۲۶ آذر ۱۳۹۴

سه شنبه 2 اردیبهشت65




دوروز است تمام برنامه ریزی درسی ام را که هیچ وقت هم عملی اش نکرده ام، کنار گذاشته ام و دارم فاوست می خوانم. کتابی که از خاله ی سپیده گرفته ام.  متاسفانه چون بابا گاهی یک هویی می آید توی اطاق که ببیند درس می خوانیم یا نه مجبو می شوم کتابها را پرپر کنم و بگذارم لای کتاب های درسی ام. برای همین همیشه فکر می کند که سخت مشغول درس خواندن هستم. در مورد خاله سپیده و شوهرش، کلی اطلاعات گرفته ام. یعنی اولش کلی اصرار کردم که سپیده این چیزها را به من بگوید ولی بعدش که گفت پشیمان شدم که سپیده چرا دهنش این قدر لق است. یعنی این چیزها طوری است که اگر آدم را بکشند هم نباید لو بدهد. اما معلوم است که سپیده خیلی ساده و هالوست. این را فهمیدم که هم خاله و هم شوهر خاله  سپیده دکتر بوده اند ولی بعد از انقلاب هر دوتاشان را از کار بیرون کرده اند و اجازه نمی دهند آن ها کار پزشکی انجام دهند. تازه تمام دوستان شوهر خاله اش را هم گرفته اند انداخته اند زندان و حالا چون ممکن است شوهر خاله اش را هم بیاندازند زندان این ها می خواهند فرار کنند و از ایران بروند. البته این را هم گفت؛ که عمومرتضایش  یعنی همین شوهر خاله اش زیاد هم بدش نمی آید که بگیرندش چون رفقایش همه در زندان هستند ولی خاله اش خیلی ناراحت است و می خواهد هر چه زودتر برود و حتی یک بار هم از ترس بچه اش را انداخته یعنی بچه اش توی شکمش مرده.
من خودم می دانم کمونیست ها به دوستهایشان می گویند: "رفیق"  مثل حزب الهی ها که به دوستهایشان می گویند: برادر، خواهر. بنابراین خودم بدون این که سپیده بگوید فهمیدم خاله و شوهر خاله اش کمونیست هستند. وقتی این را از سپیده فهمیدم خیلی ترسیدم. حتی در مورد مجید هم از او پرسیدم، جالب این که سپیده نمی دانست مجید برادر مریم است و گفت فکر می کند مجید هم از همین رفقای عمو مرتضی است، که این موضوع من را خیلی ناراحت کرد. این یعنی آن که مجید به خدای خوب و مهربان که ما را آفریده اعتقاد ندارد. هر چند راستش را بخواهید و خیلی مخفیانه بگویم حتی تهمینه هم بعضی وقتها از همین حرفها می زند، هر چند تهمینه واقعاً حسابش جداست برای این که او هر وقت عاشق می شود خداپرست می شود و می افتد به نماز و دعا و هر وقت که دیگر عاشق نیست می گوید این چیزها چرت است و اگر خدا وجود داشت فلان می کرد و فلان نمی کرد.  
مثلا این که الان تهمینه صد در صد عاشق است چون خدا پرست شده و مدام نماز می خواند و حتی نماز صبح هم بیدار می شود و می خواند بعد همین دو سه روز پیش که داشت سر نماز گریه می کرد، مامان رفت و بغلش کرد و نازش کرد و گفت: چی شده دخترم باز هم عاشق شده ای؟ بعد هم آن قدر پاپی تهمینه شد که فهمید تهمینه عاشق که شده است. که متاسفانه آن پسره الان خط مقدم جبهه است. بعد مامان آن قدر ناراحت شد زد توی صورت خودش و گفت: الهی بمیرم برای دل سوخته مادرها و دخترهای این زمانه. مادرها باید دلشان کباب باشد برای پسرهایشان، دخترها باید جگرشان زلیخا باشد برای شوهرهایشان.
من پشت در که این را شنیدم آن قدر خندیدم که اشک چشمهایم درآمد. به مامان گفتم: مامان شوهر کدام بود؟  الکی برای خودت می بری و می دوزی.  وقتی تهمینه فهمید که ماجرای عاشقی اش را من هم فهمیدم کلی حرصش گرفت و شروع کرد به جیغ و داد کردن و به من فحش دادن.  مامان  هم عصبانی شد و با جارو افتاد دنبال من. بعد توی حیاط خلوت من را گیر انداخت، فکر کردم دیگر کارم تمام است. اما همین که نزدیک من شد خودش هم نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و افتاد به خندیدن حالا نخند و کی بخند.  همه اش هی می خندید و هی یواشکی  به من می گفت؛ هیس هیس و می ترسید  تهمینه بیاید و بفهمد که او هم خنده اش گرفته است.
ولی آخرش به من گفت: مامان جان نباید به عاشق شدن دیگران خندید چون یک وقتی خودت هم عاشق شوی آن وقت همه به تو می خندند. من هم برای آن که رد گم کنم گفتم: اووووه حالا کو تا عاشق شدن من. آن وقت مامان به شوخی زد توی سر من و گفت: ببینیم و تعریف کنیم.



۱ نظر:

بابک گفت...

بقول امروزی ها: یعنی چی بگم دیگه، ماه بود...ماه