۲ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

جمعه 16 آبان ماه 65


بلاخره یک اتفاق جالبی در زندگی ما افتاد که خون را در رگها منجمد می کند. باورکردنی نیست اما برای تهمینه خواستگار آمده است. ( خود خواستگاری اش عجیب نیست این که چه کسی می خواهد بیاید عجیب است !) رضا که یکی از فامیل های دورمان است خواستگار تهمینه است!  رضا همین کسی است که تهمینه این همه سال عاشقش بوده است. یعنی از پانزده شانزده سالگی،  آن زمانها رضا تازه رفته بودi  سربازی و ابتدای جنگ بود و به نظر من این عادی است که باید تهمینه از او خوشش می آمد. رضا آن روزها قیافه دوست داشتنی بیشتری داشت تا این روزها! و فکر کنم در توپخانه بوده است. یک عکس ازاو همه جا پخش شده که در شب تاریک دارند به طرف عراق توپ می اندازند و اینها گوشهایشان را گرفته اند.  از آن زمان تا حالا رضا همه اش در جبهه بوده است و همیشه در توپخانه خدمت کرده. وقتی خبر خواستگاری را به ما دادند ما خیلی تعجب کردیم نه برای این که تهمینه دختر زشتی باشد. در واقع تهمینه دختر بدقیافه ای نیست چشم و ابروی او را هیچ کس ندارد نه این که چون او خواهرم باشد این را بنویسم خیر؛ او واقعاً در مقایسه با خیلی های دیگری که من می بینم خوشگل است. برای این تعجب کردیم که احتمالاً سرو سری بین رضا و تهمینه بوده است و  ما این همه سال نفهمیده ایم.
اولش بابا اجازه نمی داد چون رضا هنوز جبهه است و هنوز نیامده. اما مامان که موضوع را می دانست اصرار می کرد که حتماً بیایند.
بلاخره بابا دیروز طاقتش تمام شد و از تهمینه پرسید: تو از این پسره که می خواهد بیاید خواستگاری ات خوشت می آید؟
همینطور به او گفت پسره! و فکر می کنم مامان یک چیزهایی به او گفته بود که این طور پرسید.
برایم باور نکردنی بود که تهمینه سرش را بالا بگیرد و چشم در چشم بابا خیلی بلند بگوید: بله دوستش دارم.
یعنی آن قدر که قیافه بابا دیدنی بود رفتن به سینما کیف نمی داد. بابا یک  هو خودش را جمع و جور کرد و سبیل هایش آویزان شد و سرفه ای کرد و سیگاری آتش زد و به من گفت: برو یک چایی برای من بیار.
من سماجت کردم و گفتم: ایییی من می خوام بمونم گوش بدم.
بابا گفت: چی چی رو گوش بدی؟ هنوز برای تو زوده که  به این حرفها گوش بدی، وقتش که بشه نظر تو را هم می پرسم.
من دویدم رفتم پشت در چون اگر اصرار می کردم کل داستان را از دست می دادم.
بابا خیلی صبر کرد و بعدش پرسید: چند وقته؟
مامان مداخله کرد و گفت: آقا چرا این چیزها را از بچه می پرسی من به شما بگم خیلی وقته از وقتی 15، 16 ساله بوده خیالت راحت شد؟
بابا سرفه ای کرد و با تعجب  گفت: از پانزده شانزده سالگی؟
مامان تندی گفت: بله سوال دیگه ای نیست؟ می ذاری بچه بره به کارش برسه.
بابا گفت: این که دیگه بچه نیست، دختری که از 15 شانزده سالگی عاشق بشود بچه نیست،  گرگ است.
بعد تهمینه زد زیر خنده و خودش را برای بابا لوس کرد که من بچه گرگ شما هستم دیگر!
و بابا هم زودی خر شد و گفت: باشد باشد برو دختر جان زیر سایه مولا! ببینیم چه می شود.
خلاصه تهمینه از صبح افتاده است به شستن و تمیز کردن و گردگیری از خانه و آن قدر خانه را تمیز کرده که انگار کن می خواهد عید بیاید. اما من برای آن که حرصش را در بیاورم به منیژه هم یاد داده ام، هی می رویم نزدیکش و شروع می کنیم به خاراندن خودمان، هی سرمان را می خارانیم و هی زیر بغلمان را خارش می دهیم و می گوییم: نمی دانیم چرا خارش داریم شاید شپش گرفته ایم. بیچاره تهمینه نزدیک است دق کند. التماس می کند که ما برویم حمام. الان راضی شده ام که برویم اما به شرطی که او بیاید ما را بشورد.

۱ نظر:

بابک گفت...

خون در رگهایمان منجمد شد