۴ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

شنبه 24 آبان ماه 65



این چیزها را روی یک برگ کاغذ تمیز می نویسم و طوری می گذارمش لای جلد دفترخاطراتم که هیچ وقت، هیچ کس نتواند این ها را بخواند. این ها را فقط می نویسم برای این که این روز تاریک و سیاه از زندگی زنانه ام را یادم بماند. تا روزی که بزرگ شوم و خودم بتوانم برای خودم تصمیم بگیرم. روزی که بدانم هیچ احد دیگری نمی تواند این ها را بخواند، بعد آن وقت این ورق ها را هم در می آورم و سر جای خودش می چسبانم. تا خاطراتم چیزی کم و کسر نداشته باشد.
آن روز شوم که دیروز باشد و من رفتم جشن تولد استاد اخوت. اولش چقدرخجالت کشیده بودم و بعدش چقدر به من خوش گذشته بود و آخرش چقدر غمگین بودم.  حتی مه جبین خانم به خاطر من مجبور شد زوتر کیک را بیاورد تا من بخورم و بروم، چون گفتم: که نمی توانم شام بخورم و باید زودتر بروم تا بابا و مامانم ناراحت نشوند. مه جبین خانم برایم چلوخورشت فسنجان ریخت ولی من نخوردم و او هم ساندویچ کوکو سبزی برایم درست کرد و داد به من که گرسنه از خانه شان نرفته باشم.
اولش، استاد می خواست بیاید من را برساند خانه، ولی آقای آل پاچینو گفت: من می رسانمش، که ای کاش نمی گفت! ما با هم سوار ماشین پیکان جوانان استاد شدیم که یک ماشین قشنگی بود و روکش صندلی هایش هم سفید و زیبا بود. وقتی من می خواستم با آل پاچینو بروم خانه آن قدر هیجان زده بودم که نمی فهمیدم چه اتفاقی دارد برای من می افتد. یعنی متوجه نشدم که یک کمی دلم درد می کند. با خودم گفتم: شاید واقعاً گرسنه هستم! و بی خیال شدم.  برای همین تندی رفتم نشستم روی صندلی عقب، آقای آل پاچینو هم نشست جلو و ماشین را راه انداخت و حرکت کردیم. کمی که رفتیم، من متوجه شدم که ای وای مثل این که من "چیز"  شده ام، نگاه کردم دیدم وای، وضع آن قدر خراب بوده که تمام صندلی هم  خونی شده است.
آخر من چقدر می توانم احمق و بی شعور باشم؟  یک هو انگار تمام زندگی به من پشت کرده باشد. آن قدر ترسیده بودم که نزدیک بود بمیرم. وقتی نزدیک خانه رسیدیم، آقای آل پاچینو ایستاد چون من به او گفته بودم دقیقاً نرویم جلوی در خانه مان چون ممکن است بابا ناراحت شود که چرا خودم تنهایی برنگشته ام و او هم قبول کرده بود.
این را هم بگویم که در طول راه بخاطر اتفاقی که برای من افتاده بود من دیگر لال شده بودم و هر چه آقای آل پاچینو حرف می زد من اصلا نمی شنیدم و نمی توانستم جوابش را بدهم. مثلا یک بار از من پرسید که در مدرسه سپیده را می بینم و هنوز با هم دوست هستیم یا نه؟ من حتی این را هم جواب ندادم. یعنی با آن همه بلبل زبانی که خانه استاد انجام داده بودم حالا با این اتفاق همه اش نقش برآب شده بود و من در حال مرگ بودم. چطور می توانستم این گندی که زده ام را لاپوشانی کنم!؟
خلاصه رسیدیم و آقای آل پاچینو هم که از من متعجب شده بود، فهمید یک اتفاقی برای من افتاده است و برگشت تا پیاده شدن من را ببیند، اما من که می ترسیدم همین که پیاده شوم او بفهمد چه اتفاقی افتاده همانطور نشسته بودم و از جایم تکان نمی خوردم. آخرش هم نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه! خوب حق هم داشتم چرا باید آن اتفاق آن جا برای من می افتاد؟ چرا زندگی ما زن ها در طول تاریخ باید این جوری باشد؟ چرا همه اش ما باید این طور مصیبت بکشیم؟ همه اش با این چیزها درگیر باشیم؟
آقای آل پاچینو با تعجب پیاده شد و آمد درِ طرف من را باز کرد که ببیند چه  شده و هی اصرار کرد و گفت: چرا پیاده نمی شوی و چه شده است؟ چه اتفاقی برایت افتاده؟ ولی من هیچ چیز به او نمی گفتم و فقط گریه می کردم؛ تا این که نمی دانم چه طوری خودش فهمید و بعد یک هو خیلی مهربان شد و به من گفت: خیلی خوب، خیلی خوب گریه نکن، الان می رم برات یه چیزی می خرم میارم. بعد رفت و برای من آن "چیز" را خرید با دستمال کاغذی و آورد. آن را توی کیسه مشکی گذاشته بود. نمی دانم چطور رویش شد برود بقالی آن را بخرد؟ و به بقال چه چیزی گفته بود!؟ یعنی حتی من،  او را هم شرمنده کرده بودم. هر چند خودش اصلا نگفت که شرمنده شده و بعد می خواست کیسه مشکی را به من بدهد اما  من آن قدر خجالت زده بودم و زار زار گریه می کردم و چشمم را گرفته بودم که او کیسه را گذاشت روی پای من و دست من را گرفت و از روی صورتم برداشت. بعد یک کار عجیبی کرد که من نمی دانم باید چه احساسی داشته باشم از این کار! یعنی هم ناراحت هستم، هم خیلی قلبم فشرده می شود ازهیجان. او دست من را  آرام بوسید و گفت: هااان؟  آروم باش، گریه نکن دختر جون، اتفاقی نیفتاده که، برای همه پیش می آد، تو که خیلی شجاع بودی؟ نگران نباش من همه چیز را درست می کنم اصلا نمی ذارم کسی بفهمه.  (و من دلم می خواهد بدانم برای کدام مردی می تواند این اتفاق پیش بیاید؟ که او گفت برای همه پیش می آد!)
بلاخره او در ماشین را بست و تکیه داد به ماشین تا من کارم را انجام دهم. من به هر بدبختی که بود خودم را تا آن جا که می شد راست و ریست کردم. و بعد آرام در ماشین را باز کردم و بدون خداحافظی پا گذاشتم به فرار. اما یک لحظه قبل از رفتن چشمم به دست گلی که به آب داده بودم افتاد خیلی وحشتناک بود خدا می داند که او چطور می تواند آن را تمیز کند؟ و اصلا می تواند این کار را کند یا نه؟ به هر حال من دیگر به هیچ وجه کلاس نقاشی نمی روم، دیگر برایم مهم نیست که دوستهای خوبی که پیدا کرده ام را از دست بدهم. دیگر هیچ چیز برای من مهم نیست. من منتظر می مانم تا به محض این که به سنی رسیدم که می توانستم از خانه جدا شوم. بروم و لوله هایم را ببندم، تا برای همیشه به این خفت خاتمه دهم.

۳ نظر:

ناشناس گفت...

کاش میشد فهمید کدوم قسمت ها واقعی هستند و کدومشون زاییده تخبلات.

خارخاسک هفت دنده گفت...

این قسمت هفتاد درصد واقعی است.

Mona Khojaste گفت...

بابا تو رو حدا تند تند آپ کن
می خوام بدونم تهش کارت با جناب آل پاچینو به کجا رسید