۵ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

شنبه 1 آذر ماه 65

شنبه 1 آذر ماه 65

یک هفته است به خاطر آن ماجرای وحشتناک توی ماشین سر کلاس نقاشی نرفته ام درعوض هیچ کس هم از آنجا سراغ من را نگرفته و کسی هم  دنبال من نیامده تا من را برگرداند، خدایا این چه زندگی است که ما آدمها این قدر زود تویش فراموش می شویم؟ البته حق می دهم که کسی دیگر از من خوشش نیاید، شاید ماجرای آن شب دهن به دهن گشته و آبروی من رفته است و حالا دیگر بود و نبود من برای کسی فرقی نمی کند. این یک هفته را ناچاراً توجهم به تهمینه جلب شده است. این را که با اطمینان می توانم بگویم، این دختر چند باری است که تلفنی با رضا صحبت کرده. یک بارش را من خودم کشیک کشیدم تا بابا و مامان نیایند یا گوشی را از آن طرف برندارند تا این ها بتوانند با هم صحبت کنند. البته خودم هم ناخواسته، گوشه ای از حرفهایشان را شنیدم.
رضا گفت: یک هفته است به خاطر تو سفرم را عقب انداخته ام لااقل با پدرت صحبت می کردی که تکلیفمان تا قبل از رفتن من روشن شود.
تهمینه هم گفت: بابای من مرغش یک پا دارد و حرف حرف خودش است اما اصلا نگران نباش تکلیف من روشن است و بابا خودش هم جواب من  را می داند.
رضا گفت: این روزها آدم نمی تواند به چشمم خودش هم اعتماد کند من باید خیالم راحت باشد و بعد بروم.
 بعد تهمینه گفت: خوب من که چشمهایت نیستم که نتوانی به من اعتماد کنی، بابا درست است که گفته بری و برگردی بعد نامزد بشویم اما این طوری هم نیست که در فاصله رفتن و برگشتن تو بخواهد یا بتواند من را شوهر بدهد.
پووووف حالا یعنی خواستگارها پشت در صف بسته اند تا خانم را ببرند! این ها را نوشتم تا احتمالا اگر تهمینه خانم بخواهد باز هم برود از زیر سنگ هم که شده دفتر من را پیدا کند و بخواند، بداند که چه چیزهایی از او می دانم و به تاریخ و ساعت می توانم از آن ها سوء استفاده کنم. اما نمی کنم چون  اصولاً می توانم قسم بخورم من مثل او نیستم و هیچ نقطه اشتراکی با تهمینه ندارم.
 من دوست دارم آزاد باشم، دوست دارم هر کس مرا بخواهد بی پروا دوست داشته باشم. می خواهم سفر کنم و حاضر نیستم حتی تا پایان عمر یک لحظه از فکر احساسی که الان دارم غافل باشم. من حتی با آرزوی دوست داشتن هایم می توانم از خیر همه چیز بگذرم؛ چون وقتی کسی ازدواج کند فکرش هم مثل دستهایش باید کار کند و غذا درست کند و لباس بشوید و بچه بزاید اما من، اگر روزی ازدواج کنم، تنها در آن صورت است که فکر کنم با ازدواج به اینها خواهم رسید. من نمی خواهم به خاطر یک غریزه باطل که در وجودم هست از خیر تمام آرزوهایم بگذرم، دوست دارم فیلم بسازم، هنرپیشه شوم، کارگردان، خبرنگار، ورزشکار، دکتر، مهندس، دانشمند، خلبان، یک رزمنده دفاع مقدس!، دوست دارم اگر دلم خواست دزدی کنم ولی خودم با دزدها مبارزه ای بی امان راه بیاندازم.  دوست دارم جاسوس باشم، دوست دارم معلم بشوم، دوست دارم به کرو لال ها درس بدهم، دست ناقص الخلقه ها را بگیرم با معلول ها ازدواج کنم و دوست دارم دنیا را ببینم. تمام آدم کش ها را بکشم و در عین حال خودم آدم کش باشم. دوست دارم دیوانه باشم بروم توی تیمارستان با دیوانه ها حرف بزنم، سرم را کچل کنم به روسیه پناه ببرم یا بروم آمریکا، من دیوانه ام، دیوانه، دیوانه، دیوانه، دیوانه و با تمام دیوانگی هایم لااقل برای خودم جالب هستم. من دوست دارم ستاره بودم، یک فضانورد، یک منجم، من چقدر فکر توی سرم دارم و این فکرها دارد سرم را منفجر می کند، من چقدر احمقم و دلم می خواهد دل آدم ها به حال من بسوزد و بیایند من را به زور هم که شده ببرند کلاس نقاشی عزیزم. من نباید این طور باشم من باید مثل همان دخترهای افسانه ایی که در رویاهای بچه گانه می دیدمشان باشم.
راستی چرا تهمینه می خواهد ازدواج کند و یک نفر را این قدر دوست دارد؟ مگر ما خانواده او نیستیم؟ 
اصلا چه تهمینه برود، چه بماند، من خودم را کامل می کنم و به آرزوی واقعی ام می رسم و خدا کند، خدا کند که بتوانم.
اوه چقدر حرف زدم، چقدر راحت شدم! چقدر بهتر خودم را شناختم، به نظرم فقط باید درس بخوانم که از دست این دیپلم لعنتی راحت بشوم. بعد دیگر می روم دنبال کار و اینها و تا آخر عمر هم ازدواج نمی کنم.
فردا را تصمیم گرفته ام باز هم نروم کلاس نقاشی اما دورادور می روم و همه چیز را کنترل می کنم. یعنی نمی روم تو، اما می روم یک جایی پنهان می شوم تا ببینم آل پاچینو یا استاد و یا حتی مرجان که از کلاس می آیند بیرون یا می روند تو، چطوری هستند؟ شاید بتوانم از حالت چهره شان تشخیص دهم که احساسشان نسبت به من چیست و اصلا از نبود من ناراحت هستند یا خوشحال شده اند!  


یک شنبه 2 آذر ماه 65 
یک اتفاقی افتاده است که اگر بگویم از خوشی ضعف می کنی،  استاد اخوت خودش دیشب زنگ زده و با بابا صحبت کرده است که چرا دختر شما سر کلاس های نقاشی اش حاضر نمی شود؟ و چرا کلاس هایش را جدی نمی گیرد؟ حالا بابا هم باورش شده است که من نابغه نقاشی هستم و وقتی دیده که استاد خودش دنبال من است مدام یک جوری به من نگاه می کند که انگار من یک جواهرناشناخته ای بوده ام و زیر خروارها خاک مدفون بوده ام و کسی مرا نمی دیده و ناگهان استاد آمده و من را کشف کرده. یعنی می خواهم بگویم به طور خیلی خنده داری از دیشب تا به حال هوای من را دارد و هی مثلا می گوید: باباجان غذا زیاد بخور ضعیف نشوی، یا دخترلباس بیشتر بپوش سرما نخوری!  یا حتی خنده دار تر از همه این ها می گوید: این قدر کتاب نخوان و سرت را توی کتاب نبر چشمانت ضعیف می شود. یک نقاش باید چشمان قوی داشته باشد. 
امروز نرفتم کلاس نقاشی، با این که بابا خیلی اصرار کرد، خودم را زدم به درس خواندن و اینها و گفتم درسهایم زیاد هستند و نمی توانم بروم البته اصلش برای این بود که بابا خودش هم شال و کلاه کرده بود که بیاید من را ببرد کلاس نقاشی تا ببیند این جایی که باعث کشف جواهر ناشناخته اش شده است کجاست؟ و چه کسی بوده که مرا کشف کرده؟ 
بابا بیچاره خیلی خیط شده بود وقتی گفتم من کلاس نمی روم. ولی چون از قبل تر ها همه اش مدام به من می گفت که به جای کلاس نقاشی و این حرفها بچسبم به درسم حالا که من این طور در کلاس نقاشی کشف شده ام و او دلش می خواست که بیاید محل کشف را ببیند، نمی توانست به آرزویش برسد چون من یکهو چسبیدم به این که بگویم می خواهم درس بخوانم. 
اما راستش را بخواهی اصل نرفتنم به کلاس  برای دو چیز دیگر هم بود، اول این که من هنوز یک جورهایی، نمی دانم چطور می توانم به چشمان آقای آل پاچینو نگاه کنم. اگر او بخواهد کنار من بنشیند و به من درس نقاشی بدهد من یادم به آن نقطه داغ و سر شده ای که روی دست راستم است و مدام احساسش می کنم می افتد و ممکن است خیلی نتوانم خودم را کنترل کنم که دختر بداخلاق و جدی و بی خیالی باشم. ممکن است خنده لوسی کنم یا شکلکی در بیاورم که در شان من نباشد و آقای آل پاچینو توی ذوقش بخورد. و دوم آن که من حتماً حتماً حتماً باید قبلش بدانم وضعیت ماشین استاد چطوری است و روکش صندلی شسته شده است یا نه، و این که چطور و کجا و چه کسی آن را تمیز کرده است. این ها برای من حیاتی است و من باید حتما بتوانم انجامشان دهم وگرنه کلاس رفتن خیلی عذاب آور خواهد بود.

هیچ نظری موجود نیست: