۱۰ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

پنج شنبه 2 بهمن ماه 65

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۳۱.۱۲.۱۵ ۲۲:۵۶]
 https://telegram.me/noone_ezafe
چند برگ از دفترچه خاطراتم را کنده ام و به طور کلی معدوم کرده ام. روزهای سختی که فکر می کردیم سیاوش شهید شده است و دیگر زندگی روی خوشی به ما نشان نمی دهد. کلمات و حرفهای بی سرو تهی که در تو می نوشتم تا خودم را آرام کنم، نوشتن از صدای ناله های مامان که شب و روز توی گوشمان می پیچید و کابوس های وحشتناکی که می دیدیم و گریه کردن های پر درد و بی صدای  بابا در حیاط بزرگ پشت بوته های یاس رازقی و گل یخ.  بغض های وحشتناکی که هر روز توی گلویمان نگه می داشتیم و نمی توانستیم با دیدن مامان و بابا آزادش کنیم چون تحمل درد و ناراحتی بیشتر آن ها را نداشتیم. گریه کردن های درتنهایی خودمان تا آن دیگری  نفهمد که چقدر غصه دار هستیم. خودمان را به همدیگر صبور نشان دادن، تا باعث قوت قلب همدیگر شدن. تمام خاطرات سخت و بد  این چند روزه را پاره کرده ام و دور انداخته ام.
و این معجزه بود که ناگهان در حالی که دیگر خودمان را برای زندگی بدون سیاوش آماده کرده بودیم، بفهمیم او زنده است! خانواده ما را باید به عنوان یکی از نمونه ترین خانواده های جنگ معرفی کنند. فکرش را بکن؛  در حالی که همه از مفقود الاثر شدن یا ناپدید شدن بچه هایشان در عملیات کربلای 4 می گفتند و هر کس آرزوی پیدا کردن  یک چیزی را داشت  که بگوید این نشانه ای از بچه من است. مادر من خودش به تنهایی 3 جنازه شناسایی کرد که مطمئن بود هر سه تا سیاوشش هستند و تازه دو نفر از معدود افرادی که از عملیات برگشته بودند، قسم می خوردند که سیاوش را دیده اند که شهید شده، یک نفر گفت: او را دیده که نزدیک جزیره بلجانیه شهید شده، یک نفر دیگر گفت: عکس او را دیده که دست بسته توسط عراقی ها تیرباران شده.
دیگر حتی مامان هم گیج شده بود و با ناراحتی می گفت: خدایا این همه سیاوش توی جبهه چه می کند؟ مگر این مملکت چند سیاوش دارد؟
 و حالا امروز که این را می نویسم، مطمئن هستیم که سیاوش اسیر شده است. حتی تا وقتی مصاحبه اش را از رادیو عراق نشنیده بودیم که خودش را با همان بی خیالی و مسخرگی همیشگی اش معرفی می کند و می گوید:" من سیاوش نقره کاراز گروهان غواص فاطمه زهرا هستم و در تاریخ 5 دی ماه 1365 به اسارت در آمده ام. " باور نمی کردیم که حرف و حدیث ها در مورد اسارت او درست باشد. پس آن سه شهیدی که مامان مطمئن بود هر کدام به دلیلی سیاوش هستند چه؟
در این مدت آقای آل پاچینو چند بار با مرجان و استاد اخوت به دیدن ما آمد. البته وضعیت من آن قدر وحشتناک بود که حتی دیدن آنها هم دردی را از بیچارگی ام دوا نمی کرد و دروغ چرا اصلا دلم نمی خواست آقای آل پاچینو ما را در آن شرایطمان ببیند. در این مدت  یک بار هم پیش آمد که توی حیاط با هم صحبت کنیم. من و آقای آل پاچینو تنها.
آقای آل پاچینو از من پرسید: دیگر کلاس نقاشی نمی آیی؟
من گفتم: فکر نمی کنم بتوانم دیگر نقاشی کنم.
خوب یادم هست که آقای آل پاچینو به تنه درخت شاتوت دست کشید و  همان طور که به درخت نگاه می کرد، انگار کن که اصلا با درخت حرف می زند، گفت: برای کتاب خوندن چی؟ برای کتاب خوندن هم نمی آی؟
من گریه ام گرفت و گفتم: فکر نمی کنم.
آقای آل پاچینو آه بلندی کشید و گفت: چقدر بده  فرصت دیدن خودت را از ما دریغ می کنی.
من به او نگاه کردم و او به من نگاه کرد و لبخند تلخی زد و رفت.
و حالا  امروز تمام این حرف ها  باید به خودش گفته شود به فاصله کمتر از یک ماه حالا که برادر خودش شهید شده باید برویم و به او بگوییم: تسلیت عرض می کنیم! واقعاً متاسف هستیم که برادر شما شهید شده ولی خوشبختانه باید بگویم برادر من که فکر می کردیم شهید شده، زنده است و اسیر شده. دنیا راچه دیدید شاید برادر شما هم زنده شود؟ مگر اسمش عیسی نیست! حتماً یهودا را به جای او کشته اند. شاید او عروج کرده باشد.
 آه خدایا من فکر می کنم کم کم دیوانه می شوم.  ممکن است آقای آل پاچینو مثل من تحمل هیچکس را نداشته باشد. اما اگر او، خودش واقعاً بخواهد فرصت دیدار خودش را از ما دریغ کند چه می شود؟
  امروزتشیع جنازه عیسی است او در 21 دی ماه  1365 در عملیات کربلای 5 و در شلمچه شهید شد.

https://telegram.me/noone_ezafe

۱ نظر:

بابک گفت...

با اینکه 30 سال پیش بود، متاسفم. برای آقای آل پاچینو ها برای خارخارسک های 16 ساله و برادران و خواهران و پدر و مادرهاشون.
لطف کنید و کامنت منو زیر نوشته ی قبلی پاک کنید. من نباید از ینگه دنیا توی وبلاگ شما ابراز اجساسات کنم
ولی تعجب می کنم چرا هیچکس یک کلمه چیزی نگفته! یقین دارم صد ها نفر اینارو خوندن
مردم یه جورایی به درد مصونیت پیدا کردن براشون عادیه انگار نه انگار. درد و گریه و گرسنگی، جنگ دزدی های نجومی فساد تقلب... همه مثل استتوس فیسبوک شده براشون؟ :-(