۶ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

یک شنبه 9 آذرماه 65

https://telegram.me/noone_ezafe


دیشب وقتی تهمینه رفته بود توی رخت خوابش و داشت گریه می کرد، مامان آمد بغلش کرد و کلی ناز و نوازشش کرد، من و منیژه هم رفتیم توی جای تهمینه و همه همدیگر را بغل کردیم. مامان همه اش  تهمینه را دلداری داد و گفت:  آدم های عاشق وقتی می میرند، روحشان زنده می ماند و دنبال کسی که دوستش داشته می گردد. هی از این خانه به آن خانه سر می زند و دنبال معشوق می گردد. تهمینه گفت: مامان چه فایده روح که به درد ما زنده ها نمی خورد. مامان گفت: چرا نمی خورد؟ روح مردهای عاشق می رود توی تن مردهای دیگر و بعد سر راه تو یک آدمی قرار می گیرد که خودت فکر می کنی رضا نیست، ولی او می تواند با همان عشقی که رضا تو را دوست داشت تو را دوست داشته باشد چون آن قسمت از روح عاشق رضا توی وجود اوست. مامان حتی در مورد مردهای بداخلاق هم گفت: این ها از اولش دیوانه و بداخلاق نبوده اند، آن روح عاشقی که دنبال معشوقش بوده اشتباهی می رود توی تن یک مردی و بعد یک هو می بیند که این زنی که با او ازدواج کرده همان زنی نبوده که قبلا عاشقش بوده برای همین دیوانگی از او سر می زند. به همین خاطر مردهای بداخلاق و دیوانه هم یک جورهایی قابل  ترحم هستند چون روح عاشقشان یک اشتباهی کرده ولی جسم اینها نمی فهمد موضوع چیست.
من که این حرفها را باور نکردم. ولی چیزی نگفتم چون مامان اینها را برای آرام کردن تهمینه گفت، راستش من دیگر فکر می کنم ما زنها و دخترها نباید عاشق شویم. اگر همه اش جنگ باشد یا کسانی که دوست داریم بگیرند بیاندازند زندان مثل اتفاقی که برای آقا مرتضی افتاد! عاشق شدن برای ما زن ها خیلی ناراحت کننده خواهد بود. یعنی بهتر است ما خودمان رامقاوم کنیم تا دیگر اجازه ندهیم عشق کسی در قلب ما رسوخ کند. مثل موریانه ها، که بابا می گفت: اگر برایشان سم پاشی کنیم اینها خودشان را قوی می کنند و دفعه دیگر این سم نمی تواند رویشان اثر داشته باشد. ما زن ها هم باید خودمان را قوی کنیم که دیگر عشق نتواند روی ما اثر کند. چون اگر اتفاقی برای کسی که دوستش داریم بیفتد بعدا بدبختی اش را خودمان می کشیم.
شاید هم یک روز همینطور شود. یعنی آن قدر بدبختی و مردن کسانی که دوستشان داریم زیاد شود که زنها بفهمند که دیگر نباید عاشق مردها بشوند و مردها هم بفهمند که دیگر زنی عاشقشان نمی شود. ممکن است این برای مردها خیلی سخت باشد، وقتی که بفهمند دیگر هر کاری می کنند زنی عاشقشان نمی شود. ولی راستش چاره ای نیست این خیلی بهتر از این است که بنشینیم و ببینیم یک روز ممکن است چه بلایی سر مردی  که دوستش داریم بیاید.
امروز هم وقتی رفته بودم کلاس نقاشی و مرجان پرسید چرا ناراحت هستی؟ ماجرای شهادت رضا و این که قرار بوده رضا نامزده تهمینه شود را گفتم. خیلی ناراحت شد، همین را هم که به نظر خودم موضوع جالبی است بهش گفتم. یعنی گفتم: با این همه بدبختی ها که به سر مردها و جوان ها می آید شاید بهتر باشد هیچ وقت هیچ زنی عاشق مردی نشود. او هم سرش را تکان داد و گفت: خوب است به نتیجه خوبی رسیدی، می بینی که حکومت هم با عشق و عاشقی مخالف است و سر هر کوچه و خیابان کمیته چی ها کشیک می کشند تا دختر و پسرهایی که با هم هستند را بگیرند. به همین ترتیب پیش بروند ده سال دیگر باید التماس کنند تا کسی از کسی خوشش بیاید و با هم ازدواج کنند.
امروز آقای آل پاچینو نیامد سرکلاس.
https://telegram.me/noone_ezafe

۱ نظر:

ناشناس گفت...

i LIKE YOUR STORY, waiting for the rest....