۲۷ آذر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

از چهارشنبه تا چهار ماه بعد!



 
چهارشنبه 3 اردیبهشت
امروز سر کلاس با بهاره دعوا کردیم. حقش بود، نیمی بیشتر از بچه ها با او و سه چهار نفر دیگر با بقیه دعوا کردند! من و زهرا و سپیده و مریم هم در جبهه آن بیشتر بچه ها بودیم. اصلا ما دعوا را شروع کردیم. خیلی دختر از خود راضی است و خودش را خوشگل ترین دختر کلاس می داند. خیلی هم دعوایمان بی خود شروع شد، من داشتم خاطره تعریف می کردم، ماجرای آن روزی که با هم رفته بودیم بیرون بعد چندتا پسر دبیرستانی افتادند دنبال ما و این که این پسرها از بس بچه سن بودند ما حتی دلمان نمی خواست نگاهشان کنیم، بعد یکی از اینها که خیلی حرصش درآمده بود برگشت به بهاره گفت: از بس آدامس خورده دهنش گشاد شده. من این خاطره را تعریف کردم بعد یک هو بچه ها همه گفتند: ای وای پسره راست گفته و دهنت گشاد شده و این هم ناراحت شد و شروع کرد عیب و ایراد ما را گفتن، مثلا به زهرا گفت پوست صورتت مثل سیرابی می ماند و به من هم گفت: مثل لک لک راه می روی. من کجا مثل لک لک راه می روم؟ تازه اگر هم آدم مثل لک لک راه برود خیلی بهتر از این است که دهنش گشاد باشد. آن یک عیبی است که من می توانم با تمرین راه رفتن روی یک خط  راست حلش کنم. اما برای دهن گشاد حتماً باید از جراحی استفاده کرد و کوک زد. راستی این شعر حمیرا دریا کنار قشنگ است و ریتم خوبی دارد و شاد است،
می خوام برم دریا کنار، دریا کنار هنوز قشنگه، آخ می دونم از سبزه زار تا شالیزار هنوز قشنگه (2)
عاشق جنگ و بوی ساحلم، هوس یار و دیار کرده دلم و الی آخر....

سه شنبه 16 اردیبهشت 65
خوب دیگر دارم به امتحان های ثلث آخر نزدیک می شوم و خطر را بیخ گوشم احساس می کنم. شنبه امتحان هندسه دارم که خیلی هم اسم قلمبه ای دارد اما می شود با درس خواندن معمولی پشت سرش گذاشت، همین که از مدرسه آمدم دفتر و کتاب را آوردم، چند صفحه ای مرور کردم و بعد مثل همیشه دنبال خوردنی گشتم. امروز خانم چمن زار دبیر زیست شناسی زنگ آخر با ما کار داشت، فکر می کنم این درس خیلی شیرین است و بیشتر شیرینی اش هم بخاطرخانم فهمیده ای است مثل او. به ما گفت: هر سوال داریم راجع به مسایل جنسی، ازدواج و اینکه بچه از کجا به دنیا می آید از او بکنیم! و همچنین گفت؛ یکی از دانش آموزانش نوشته که نمی داند بچه از کجا به دنیا می آید. کلا من فکر می کنم دروغ گفته است دخترهای دبیرستان ما خودشان یک تنه جواب سوالات ششصت تا معلم زیست را می دهند. اصلا می توانند در کنفرانس زنان و زایمان شرکت کنند و پاسخگوی  سوالات اساتید و پزشکان باشند.
هه من که دارم شاخ در می آورم... اما وقتی فکر می کنم می بینم شاید دروغ هم نگفته اند، مثلا واقعا می تواند برای آدم غیرقابل باور باشد زنی بتواند بچه به آن بزرگی را از شکم یا.... بیرون بیاورد. آخر چطور یک همچین چیزی امکان دارد خدایا؟ راستش من هنوز هم نمی توانم باورش کنم. یعنی چه؟ شاید اصلا اوضاع آن جوری که ما فکر می کنیم نباشد.


چهارشنبه 24 اردیبهشت 65
امروز امتحان انگلیسی دادم، مثل آدم های دیوانه سرهم می بافتم و می نوشتم. فکر نمی کنم بتوانم نمره خوبی بیاورم. برعکس ماه پیش که آرزو داشتم در امتحانات قبول شوم. تنبل شده ام و شاید هیچ علاقه ای هم نداشته باشم به درس خواندن.
امروز من تازه فهمیدم ممکن است بدن زن وقتی ورزیده باشد خیلی هم زیباتر از بدن مرد باشد. قدیم ها در یک مجله یک عکسی دیده بودم از مجسمه داوود که زیرش نوشته بود مردان زیباترند. بطوری که خود من تا امروزگمان می کردم بدن زن هر چه ظریف ترباشد قشنگ تر است و زن ورزیده اصلا چیز ناجوری است. اما مشغول خواندن کتابی هستم به نام " آتیلا" در این کتاب به شرح اندام زنی به نام "کبری" پرداخته  که از ورزیدگی بی نظیر بوده، و به قدری قشنگ تعریف کرده که آدم می تواند حس کند که چقدر این بدن می تواند در عین ورزیدگی قشنگ باشد.  بدون آن که خواسته باشد روی مسائل جاذبیت دار زن ها برای توضیحش استفاده کند.
امروز ناهید آمده بود و می گفت پسرخاله اش چند روز است سر کوچه دبیرستان می ایستد تا هر وقت من از دبیرستان بیرون می آیم دنبال من راه بیفتد. احمق ها، پس درست حدس زده بودم. این دیوانه فکر نمی کند محل کار بابا دیوار به دیوار خانه مان است و اگر ببیند یک پسری دنبال من افتاده چه الم شنگه ای به پا می کند؟
 به ناهید گفتم، به پسرخاله اش بگوید دیگر دنبال من نیاید من به این زودی ها قصد ازدواج ندارم! 


یک شنبه 28 اردیبهشت65
" من، دلبسته طغیان و لذت دردآگینم، من بنده ی آن عشقم که ذوق و چاشنی کینه داشته باشد و مشتاق آن آرامش و صلحم که طعم نومیدی دهد؛ من دلبسته ی طغیان پرآشوبم."
فاوست- گوته
خیلی فاوست را دوست دارم. مفیستوفلس را بیشتر.


دوشنبه 31 شهریور65
چهار ماه گذشت، طوری زندگی برایم سخت و طاقت فرسا شده که هرروز آرزوی مرگ دارم. من مردود شدم. امروز آخرین فرصتی است که برای ثبت نام در دبیرستان دارم. سال گذشته وقتی به بابا گفتم؛ می خواهم بروم رشته هنر با من دعوا کرد وحتی یکی زد زیر گوشم و گفت: دختر که هنرستان نمی رود! باید بروی رشته ریاضی. اما حالا امروز که تمام پل های پشت سرم را ویران کرده ام و با وجود آن که می بیند تمام رویاهایی که برای من داشته نقش برآب شده. از صبح افتاده است دنبال پیدا کردن هنرستان دخترانه برای من. حتی باوجود نفرتی که از حسین آقا دارد به او هم زنگ زده و پرسیده بود.
حسین آقا هم گفته بود؛ قیدش را بزن هنرستان به درد دخترها نمی خورد.
من گوشه اطاق چمباتمه زده بودم و گریه می کردم. بابا آمد گفت: باباجان نتوانستم هنرستان خوب برایت پیدا کنم اگر اشکالی ندارد برو همان دبیرستان قبلی ات، فرصت ثبت نامت تمام می شود. در عوض اسمت را می نویسم کلاس نقاشی، فامیل آن دوستت چه بود که می گفتی برادرش نقاش است و آموزش نقاشی می دهد؟ شماره اش را بده تا با او صحبت کنم بروی پیش او نقاشی یاد بگیری.
درد و غمگینی ام صدها برابر شد. اصلاً دیگر تا آخر عمر هم نمی خواهم این پسره را ببینم. فقط کم مانده او هم بفهمد من چه آدم خنگ و بی عرضه ای بوده ام.
به بابا گفتم: بیخود خودت را ناراحت نکن، دنبال هنرستان هم نگرد، کلاس نقاشی هم نمی روم. گفتم؛ تو دوست داشتی من ریاضی بخوانم من هم می روم رشته ریاضی. بابا گریه اش گرفت. من هم گریه کردم.
خوشبختانه تنها کسی که برایش قبول شدن یا قبول نشدن من چندان اهمیتی ندارد مامان است.
یعنی با وجود آن که بعضی وقتها رفتارش کاملا اعصاب خرد کن می شود و آدم را دیوانه می کند؛ اما بعضی وقتها هم مثل ساحره ها می ماند ورد می خواند و با جادو آدم را آرام می کند.
امروز من را صدا زد توی آشپزخانه و بعد از آن که با آن افسردگی شدیدی که داشتم من را مجبور کرد تمام ظرف ها را بشورم و کف آشپزخانه را دستمال بکشم.( خودش جلوی در آشپزخانه نشسته بود و مدام از من ایراد می گرفت و به من بد و بیراه می گفت)  آمد داخل آشپزخانه و در را بست و محکم شانه های من را گرفت و گفت: من خیالم از بابت تو راحت است. بی خود خودت را لوس نکن و ادا در نیاور. فکر نکن که من فکر می کنم بدبخت شده ای! برای من مثل روز روشن است که تو چه زن بزرگی می شوی، گوش کن یک سال و دو سال و پنج سال در کل زندگی آدم هیچ چیز نیست. امسال برای تو تمام می شود و بیست سال دیگر حتی یادت می رود که امسال چه روزهایی را گذراندی. مادرت را باور کن من یک چیزهایی به شما داده ام که در دکان هیچ عطاری پیدا نمی شود دخترهای من مثل ققنوس از خاکستر خودشان دوباره زنده می شوند. به این قبله ی محمدی اگر تو خوشبخت ترین بچه من نشدی تف بیانداز توی صورت من!
بعد هم به زور شماره تلفن خانه مریم اینها را گرفت تا با برادرش مجید که کلاس نقاشی گذاشته است صحبت کند برای آموزش من. من که نمی روم، فقط برای دل اینها که می خواهند کاری برای افسردگی من کرده باشند گفتم باشد می روم.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

تا حالا نشنیده بودم که هنرستان واسه دخترا بده! اتفاقا بیشتر دخترا میرفتن که!

بابک گفت...

خوندم ++