۲۹ آذر ۱۳۹۴

یک شنبه 4 آبان ماه65

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۲۰.۱۲.۱۵ ۱۷:۱۳]

امروز باز هم آقای آل پاچینو نبود. امروز وقتی دیدم مرجان مدام چشمهایش پف کرده و گریه کرده است و استاد اخوت هم دل و دماغ درست و حسابی ندارد. دل را زدم به دریا و از استاد  پرسیدم: چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
 اولش هیچی نگفت؛ یعنی گفت: ولش کن باباجان تو کتاب خودت را بخوان، بازی خودت را بکن، با دنیای خودت خوش باش.
 گفتم: خوب اینها را انجام می دهم ولی خیلی نگران می شوم وقتی مرجان خانم آن طوری ناراحت است. بیشتر نگران می شوم که نکند اتفاقی برای آقای آل پاچینو افتاده باشد. چرا آقای آل پاچینو چند جلسه است که به کلاس نمی آید؟
استاد با تعجب به من نگاه کرد و گفت: آقای آل پاچینو؟
من یک هو یادم افتاد که ای وای این اسم مستعار را نباید اینطوری از دنیای دفتر خاطراتم بیرون می آوردم و به استاد می گفتم. زودی گفتم: ببخشید منظورم آقای ملک محمدی است.
استاد اخوت حالش بهتر شد و بلند بلند زد زیر خنده و گفت: حالا چرا آل پاچینو؟ آل پاچینو دیگر چیست؟
از خجالت در حال مرگ بودم گفتم: من همین طوری یک اسمی روی ایشان گذاشته ام. آل پاچینو اسم چیز خاصی نیست. همین طوری است.  فقط برای آن که همه اش دوست دارم همه اسم مستعاری داشته باشند که خودم رویشان می گذارم. اینطوری بیشتر یادشان می افتم.
استاد اخوت چشمکی به من زد و گفت: الان این طوری بیشتر یاد مجید می افتی؟
گفتم: نه آن طوری که شما فکر می کنید که نه؛ یعنی فقط از یاد نمی برمشان!
استاد خندید و زد به شانه من و دیگر زیاد چیزی در مورد این اسم نگفت؛ ولی یک چیزی گفت که خیلی ناراحت شدم. گفت: این آقا مجید ما یک دوستی داشته، قرار بوده او و خانمش از ایران بروند خارج از کشور زندگی کنند. الان گویا برای این ها اتفاقی افتاده!  و برای همین مجید درگیر اینهاست و نمی تواند بیاید اینجا.
با ناراحتی گفتم: ای وای من این دوستش را می شناسم. آقا مرتضی و زنش هستند، زنش خاله دوست من بوده. من چند وقت پیش رفتم خانه شان که ازشان گربه بگیرم.
و اصرار کردم که استاد بگوید چه اتفاقی برای این ها افتاده. اولش که واقعا استاد نمی خواست چیزی به من بگوید ولی بعدش که دید من تقریباً یک چیزهایی هم در مورد سیاسی بودن این ها می دانم. به من نزدیک شد و خیلی با صدای آهسته به من گفت: باباجان گویا این ها نتوانسته اند از کشور خارج شوند و ظاهراً آقا مرتضی را گرفته اند.
واقعاً ترسیدم . آقا مرتضی مرد خوبی بود. خیلی مهربان و با ادب بود، با من خیلی برخورد خوبی داشت. ای کاش می توانستند بروند یک جای دیگر زندگی کنند.
 بعدش دیگر روز خوبی نداشتم. خیلی دلم میخواست بتوانم اطلاعاتی از مرجان در مورد آقای آل پاچینو بگیرم. ولی می ترسیدم. مرجان بیچاره خیلی ناراحت بود و هر جا می رسید یک شیشه آبغوره می ریخت. عیبی ندارد شاید خودم بتوانم بروم خانه مریم اینها، باید از طریق نسترن که خوشبختانه  او هم رفوزه شده است ولی هنوز خانه مریم این ها می رود،  وارد شوم.

https://telegram.me/noone_ezafe

۱ نظر:

بابک گفت...

میدونم نباید زیر همه نوشته ها چیزی بنویسم ولی خب میخوام بگم خوندم و لذت بردم
برای یک دختر خانم 14-15 ساله معرکه س بنظر من
ای کاش می توانستند بروند یک جای دیگر زندگی کنند. OMG این خیلی تیزه