۲۴ آذر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

سه شنبه 25 فروردین 1365




امروز سه شنبه است و دیروز دوشنبه بود و واقعاً خیلی خیلی کسل کننده است که آدم بداند هنوز دو روز دیگر به جمعه مانده و آدم  باید خودش را آماده کند برای این دو روز سخت. این دو روز سخت ترین روزهای هفته است، همیشه دلم می خواست پنج شنبه ها لااقل درس سبکی داشته باشیم،  برعکس باید درسی را که در 5 روز باید بخوانیم، در یک روز بخوانیم.
 پنج شنبه ها زبان، جبر، فیزیک و هندسه داریم آیا این منطقی است؟
چهارشنبه ها نیز، دینی، شیمی، ریاضیات جدید، دانش اجتماعی
  و امروز نیز دینی، زبان انگلیسی، زیست شناسی این واقعا ظلم است.
 اما چه باید کرد؟
 باید سوخت و ساخت، فرزندان این مملکت امثال سهراب و سیاوش برادرهای خودم، رفته اند در جبهه ها و در معرض شهادت می باشند و یک عده ای هم در درون مملکت این طور باید ستم بکشند.
دیروز از دفتر یک دختر خانم که گوشه حیاط مدرسه به امان خدا ولش کرده بود، یک شعر یادداشت کردم که مظمونش شاید چنین است، علت شاید را شاید در انتها بنویسم!
در بهاری زیبا، در طلوعی پر ناز! در میان جمعی ما به هم برخوردیم.
من برای دل تو، تو برای دل من، از نگاه این وآن، چه کسی می داند؟
که من اکنون بی خبر از تو و بی یاد از تو
بر سر حل معمایی دگر، بهر پیدایی عشاق دگر، چیده ام رویاها
خیز تا بهر نبرد، با من کولی شیطان صفت ابلیسی،
بهر پیکار به میدان نبرد عازم شیم
خیز تا یاد دهم به تو من،که چگونه بشوی شهره شهر
که چگونه بشوی شهر به شهر
هاهاها باید بگویم که هیچ وقت نمی توان برای این شعر شاعری پیدا کرد چون من با کمی تحریف! از شعر شاعر اصلی این شعر را خودم سروده ام.

هیچ نظری موجود نیست: