هم عوض مي کنم . باز هم ممنون از اين همه حوصله و لطفي که داشتيد . 
خارخاسک هفت دنده


یه مصرعی هست که می گه مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش ؛  از حافظ علیه الرحمه  ؛ حالا من با پیرش کاری ندارم . دوش بودنش هم برای من توفیری نمی کنه . این که حافظ دوش باید حتما مشکل خودش رو حل می کرده و فردا صبحش کارش راه نمی افتاده یه چیزی هست که باید از خودش پرسید .من فقط با اون مشکلی کار دارم که الان گرفتارش شدم و پیر وجوون و مغ و غیر مغ هم می تونن حلش کنن و در واقع شب و روز هم می تونه براشون فرقی نداشته باشه .
مشکل من قالب وبلاگ ! حقیقتش اینه که من خودم یک قالب بی همه چیز دو ستونی  رو  فوقش با یک فونت نستعلیق برای عنوان وبلاگ بیشتر دوست دارم . اما بعضی ها با این قالب سرد و خالی دچار مشکل می شن . انتخاب قالبهای خود بلاگر هم چیزی بهتر از اینی  که هست نمی شه . بعضی ها البته به من  لطف کردن گفتن می تونن قالب وبلاگ رو برام عوض کنن . فکر می کردم اونقدر از بشور و بساب وپخت و پز و آقای خونه و بچه ها و  نوشتن   زیاد می آرم که بتونم چار خط طرح بزنم و حتی با یک اسکیس یک تصویر خوب برای وبلاگ در بیارم اما وقت نشد و نتونستم براشون چیز بفرستم .اینه که هم اونها چشم به راه موندن و هم من ضایع  شدم و هم صدای خواننده های مشکل پسند در اومد .
حالا از خواننده های علاقه مند  می خوام پیر مغان بشن و حتی شده در حد یک ایده به من بگن چه قالبی اونها رو بیشتر با نوشته های این وبلاگ مانوس می کنه اگه کسی هم پیدا بشه که یک قالب برام بسازه با توجه به ذائقه ی من و خواننده ها که دیگه نور علی نور ِ .
البته معلومه که مفتی نمی شه این دوره و زمونه از پیر مغان هم مشاوره گرفت . حتما این عزیز یه شماره حسابی برای خودش داره برای  حق الزحمه مشکل گشایی . اونهم روی چشم باشه  جمع می شیم پول جمع می کنیم حق الزحمه رومی دیم .

۱۲ مرداد ۱۳۸۹

آقای خانه مرد عجیبی است

گاهی فکر می کنم آقای خانه تکثیر فرم اصیل مردانه ای است که توسط موجودت فرا زمینی هر روز صبح  از عناصری ضد و نقیض با عناصر وجودي من پردازش می شود و در چرخه حيات قرار مي گيرد . ما همیشه  متضاد بوده ايم  و قانون نقیض  بر روابط ما سایه ای دیرین دارد  . از همان دوران آشنایی اندک همینطور بودیم حتی وقتی  با هم حرف می زدیم  تا بیشتر عقایدمان را به هم نزدیک کنیم ! از همان زمان فهمیدم ما درست در نقطه مقابل هم هستیم . من باجدیتی مثال زدنی  در مورد آب درمانی می گفتم . او با علاقه  ای اسطوره ای  به خورشید درمانی اعتقاد داشت . من عاشق پلنگ  بودم و عقاب .او گربه دوست داشت و قناری . من از چیزهای در دسترس متنفر بودم ناشناخته ها را دوست داشتم و از متافیزیک خوشم می آمد . او از ناشناخته ها تنفر داشت و به دنبال فیزیک و در دسترس ها بود. من عاشق پسر بچه ها بودم و او دختر بچه ها را دوست داشت .وقت حرفهای عاشقانه من از گل و برگ و باران و درخت می گفتم . او از تصادفی که چند روز پیش دیده بود مغز بیرون زده چشم درآمده . دست من را که می گرفت . من احساساتی می شدم و دوست داشتم به چشمانش نگاه کنم . او از چشمان من می گریخت و همانطور که سفت دستم را فشار می داد  به دختر رهگذری که اتفاقا هیچ قیافه ای هم نداشت چشمک می زد و سلام می کرد  . او کم حرف بود و دقیق . من حراف بودم و بی توجه .زندگی ما همینطور بر پایه ضد و نقیض ها ادامه دارد محض خنده یادم آمد آن روزهای نامزدی هزار بار سعی کرد مثل فیلم تایتانیک مرا برهنه کند و نقاشی ام را بکشد  رویش ندادم ؛ اخم کردم و گفتم دیوانه شده ای؟ خجابت بکش  . حالا که من می خواهم او نمی خواهد (درست است  کمی دنبه آورده ام اما احساس جوانی در من نمرده ). یادش می آورم گوگن هم از این جور زنها با این هوا هیکل ها زیاد  کشیده  است به من اخم می کند  ومی گوید : خجالت بکش زن دیوانه شده ای ؟
خلاصه من فکر می کنم او مرد عجیبی است . او فکر می کند من زن عجیبی هستم.

۱۱ مرداد ۱۳۸۹

کشتي طوفان زده را کدام کشتي بان به ساحل نجات مي رساند

مي روم کتابفروشي براي بچه ها کتاب بخرم نه کتاب خوب براي بيز بيز پيدا مي کنم و نه براي بيزقولک . ترجيح مي دهم خودم برايشان داستان بگويم . مي روم برايشان يک بازي دونفره يا دسته جمعي بخرم  بازي خوب پيدا نمي شود . فکر مي کنم بد نيست برايشان بازي هم درست کنم . يک بازی که به درد زندگیشان بخورد .
طرحش را مي ريزم . يک کشتي وسط درياي طوفان زده گرفتار شده است . سرنشيناني دارد از زن و مرد کوچک و بزرگ ؛ ناخدای قدیمی مرده  و ناخدایی دروغین به جای او نشانده اند او هم  کشتي را به دست عده اي نا اهل , بي رحم ؛ قدرت طلب وناجوانمرد  سپرده است . عده ای که  مردان و زنان را استعمار می کنند  و به برد گی  می کشند .  در بعضی خانه های صفحه ی بازی , يکي  دو جاشو و سکان دار وجود دارند که توبه کرده اند  وبا ، بازگشت به سوی مردم به مسافران روي خوش نشان مي دهند و  کشتی را اندکی به ساحل نزدیک تر می کنند  . تاس که مي اندازي ممکن است طوفان دريايي نابودت کند . يا به جزيره آدم خورها هدايت شوي ؛ يا به ظلمات بروي ؛ يا به صخره بخوري ؛ يا با کشتي دزدان دريايي مواجه شوي یا درخانه ی  نااهلان بنشینی و یا به خانه ی این جاشوان  توبه کرده فرود بیایی .عقل سليم حکم مي کند اگر هدفت رساندن سرنشینان به ساحل نجات است  دلت را دريا کني و دل بسپاري به ایشان ؛  ترغيبشان  کني تا  قوتی و  قدرتی پيدا کنند و با نا اهلان رو به  رو شوند . نبايد بگذاري سرنشينان کشتي دو دسته و چند دسته شوند و در خانه های متفرق قرار گیرند  .
  برای نشان دادن هر دسته سه  گروه دگمه پیدا کرده ام  . دگمه های سبز - دگمه های زرد  و دگمه های قرمز  .
رنگها را از نمایش تعزیه که خیلی دوستش  دارم یاد گرفته ام . سبز برای نیکان است زرد برای توابین و قرمز برای اشقیا .