۸ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

دو شنبه 24 آذر ماه 65

 https://telegram.me/noone_ezafe  
دیشب دورو برهای ساعت 10 که هوا کاملا تاریک شده بود زنگ در خانه مان را زدند، از آن جایی که همه همیشه زورشان به من می رسد من را مجبور کردند، بروم در را باز کنم. حیاط ما یک جوری است که خیلی وحشتناک است، یعنی روزها، خوب و باصفاست ولی شب ها، خیلی ترسناک است. ما یک حیاط بزرگ معمولی داریم که دور تا دورش باغچه است و این طرف و آن طرف حیاط هم دوتا توالت، که یکی از آن ها را کرده ایم انباری و یکی دیگر را استفاده می کنیم. بعد یک در چوبی سبز رنگ کوچک از این حیاط معمولی به یک حیاط بزرگتر باز می شود که بیشتر حالت باغ و باغچه دارد و گل خانه های بابا در این باغچه قرار دارد. حیاط اول که هیچ ترس ندارد ولی حیاط بزرگ خیلی ترسناک است بخصوص وقتی شب می خواهم از این حیاط بگذرم همه اش منتظر هستم که یک نفر پایم را بگیرد یا اجنه من را بکشند ببرند زیرزمین. خلاصه دیشب که در آن تاریکی زنگ زدند و من مجبور شدم بروم در را باز کنم خیلی وحشتناک بود من همیشه حیاط اول را خیلی آرام می روم، اما حیاط دوم را باید مثل برق و باد بدوم تا برسم به در حیاط بزرگ که به خیابان باز می شود، وقتی در را باز می کنم دیگر نمی ترسم چون خیابان است و خیابان هم چراغ دارد. هزار بار هم به بابا گفته ایم که یک اف اف برای این خانه بگیرد اما بابا گوشش بدهکار نیست و می گوید: این خانه ارث و میراثی است و باید همه رویش نظر بدهند.
خلاصه زنگ زدند و منِ بدبخت مجبور شدم بروم در را باز کنم، همه این بدبختی هایی که در بالا به آن اشاره کردم را کشیدم تا برسم به در حیاط بزرگ،  قبل از آن که در را باز کنم هی گفتم: کیه؟  کیه؟  اما کسی جواب نداد، آخرش مجبور شدم در را باز کنم، که دیدم در تاریک و روشن خیابان یک مرد بزرگی ایستاده است دم در و یک ساک هم روی دوشش است.
کمی خودم را جابجا کردم تا نور چراغ خیابان توی چشمم نیفتد و بتوانم تشخیص بدهم این مسافری که آمده است پشت در خانه ما کیست؟ که دیدم یک مرد ریش و سبیل دار است که موهای ریش و سبیلش هم خیلی پر نیست اما درهم و برهم است و لباس جبهه تنش کرده است و دارد به من می خندد. خیلی تعجب کردم گفتم: شما؟ که یک هو مسافر گفت: احمق جان من سیاوش هستم! قیافه سیاوش مثل مسیح شده بود، یعنی همان جا با خودم فکر کردم اگر مسیح در این روزگار می خواست بیاید باید قیافه اش شبیه سیاوش باشد.
هنوزهم باورم نمی شود! وقتی سیاوش از خانه رفت فقط 16 سالش بود و اصلا مرد بزرگی به نظر نمی آمد در این فاصله دوبار دیگر هم به خانه آمد ولی همیشه خودش بود. بعد یک سال نیامد و مدام نامه نوشت و گاهی هم عکس فرستاد که در عکس ها باز هم چیزی معلوم نبود. اما حالا در عرض یک سال آن قدر عوض شده بود که نمی توانستم تشخیصش دهم. آن قدر شوکه شده بودم که جیغ کشیدم و به جای آن که بگذارم او بیاید توی خانه و بعد بغلش کنم و ببوسمش، پریدم توی خیابان و بغلش کردم.  اصلا فکر نمی کردم سیاوش که فقط دو سال از من بزرگتر است ناگهان این طور قد بکشد و ریش و سبیل در بیاورد.  وقتی سیاوش می رفت جبهه فقط یک وجب از من بزرگتر بود اما حالا برای بغل کردنش مثل آن که بخواهم بابا را بغل کنم باید روی دوپا بلند می شدم و او هم سرش را خم می کرد.
آن قدر این اتفاق خوب است که قول می دهم تا زمانی که در این خانه هستیم همه شبها خودم بروم در را باز کنم شاید پشت در کسی باشد که دیدنش آن قدر خوب باشد که تمام ترس و وحشت تاریکی حیاط بزرگ را از بین ببرد.
وقتی برمی گشتیم به سیاوش گفتم: هیچی نگوید و آرام بیاید تا همه را ذوق زده کنیم و همین طور هم شد. همه تا سیاوش را دیدند اولش با کنجکاوی چشمهایشان را ریز کردند و بعد یک هو از تعجب چشمهایشان گشاد شد و جیغ کشیدند، مامان بیچاره که اصلا امان نداد و فوراً شروع کرد به گریه کردن و وقتی سیاوش رفت بغلش کرد، کتکش زد و گفت؛ دیگر تحملش تمام شده بوده و اگر او را نمی دیده دق می کرده است.
بابا هم رفتارش دیدنی شده بود، آن سیاوش کوچولو که گوشش را می پیچاند و از یخه اش! می گرفت و بلندش می کرد رفته بود و یک مرد به بزرگی خودش برگشته بود، بابا خیلی محترمانه به او دست داد و به شانه اش کوبید ، سیاوش هم قد و قواره بابا شده بود و صورت هایشان در مقابل هم بود، بعد دیگر بابا نتوانست تحمل کند و اشکش درآمد و ناگهان سیاوش را محکم بغل کرد.
فردا همه خانواده دوباره دور هم جمع می شویم، سهراب و نازنین هم می آیند، سیاوش را هم داریم، همه خواهرها و برادرها و بابا و مامان،  چقدر زندگی قشنگ است بعضی وقتها.
https://telegram.me/noone_ezafe

۱ نظر:

بابک گفت...

من خر هستم. اشکم در اومد